دوبي - اپيزود پنجم و آخر
اين دفعه ديگه واقعن آخرين روز اقامتمون در دوبي بود، صبح که از خواب بيدار شدم، حامد مسج داده بود که اگه پايه هستين بريم لب ساحل و با قايق بريم جايي شنا و آفتاب و اين حرفها که بهش خبر دادم ما له هستيم و حس و حالش نيست، بعد با بابک صحبت کردم و گفت ديشب حيف شد نيومدي کنسرت اسکورپيونز ، کلي بليت اضافه داشتم که سوخت!! ما هم يادمون افتاد که بابک مسج زده بود با اسکورپيونز حال ميکني، ما هم که رفته بوديم آقاي خودمون رو از نزديک ديده بوديم يک نع غليظ گفته بوديم و خلاصه کنسرتي که ملت براش خودشون رو ميکشتن مفتي از دستمون رفت!!!
خلاصه پا شديم و صبحونه رو خورديم و قرار شد با محمود بريم براي خونه جديدش ميز و صندلي سفارش داده بود، اونها رو ببينيم و نظر بديم و ازين صحبتها، خلاصه طبق معمول رفتيم در شهر و طبق معمول ترافيک بازي و اتوبان بازي!
چند نکته اندرباب معماري اونجا دستگيرمون شد که جالب بود، اولي بحث روز اونجا بود که خيلي داغ بود، موضوع مصاحبه با معمار برج العرب هست که وقتي ازش پرسيدن چه احساسي داري که طرحي که دادي اينطوري معروف و پرطرفدار شده؟ گفته که خيلي خوشحالم که يک سمبل مسيحي رو در يک کشور مسلمون کاشتم!! که منظورش برج العرب هست که تداعي کننده يک صليب هست!! ظاهرن قرار بوده که برج العرب تداعي کننده دکل يک کشتي باشه و در امتدادش يک مجموعه ديگه ساخته بشه که فرم کشتي رو کامل کنه، اما اونطوري که ما شنيديم سر اين حرف کل پروژه متوقف شده و معلوم نيست ميخوان در آينده چه غلطي کنند!
نکته بعدي در مورد برج دوبي هست که قراره 2 کيلومتر ارتفاع داشته باشه!! بودجه پروژه 4.1 ميليارد دلار هست و اگه شما بخواي اونجا يک دفتر بزني متري فقط چهار هزار دلار ناقابله!!! در روزي که ما از جلوش رد شديم 640 متر ارتفاع داشت که بيشتر از 160 طبقش هم کامل شده!!! بد نيست بدونيد که سپتامبر 2004 استارت پروژه رو زدند و سپتامبر 2009 داره تموم ميشه! حالا مقايسه کنيد با برج ميلاد خودمون که اين همه ساله دارن زور ميزنن بسازن، هنوزم کلي کار داره! بعد اونها برج ميسازن با اون همه کاربري و ما برج ميسازيم از نوع مخابراتي که با ظهور ماهواره ها منسوخ شده!! اون همه زمين بيصاحب رو خبرتون شهرک سازي ميکرديد بهتر نبود؟؟!!!! بگذريم بابا اعصابمون رو خورد نکنيم بهتره...
نکته سومي هم که بنظرم اومد و خيلي ضايع بود پروژه منو ريلشون يا ترن هوايي بود که ارتفاع نامناسبش ترکمون زده بود توي خط ديد و نماي همه ساختمانها و فروشگاههايي که از جلوشون رد ميشه!! کافي بود 3 متر ارتفاعش رو بيشتر ميگرفتند که اين اتفاق نيوفته!!! بابا شما که مايه دار بوديد!! شهردار و ناظر و کارفرماي زاقارتميش هم که نداريد!!! فرض کن شما از جلوي کلي نمايشگاه ماشين رد ميشي، نميتوني لوگوها و بنرهاي تبليغاتي رو ببيني!!! تازه بد نيست بدونيد که اين پروژه هم يکسال زودتر از موعد تخمين زده پايان خواهد يافت!!! خيلي جالب بود پايه ها رو درجا قالب ميگرفتند و استراکچر بين دو تا پايه که دهنه هاي بسيار بلند و حدود 20-30 متري بود رو با يک تريلرهاي دو تيکه که حتمن ببينيد کف ميکنيد مياوردند و سوار ميکردند!! خلاصه اينم نکاتي اندر باب معماري براي رفقا و همکاران و همرزمان!!
