Friday, June 20, 2008

عوارض مسافرت

يک شب با داش امير زديم بيرون و خاطرات سفر شخم ميزديم، همينطوري مشغول درد و دل بوديم که متوجه شديم مشکلات مشترک داريم، من قبلش فکر ميکردم خودم فقط هنگ کردم و عين اين آدمهايي که از منطقه جنگي برميگردند توي حال و هواي خودم هستم و بيخيال خيلي چيزها شدم و خيلي چيزها رو يکجور ديگه ميبينم، که متوجه شدم اين بلايي هست که سر جفتمون اومده و اميرو هم مثل خودمون تعطيل شده...
تعريف نباشه، ظاهرن سفرنامه جالب از آب درومده بود و رفقا حسابي خنديده بودند و حتي بعضيها در طول روز هم ميخنديد که بقول خودشون توي خيابون و محل کار همه چپ چپ نگاه ميکردند، از چندجاي عجيب و غريبم به سفرنامه لينک داده بودند که خدا رحم کنه!!! خلاصه کلي هم بهمون بهمون پيشنهادات باشرمانه و بيشرمانه شد که در سفرهاي بعدي همسفر داشته باشيم يا اونها ما رو با خودشون ببرن که مايه خوشحاليه که دوستان لطف دارند....


0 Comments:

Post a Comment

<< Home