Wednesday, May 21, 2008

دوبي - اپيزود سوم

فرداي کنسرت بسيار خسته و کوفته بوديم، محمود که رفت سرکارش و ما گرفتيم تا لنگ ظهر خوابيديم و به بدن استراحت داديم، بعدش بلند شديم و طبق معمول روزهاي گذشته مريم خانم برامون صبحانه تدارک ديده بود، صبحونه سبکي زديم و تصميم گرفتيم بريم استخر هم مقاديري آفتاب بگيريم و تني به آب بزنيم و از رخوت در بيايم...
با داش امير يک کمپلکس فعال با آب هويج گاز دار درست کرديم و رفتيم کنار استخر يک دوشي گرفتيم! اينو داخل پرانتز بگم که در دوبي آبگرمکن معني نداره! شما شير آب رو که باز ميکني در وضعيت پيشفرض آب داغ مياد بيرون! اگه تکنولوژِي باشه، بجاي آبگرمکن آب سردکن وجود خواهد داشت که در بهترين حالت از شير آب سرد، آب ولرم مياد بيرون! توجه به اين نکته جهت شستشوي اعضاي شريف و طهارت بسيار مهم ميباشد، چون يکهو بخودت مياي و ميبيني که دچار سوختگي موضعي شده و ديگه خيلي ديره و حالا بيا و درستش کن!! بعله ميگفتم!! دوشي گرفتيم و آب هويج گاز دار (بخونيد ويسه کي) و به توصيه مريم خانم روغن هويج بر بدن ماليديم و دراز شديم و شروع کرديم آفتاب گرفتن! همينطوري هم با داش امير حرف ميزديم و دلسترهاي خوش دما ميخورديم! حالا شما فرض کن روزهاي قبل در استخر پرنده پر نميزد، اما اون روز همونطوري که ما نشسته بوديم و با داش امير در حال اختلاط و مزاح و مرور خاطره هاي شب گذشته بوديم، يکهو ديديم که يک خانم بسيار خوش هيکل اومد داخول محوطه استخر! با اينکه عينک بزرگي به چشمش بود، اما قشنگ معلوم ميداد که نخ ميده!! لامصب اونقدر عينکش گنده بود که نميشد نژادش رو تشخيص داد!! خلاصه من و داش امير هم خيلي نشون نداديم که داريم آمار ميگيريم! ما هم واسه خودمون ميرفتيم هي دوش ميگرفتيم و هي ميومديم دراز ميکشيديم! بعد مقداري حوصلمون سر رفت، من دو تا دلستر شوت کردم توي آب و با داش امير پريديم توي آب که دلسترها رو نجات بديم! خانومه هم تو کف حرکات ما مونده بود، بعد يه حرکت پر امتياز ديگه انجام داديم و با داش امير نوبتي همديگه رو تاي ماساژ داديم که خانومه اصلن نابود شد!! اونم کم کم از طريق آب اومد به سمت ما!! لعنتي هنوزم عينکش به چشمش بود! توي همين اوضاع بود که مريم هم اومد و اونم واسه خودش مشغول شنا کردن شد و خانومه مربوطه يه کمي از مواضعش عقب نشيني کرد! بعد يک خانوم ديگه که قيافش به آسياي ميانه ميخورد اومد و واسه خودش اونجا ولو شد و وقتي صحنه تاي ماساژ رو ديد، دلش ضعف کرد، بعد يهو در باز شد و شش هفتا بچه قد و نيم قد هم اومدن توي محوطه، خلاصه من و داش امير هم ديگه ماساژ رو تموم کرديم و رفتيم توي آب! مخ بچه ها رو کار گرفتيم و فهمستيم که اهل قزافستان هستن، خلاصه طبق معمول که هروقت يک قزاق رو ميديم ازشون پرسيديم که شما بورات رو ديدين؟ که اونها هم نديده بودند و ما حسابي بهشون خنديديم و گفتيم حتمن برن و ببينند...