بعدش رفتيم به IKEA که خودش به اندازه يک شاپينگ مال بزرگ بود! کلي اسباب و لوازم خونه با قيمتهاي فوق العاده خوب پيدا ميشد که مقاديري خريد کرديم، يک قسمت هم بود که طرحهاي آماده براي خونه هاي کوچيک و سوئيت داده بودند، فرض کن شما يک سوئيت 30، 40 و 50 متري رو چطوري ميتوني ديزاين کني که کامل ساخته شده بود و توش قدم که ميزدي فضا رو احساس نميکردي! متاسفانه عکاسي ممنوع بود و نميشد عکس گرفت، يک قسمتي هم بود که يک تعداد آرشيتکت نشسته بودند و شما ميرفتي براي خودت فضاهاي خونت رو با پازلهاي سه بعدي درست ميکردي و اونها راهنماييت ميکردند و برات نقشه ميدادند ...
خلاصه خريدها رو کرديم و اومديم بيرون! يک خوبي که اونجا داشت گداهاش عود ميفروختن و آدامس توي پاچه آدم نميکردند!! يک خانوم عربي هم با بچش نشسته بود و دنبال مستراح ميگشت و هرچي سوال ميکرد کسي نميفهميد چي ميگه! لهجش بد نبود، ملت خنگ بودند و اين آسياي شرقيها هم اگه توضيح ميدادن معلوم نبود چي ميگن!! بدبخت به انگليسي و عربي ميگفت کسي نميفهميد!! ازونجايي که ما مستراح رو به زبانهاي مختلف بلد بوديم و نقشه خوني هم بلد بوديم و قضاي حاجت هم امري بسيار پسنديده است، يک فروند نقشه بهش داديم و جاي مستراح رو بهش نشون داديم که خيل خوشحال شد!!
بعدش محمود پيشنهاد کرد بريم يک رستوران عراقي که خيلي اکشن هست!! خلاصه جاي شما خالي رفتيم و ديدم که بعله، رستوران خيلي با صفايي بود، طبقه پايين سيستم ميز و صندلي بود و طبقه بالا يک جورايي لژ بود! يک قسمت که زميني و موکتي، بالشتي و پشتي به سيستم سنتي! دو اتاق هم بود که پرده جلوش داشت و مثلن VIP بود!!! خلاصه کفشها رو کنديم و سيستم هياتي نشستيم و شاگرد رستوران اومد و يک کيسه انداخت وسطمون و رفت و با دو ظرف غذا اومد که چلو مرغ بود که بسيار تند ولي خوشمزه بود، بعد هم سالاد آورد و يک چيزي هم آورد که شبيه نازخاتون بود اما فقط طعم فلفلش رو ميشد فهميد!! خلاصه همه چي تند بود و سس فلفلي هم برامون آورد و سالادش هم که طبق تصوير مشاهده ميکنيد، اصلن هم نفهميديم چرا ما که سه نفر بوديم بهمون دو تا غذا بود، احتمالن تيريپ پيتزا داوود بود که ميگه هرچندتا من بگم کافيه شما نميدونيد!! خلاصه غذا رو هم بايد با دست ميخورديم!! اونطرف هم يک آقايي با اهل بيت اومد و ما اذب اوغليها رو که ديد رفت توي يکي از اين اتاقها!! آقاهه واقعن شاهکار خلقتي بود!! هيکل فرض کن به اندازه سه تا خياباني!! صدا هم ترکيب پاوراتي و هالک!!! حرف که ميزد رستوران ميلرزيد!!! تم صداش ولي کميک بود!! يعني هر بار اين بنده خدا يک کلمه حرف ميزد ما از خنده ريسه ميرفتيم و اشکمون در ميومد!! صداش خر دسي بل بود!! يک بار شاگرد مغاره رو صدا کرد که نوشابه بياره، بدبخت مادرمرده آنچنان از طبقه پايين فشنگي اومد بالا که ما مرديم از خنده!!! ما که نفهميديم غذا چي خورديم ولي بجون شما 45 دقيقه فقط خنديديم!! بعد هم ميگفتيم تصور کن يارو بخواد توي خونه سر بچش داد بزنه يا اينکه بخواد با زنش بخوابه و صداهاي اروتيک از خودش خارج کنه !!! يو ها ها ها !!! خلاصه که انقدر خنديديم که گفتيم الان يارو مياد ميزنه ما رو شل و پل ميکنه!! سريع فيلينگ رو بستيم!!!
براي آخرين بار رفتيم سيتي سنتر چند عدد خريد جزيي داشتيم که اونها رو انجام داديم و آخرين قهوه استارباکس رو جاي شما خالي زديم و يادم افتاد که لوگوي مستراب رو براتون عکاسي کنم که در سيتي سنتر بصورت گشاد ايستاده بودند و براي ما جاي استفهام داشت...
