دوبي - اپيزود اول
اينو يادم رفت بگم که شبش ما توي هواپيما شامي زده بوديم، اما مريم خانوم هم در خانه برايمون تدارک شام ديده بود و با دستپخت کولاکش حسابي ما رو له کرد، صبح که شد، من و امير که خيلي نتونسته بوديم بخوابيم و از ذوقمون فقط چرتي زده بوديم، با سفره صبحانه مواجه شديم و ازونجايي بود که صد سال بود کسي به ما صبحونه نداده بود، اشک تو چشهامون جمع شد، قرار شد برنامه ريزي کنيم که بريم خريد کنيم و هر روز يکي از شاپينگ مالها رو زيارت کنيم! به ما پيشنهاد شد که از سيتي سنتر شروع کنيم تا سيستم دستمون بياد! ما هم گفتيم اوکي! اول رفتيم در يک خيابان عريض و طويل که نمايندگي انواع و اقسام ماشينها بغل دست هم بود و ما چه ماشينهاي قشنگي ديدم که نگو و نپرس!! داش محمود ما رو با يک ماشين ديگه که اسمش RAV4 بود و شاسي بلند بود آورده بود و هرجا که جا نبود باهاش ميپريد اون بالاها پارک ميزد!! خودش رفت بانک سراغ کارهاش و ما نيم ساعتي فقط ماشين ديدم از کاديلاک و هامر بگير تا بوگاتي و دوج و رويزرويس و بنتلي و پورش و فراري و لامبورگيني!! اي تف به اين زندگي!!
خلاصه محمود ما رو جلوي سيتي سنتر پياده کرد و خودش رفت سراغ بيزينس، ما هم مثل توريستهاي فرهيخته رفتيم داخول و شروع کرديم به مطالعه تابلوي اعلانات! البته اين توضيح رو بدم که لغات عربي بعضي اوقات در عين بي ادبي خيلي مودب هستند و بعضي اوقات در حين با ادبي بي ادب هستند!!! مثلن خروج المدفوع معادل انگليسيش PrePaid هست که ربطش رو من نميدونم!! يعني واقعن شما فکر ميکني فحشه ، اما مودبه!! يهو فکر ميکني مودب بوده ولي فحشه!! يا مثلن به مستراح ميگن دوره المياه يا الحمام !!! خلاصه که ما نفهميديم چي شد و کي به کيه!! در همين راستا با يک صحنه ديگه مواجه شديم که نفهميديم مضمونش چي بود، ولي ما خيلي دوستش داشتيم، اصلن مثل شعر و غزل روحمون رو قلقلک ميداد ...
که در اصل معناي واقعيش اين پايين بود، البته ما با عربيش ارتباط برقرار کرده بوديم، هرچند انگليسيش به نوعي ايهام و استعاره داشت!! يک گاف بزرگ تبليغاتي هم داشت که تصوير رو بقول اتوکديون ميرور کرده بودند يا بقول فتوشاپيون فليپ کرده بودن و کلمه GAP اونجا ، ازونطرفي شده بود!!! واسه ما که جالب بود...
ازونجايي که آدمهاي فرهيخته اي هستيم، اولين فروشگاهي که رفتيم داخولش کتابفروشي بود!!!! اين کتابهاي خارجي و مجله هاي خارجي اونقده قشنگه ها ، دوس داري همه رو بغل کني ها ! اين فروشنده هاش و راهنماهاش هم همه خارجي بودن ها، ولي ابله بودن ها، زبون انگليسي در حد تعطيلات!! ما براي خودمون مجلات و کتب معماري ورق ميزديم و داش امير دنبال مجلات عکاسي بود، ازونجايي که فروشگاه خيلي گنده بود ، داش امير به خانوم راهنما گفت مجله سايت اند ساند ميخوام، خانومه هم کلي فکر کرد، بعد ما رو معرفي کرد به يه آقاي واردتر، اونم رفت با اعتماد بنفس لاي شلف مربوطه و گفت سايت اند ساند تموم شده، ساند اند موزيک داريم! بجان شما نباشه، دوست داشتيم با مشت بزنيم توي دماغ يارو! انگار رفتي سبزي بخري، يارو ميگه جعفري ندارم، نعناع بذارم!! خلاصه داشتيم فحش ميداديم و از لاي قفسه ها رد ميشديم که يکهو چشمان عمو سيمور در بخش مجلات هنگ کرد!! ميخواي بدوني چي ديديم ها ؟
تازه داش امير شاهده، ما فقط سر آقا جان رو نصفه نيمه ديدم که صورتش رو تشخيص داديم، رفتيم سمت مجله و کشيديمش بيرون و ورق زديم و هاي هاي گريه کرديم، بعد رفتيم پيش فروشنده و گفتيم هرچي ازين شماره مجله داري بده، که فقط سه تا دونه داشت و هر سه تاش رو خريديم! مقداري قلبمون آرامش پيدا کرد و نگاه معنا داري بهم کرديم يعني از خريدي که کرديم راضي هستيم و بهترين مجله عمرمون رو خريديم!