محمودم از سرکار برگشت خونه و گفت برنامه چيه؟ گفتيم ما فعلن اينجا خوبيم و تو هم برو آماده شو بيا! خلاصه محمودم اومد و شروع کرديم دوتايي به امير توهم دادن که برو سمت اون خانم عينکي! خلاصه امير هم لبه استخر رو گرفت و دنده عقب همينطوري رفت پيش خانومه و سرحرف رو باز کرد! خلاصه من ديدم ديگه خيلي دارن حرف ميزنن و خانومه به اين طرف هم نگاه ميکنه ما هم دو تا دلستر برداشتيم و رفتيم سمتشون! خانومه چيني بود و چهل سالش بود، اما واقعن باورتون نميشه که خيلي دست بالا ميگرفتين فکر ميکردين 30 سالش باشه! واقعن خوب مونده بود، انگليسيش هم انصافن به نسبت يک چيني خيلي خوب بود و فهمستيم شوهرش انگليسي هست! خلاصه من که گفتم باورم نميشه چهل سالت باشه و وقتي عينکش رو برداشت بازم اصلن بهش نميومد که چهل سالش باشه! بعد گفتيم تو سن ما رو حدس بزن که به امير گفت تو خيلي کوچولويي و احتمال زياد ويرجين هستي که من از خنده مردم و براي اينکه دادشمون ضايع نشه رفتم زير آب دو دقيقه خنديدم! بعد که اومدم بالا به من گفت تو با اين سيبيلهات از بروبچز سيسيل هستي و سنت زياد ميخوره، خلاصه حدود 30 تخمين زد! ما هم سر حرف رو باز کرديم و از فنگ شويي تا کاماسوترا رفتيم و برگشتيم!!!! قدرت مانور رو داشته باشين فقط!!! خلاصه گفت شما دو تا چرا اينجا تنها هستين و دختري باهاتون نيست! خوشبختانه بعد ازون تاي ماساژ مبسوط بهمون نسبت "جي اي واي" نداده بود! ما هم گفتيم که ديگه کار دنيا اينطوريه و يک ضرب المثل فارسي هست که ميگه کلاغا لونه دارن ما نداريم!! بعد خانومه مربوطه پيشنهاد داد که من چندتا دختر روس ميشناسم که خيلي خوب هستند و قيمتشون هم خوب هست که من و امير کف کرديم!! بعد ما مجبور شديم براش کلاس تئوري بذاريم و عقايد علمي، فرهنگي و فلسفيمون رو درباره پرهيز از روابط با زنان خراب توضيح بديم! منم هم يک صحنه از فيلم "لو لي تا" براش اومدم و فلسفه ايرانيون رو در مورد روابط جنسکي براش توضيح دادم که بسيار به مذاقش خوش اومد و حالي کرد...
کم کم بحث رو تموم کرديم و صورتجلسه نوشتيم و خانومه تاکيد کرد که حتمن فردا هم ببينتمون، ما هم گفتيم فردا ما عازم ايران هستيم و انشاا... در بازيهاي المپيک ميبينمش!!! خلاصه مقداري ناراحت شد و ما گفتيم حالا غصه نخور، "گاد ايز گود" از استخر زديم بيرون و رفتيم خونه و مريم خانوم از قبل نهار رو حاضر کرده بود که مثل هيولا بلعيديم و مقاديري استراحت کرديم، بعدش تصميم گرفتيم بريم و دوباره مقاديري ويندو شاپينگ کنيم...