عملياتمون تموم شد و رفتيم خونه و زديم تو کار بستن چمدون و اين صحبتها! کلي هم دوباره به چمدون امير خنديديم و سوژه کرديم بنده خدا رو! شام رو زديم و رفتيم که بخوابيم، محمود يک کمي حال ندار بود و غش کرد و من و امير هم باورمون نميشد اين چند روز اينقدر سريع گذشته و ما رفتيم آقا رو از نزديک زيارت کرديم!! خلاصه دوباره توهم بهش دادم که فرض کن همش خواب بوده و زير دستگاهي و توي کما هستي و خنديديم و همينطوري درد و دل کرديم و کم کم زمان رفتن شد، يواشکي خزيديم و حاضر شديم، براي محمود و مريم هم يک نامه نوشتيم و تشکرات خودمون رو ابراز داشتيم، بعد هم رفتيم توي لابي و به نگهبان گفتيم برامون تاکسي بگير، اونم گفت بايد بريد واستيد وسط خيابون!!! خلاصه نگاهي عاقل اندر سفيه بهش کرديم و رفتيم وسط خيابون و تاکسي گرفتيم، خيلي خوشحال و خندون به هم لبخند زديم و به يارو گفتيم ايرپورت!! يارو هم چند ثانيه مکث کرد و گفت ترمينال يک يا دو ؟؟ ما رو ميگي!! سوسک شديم!!! خلاصه مغز يارو رو کار گرفتيم که ترمينال يک کدومه و دو کدومه! کدوم به کدومه و هرکدوم، کدوم سمت هست!! چند دقيقه فاصله داريم و ديدم يارو نخير تعطيله!! بعد سوال کردم هر کدوم چند طبقست که يارو گفت يکيش يک طبقه هست و يکيش دو طبقه!! گفتيم مارو ببر اون دو طبقه!! شايان دقت است که توي بليت کوفتي هم هيچي ننوشته بود کدوم قبرستوني هست!! خلاصه رفتيم ترمينال و اين تاکسي متر هم مثل بنز پول مينداخت!! خلاصه رسيديم و روي 60 درهم متوقف شد، امير رفت دابل چک کنه ببينه ترمينال رو درست اومديم، منم چمدونها رو برداشتم و وقتي امير برگشت و گفت درست اومديم، اومدم برم حساب کنم و 60 درهم دادم به يارو گفت ميشه 80 تا!! گفتم بابا الان 60 تا بود که، بعد نشون داد که 80 تاست!! خلاصه بي پدر نميدونم چيکار کرده بود که يک دقيقه که واستاده بود هم تاکسي متر پول انداخته بود!! خلاصه پول رو دادم بهش و دو تا هم فحش بهش دادم...
رفتيم تو و طبق معمول جلوي هر گيتي استيريپتيز کرديم و مجدد فحش به بن لادن داديم، خلاصه که رسيديم به گيت ايران اير کوفتي و ايرانيها هم که ماشاا.. تابلو! يک ساعت مونده بود به بازشدن گيت همه اونجا زنبيل گذاشته بودن!! خلاصه من و داش امير هم نشستيم و با هم اختلاط کرديم، يک خانوم سوپر دولوکس جواد هم نشسته بود پشت سرمون و من و امير هم رفته بود روي مخمون و يارو رو سوژه کرده بوديم و کليه فک و فاميلهاش رو تجسم ميکرديم و ميخنديدم، يک لاين اونطرفتر گيت هلند بود و شاهکارهاي خلقتي ديديم که اصلن ميخواستيم با داش امير بريم هلند و کيک فضايي بخوريم!! حيف که ايران کار داشتيم!! خلاصه نشستيم تا گيت باز بشه ...
تا گيت باز شد ملت انگار از زلزله دارن فرار ميکنن شروع کردن به هل دادن و جيغ و ويغ کردن!! من و امير هم واستاده بوديم ميخنديديم!! خلاصه شما فرض کن 5 لاين پذيرش مسافر بود و همه داشتن غر ميزدند!! بعد يهو اون وسط دو تا اسکول با هم دعواشون شد و اين ميگفت کال ده سيکيورتي و اون يکي ميگفت خودتي!! خلاصه مرده بوديم از خنده!! ما هم رفتيم اون وسط و اونها رو به آرامش دعوت کرديم... خلاصه نوبت ما شد و يک خانومي بود که خيلي خوب انگليسي حرف ميزد، اول من بار رو دادم و اوکي شد و امير اومد بده يارو گفت 4 کيلو اضافه بار داري، گفتم دو نفريم بزن بحساب من، گفت نميشه، گفتم پولش رو ميديم، گفت نميشه!! گفت بايد سبک کنيد! خلاصه رفتيم در چمدون رو باز کرديم و اين بسته پودر 8 کيلويي ننه آقا رو برداشتيم و اومديم، چمدون امير رفت روي باسکول و يارو ديد چهار کيلو هم از استاندارد کمتر شده!! اصلن کف کرد اساسي!! مونده بود چي شده!! ما هم بهش هيچي نگفتيم!! اما کيسه پودر در دست دهنمون صاف شد!! خلاصه به يارو گفتيم حداقل يک جاي خوب به ما بده که گفت حتمن! خلاصه دوباره کلي راه رفتيم تا برسيم به هواپيما! امير هم بقول خودش با اين تردميلها خداحافظي کرد!! رفتيم توي هواپيما و چشمتون روز بد نبينه!! صندلي يکي مونده به آخر روي دم هواپيما بهمون جا داده بود!! خلاصه هرچي فحش فارسي، انگليسي، عربي، ايتاليايي، آلماني و فرانسه بلد بوديم نثارش کرديم...