يک چيزي که شما نميدونيد و شايد هم هيچوقت ندونيد ولي ميگم که بدونيد، اينه که وقتي چنتا جانباز با هم باشن، اصلن لزومي نداره با هم حرف بزنن! کافيه بهمديگه نگاه کنن، يا قسمتي از يک شعر رو بخونن، ديگه تا آخر خط ميرن!! اين داش امير ما ساليانه متوالي است که دنبال يک دختر جانباز ميگرده و آرزو داشت توي کنسرت يک دختر جانباز ايراني پيدا کنه تا حرف ما رو بفهمه و وقتي يک کلام از آقا رو براش ميگي تا عمق معنا و مفهرم رو بفهمه که ما بهش توصيه کرديم: گشتم نبود نگرد نيست!! ولي بقول شاعر گوش نميداد بمن!!
مقادير زيادي قدم زديم و در فروشگاههاي مختلف خريد کرديم و در تيپ و قيافه خارجيان دقت کرديم، دخترکان ايراني از بس که آرايش ميکنند، کاملن تابلو بودن و لزومي نداشت که به مخت فشار بياري، اروپاييها هم که تابلو بودند، اما امان از شرق دور! خداوند ظاهرن موقع خلقت اون سمت اعصاب نداشته و داده شعبه چين اينها رو ساختن، وواقعن آدم قيافه ها رو ميديد نا اميد ميشد، البته بعضيها از پشت خوب بودند، ولي برميگشتند آدم ميخورد توي ذوقش!! دختران عرب هم تا وقتي حرف نزده بودند خوب بودند اما وقتي حرف ميزدند، آدم ميخورد توي ذوقش! البته به دو دوسته با حجاب و بي حجاب تقسيم ميشدند، بيحجاب ها رو کاري نداريم ، با حجابها دقيقن مثل لاما بودن!! آرايش بسيار غليظ در حد زنان بي تربيته فضول، همه موبايل در دست و هندزفري سيمدار به گوش!! اصلن هم تابلو نبود که الکي دارن با گوشي حرف ميزنن!!! در دسته هاي دو تايي يا سه تايي حرکت ميکردند!! اونهايي که ديگه خيلي داف بودند کاکل داشتند!! بهمديگه هم ميرسيدند عين اين دختر بچه هاي راهنمايي جيغ و ويغ ميکردند! بعد يک سري جينگول پسر عرب با دمپايي مستراح و سيبلهاي سه تا در ميون با اينها نخ بازي ميکردند که من و داش امير رفته بوديم تو کوکشون و از خنده مرده بوديم، يکيشونم نميدونم مو از کجا دودر کرده بود و باهاش سيبيل درست کرده بود و چسبونده بود پشت لبش!! پسرهاي بزرگتر عرب هم در گروههاي دو نفري دختر بازي ميکردند!! يا دو تا عرب لاغر دراز با هم راه ميرفتند يا دو تا عرب چاق و لاغر!! خلاصه که سوژه بودند همه جوري!! از لحاظ نگاه کردن به دخترها هم نگو!! اينو بعدن توضيح ميدم...
خسته شديم و رفتيم نهار بزنيم! جاي شما خالي فوت کورتها به اين شکل هستند که انواع و اقسام برندها رو ميتوني انتخاب کني، مثل اينجا نيست که يه بوف بيضوي فقط بهت اعمال بشه!! خلاصه داش امير پيشنهاد داد که مک دونالد و پيتزا هات رو تست کنيم و جاي شما خورديم و کلي فحش داديم که بابا صد رحمت به همون گفتا من آن ترنجم خودمون!! ابولفضي homesick شديم و عهد کرديم که برگشتيم با داش امير بريم ترنج و چيزبرگري بزنيم بر بدن خوشحال!!! اگه يک شعبه اونجا ميزد همه اينا سوسک ميشدند... نکته مسخره هم ترجمان عربي برندها بود مثلن برگر کينگ شده بود برج کنج !!!