خلاصه با داش امير رفتيم به يک پاساژ ديگه که فکر کنم اسمش جيان بود که شايد معادل عربي Giant بود، اونجا خيلي بزرگ بود و هر قسمتش به سبک يک کشور ساخته شده بود، خلاصه اين قسمت شبيه ايران بود و يک سري بادگير يزدي داشت و سقفهاي چوبي که امير همش فحش ميداد و حرص ميخورد، اينجا آب و هوا خيلي خوب بود و دافولاريته بسيار خوب بود، ازون داف لامايي عربها خيلي کمتر بچشم ميخورد، ما هم طبق معمول با اين کافي شاپ استارباکس خيلي حال کرديم و رفتيم يک کافي زديم و چندتا برند ورزشي از جمله آديداس و نايکي رو سر زديم، منم طبق معمول رفتم سراغ پيرهن آرژانتين، ماله اينجا ديگه ته اورجينال بود و نسبت به جاهاي ديگه که ديده بوديم خيلي متفاوت بود و قيتمش فقط سيصدهزار تومن بود!! خلاصه فروشگاهش اونقدر بزرگ بود که واقعن آدم اونجا واسه خودش حال ميکرد، عباس آقايي رو هم اونجا ديديم و مقاديري سلام و عليک کرديم، بعد رفتيم سراغ قسمتهاي ديگه، داش امير دنبال نمايندگي زوپيني ميگشت که اونم پيدا کرديم، امثال زنجيرهايي که مد هست، مثل همين زنجيرهاي سينک ظرفشويي بود که خيلي مال نبود، زوپيني بيشتر دستبندهاش و آويزهاش قشنگ بودن، ما هم مخ داش امير رو کار گرفتيم و آويز مربوط به ماهش رو براش خريديم که خودش هم حال کرد...
بعدش ديگه خسته شديم و رفتيم توي خيابون مقاديري قدم زديم تا رسيديم به سينما، اونجا حسابي شلوغ بود و يک سري عرب اسکول اونجا ميومدن با ماشين صف واي ميستادن و دختر بازي ميکردن!! همشون هم دوتايي توي ماشين مينشستند و تا دختري رد ميشد يکي پياده ميشد با اون دمپايي مستراحيش و شافتولک روي کله رو جابجا ميکرد و دوباره مينشست توي ماشين و به اين شکل مسخره ابراز وجود ميکرد! من و داش امير هم نشسته بوديم روي صندلي و خستگي در ميکرديم و همينطوري با چند نفري هم حرف زديم که اون اسکولها کف کرده بودند!! يکيشون که اونقدر ابله بود که جلوي bmw مدل 525 از اين گاردها بسته بود که توري داره و جلوي پاترول و جيپ ميبندد!! از خنده مرده بوديم، ميخواستم ازش عکس بگيرم که از بس تابلو بودش بيخيال شدم، بعدش محمود و مريم زنگ زدند و همون نزديکها بودند و اومدن دنبالمون، رفتيم خونه و شام خورديم، بعدش يک چيني موادفروش اومد و يک کيف پر از فيلمهاي کپي از نوع پرده اي با خودش آورد و از انگليسي فقط دو تا کلمه "اوکي" و "يس" بلد بود، خلاصه مغزمون سرويس شد و بچه ها مقداري براي خودشون فيلم انتخاب کردند، ما قبلن سه فيلم در يک دي وي دي ديديم که اين مردک يک سري فيلم داشت که چهل فيلم در يک دي وي دي بود!!! همشم ماله جکي چان بود، خلاصه جاي ژيرس اوغلان رو خالي کرديم... منم اون وسطها چنتا فيلم رو به محمود پيشنهاد کردم و خوابم برد! بيدار که شدم ديدم محمود مثل ابوالهول ميخ تلويزون شده، اول فکر کردم فيلمي از استاد تينتو براس هست که اينطوري شده بعد ديدم از اين فيلمهاي چيني ميني بود که تو مايه هاي لينچان و شمشير در سنگه!! خلاصه خواب رو ادامه داديم...


1 Comments:

Anonymous araz said...

salam . man lcd mobilam shikaste . na mitoonam meesage bedam . na message begiram . kheili mokhlesim . kary dashty call .
ta farda dresden am . üpas farda miram prauge . amoo jat khalieh . inja ye almae golf ö porsh dare .

Saturday, 07 June, 2008  

Post a Comment

<< Home