وسط اين هيري ويري يک خانومي که بسيار شبيه اسکاق در بيتر مون بود هم صندلي بغل ما در حال غرغر بود، اول گفت من اينجا نميشينم، بعد گفت ميخوام پيش شوهرم بشينم!! باورتون نميشه زن و شوهر دقيقن خود بيترمون بودند!!! خلاصه انقدر ورور کرد که صداي همه درومد!! خلاصه جاي سه نفر رو با هم عوض کرد تا خبر مرگش نشست صندلي بغل ما!! ما هم يک نگاه نفرت آلود بهش کرديم و بجون قاسم اگه شات گان دم دست بود، مخش رو سوراخ کرده بوديم...
هواپيما هم کلي با تاخير بلند شد و اونقدر تکون خورديم که دوباره فحشها رو به جد و آباد يارو حواله کرديم، بعدشم ديگه بيهوش شديم و يک بار براي صبحانه بيدار شديم و دوباره خوابيدم تا ايران که بيدار شديم... اومديم از هواپيما بيرون و جلوي گيت ورودي کلي صف بود! کلي هم سياهپوست اونجا بودند که فهمستيم تيم ملي فوتبالن که اومدن با ايران ديدار تدارکاتي انجام بدن!! خلاصه من از گيت رفتم تو و باز دوباره نحسي امير گل کرد و يارو بهش گير داد و بعد به سربازيش گير داد!! منم گفتم بابا ما تازه رفتيم! موقع خروج گير ميدن نع ورود! اين داش امير هم آيکيوش سوخته شما گير نده!! زنيکه هم به ما تذکر داد شما برو شش متر اونطرفتر وگرنه خودت ميدوني!! خلاصه سه تا بيسيم زد و دست از سر امير برداشت، اومديم پايين و چمدونها رو برداشتيم و رفتيم توي صف فضول خان!! امير پيشنهاد داد که پشت هم نريم و هرکدوم توي يک صف بريم... همينطوري ميرفتيم جلو و يک پيرزني هم پشت سرم بود که هي با چرخش ميزد پشت پام و دلم ميخواست دو تا کشيده آبدار بهش بزنم!! خلاصه نوبت من که شد دوباره مثل حکايت اون پيکانيه که ميزد پشت بنزه، دوباره پيرزنه کوبيد پشت پام و منم گفتم مادر بيا شما اول برو!! خلاصه يارو هم که بارها رو نگاه ميکرد خيلي خوشش اومد و گفت چقدر خريد کردي؟ قبيليها هرکي رد ميشد ميگفت صد ، دويست، سيصد!! اونم ميگفت بريد چمدونها رو باز کنيد!! خلاصه بمن که گفت چقدر خريد کردي؟ گفتم والا هزارتايي فکر کنم، پونصد بالا و پايين!!! يارو گفت شما بفرما !! خلاصه از وسط کلي آدم که چمدونها رو چک ميکردن ، رد شدم و ديدم هيشکي بامن کار نداره!! سرم و انداختم و اومدم بيرون!! طبق معمول امير بازهم خفت شده بود و يارو تا ته چمدونش رو گشته بود و بعد از نيم ساعتي داش امير اومد بيرون و يک تاکسي گرفتيم به سمت خونه ...
اين بود سفرنامه دوبي و زيارت آقا جان در پنج قسمت!!
با تشکر از محمود و مريم و داش امير!
با تشکر از آقا جان و گروهش بخاطر کنسرت ابوظبي!
تشکر ويژه از داش حامد و داش بابک در دوبي!
تشکر از دوربينهاي من و داش امير!
تشکر از دافهاي خارجکي اونطرف آب!
تشکر ويژه از خار و مادر بن لادن!
و از همه شما عزيزاني که خونديد...



1 Comments:
agha kheili bahal bood. man alan neshastam too ketabkhoone va daram matlabetoo mikhoonam.kheili bayad khodamo control mikardam ke poghi nazanam zire khande va tamarkoze mardom ro be ham nazanam!
Post a Comment
<< Home