در حين صرف غذا با يک مادر و دختر ايراني همصحبت شديم که خيلي شينتال فينتال بودن، دختره اومد براي ما تيريپ بياد و گفت شما کجاها رو تا حالا ديدين؟ داش امير گفت ما هيچ جا رو نديديم، يک ماهي هستيم اينجا و همه جا رو خواهيم ديد!! دختره گفت: (با عشوه شتري بخونيد) وااااي ، ما ديشب رفتيم کاباره تهراااااان عاااالي بود!! عارف سر ميزمون بود و بعدش هم پوياااا هم واستا بود بالا سر من و فقط واسه من ميخوووند و تکووون نميخورد از ميززز ما !! منم گفتم ببخشيد خانوم محترم ما شعور موسيقي فارسي نداريم و اينهايي که گفتي رو اصلن نميشناسيم!! بابا ما اومديم کنسرت راک!! پويا کيه !!؟؟! اونم خودش رو جمع کرد و گفت: واااااييي! ( عشوه شتري يادت نره!!) البته من عارف دوست ندارم، مامي خيلي دوست داره!! کنسرت کي ميريد؟ گفتيم آقا جان!! (برو دوباره تو کار عشوه) وااااييييي ! اون که خيلي جيگرهههه!! ( داش امير لبخندي زد و يک ابر توي کلش باز شد که دختر مورد علاقش رو پيدا کرده ) منننن عاشقق قيافشمممم ( ابرهاي داش امير به پشکل تبديل شد!!) بعد خانومه دست کرد موبايلش رو درآورد و گفت ديشب رفته بوديم سفري و توي ماسه ها خيلي حال داد، بيايد نگاه کنيد!! خلاصه موبايل رو داد دست ما و صداي آهنگ دامبولي تو ماشين بود و صداي آاااه و اووووه دخترخانم سه تا ابر توي کله من و داش امير باز کرد!!! کم مونده بود بگيم اينها رو براي ما بلوتوث کنيد که بيخيال شديم!! خلاصه ديدم تفاوت فرهنگي داريم، بطرز نامحسوسي پيچونديمشون!!
ازونجا رفتيم پاريس گالري که ميشد باريس غالري!!! اونجا کلي اودکلن تست کرديم و از قيافه هامون و تي شرت داش امير فکر کردند ما ايتاليايي هستيم، خلاصه هي بهمون آب پرتغال ببخشيد برتقال ميدادند و اودکلن تست ميکردند و سرويس کردند مارو!! داش امير دوست داشت يک عينک مثل جان داشته باشه، به فروشنده توضيح داديم که يک همچين عينکي ميخوايم و رفت يک عينکي آورد که شبيه عينکهاي هندي قبل از ميلاد مسيح بود که ابروي يارو هم توي فريم معلوم بود!!! خلاصه مجله رو درآورديم و گفتيم بابا گاگول!! اينو ميخوايم!! يارو گفت اوکي!! رفت يک عينک با فريم سفيد و دسته هاي قرمز آورد !!! من و داش امير هم به ايتاليايي سه تا فحش خار و مادر به يارو داديم!! واقعن مغزهاشون تعطيل بود و آي کيو در حد دکمه، قورباغه يا بقول دوستي نخود فرنگي اونم نپخته بود!!!! خلاصه خودمون همه جا رو گشتيم تا يک عينک شبه جان پيدا کرديم!! رو عينک 10 درصد بهمون تخفيف دادن و خريديم و رفتيم نشستيم در يک کافي شاپ استراحت کرديم و از در و ديوار و عينک عکس گرفتيم...
بعد محمود زنگ زد و با مريم اومدن دنبالمون! داش محمود ما قراره که يک آدم معروفي بشه و يک کارگردان خفن کشفش کرده و گفته بياد تست صدا بده و خواننده بشه اونم چيزه ناززز!! داش محمود ما هم تو فاز بيزنس هست و نميخواد معروف بشه!! خلاصه آقاي کارگردان رو دودر کرد و رفتيم در يک پاساژ کوفتي که اسمش يادم نمياد! شايدم وافي بود!! خلاصه اونجا يک فروشگاه بود که خيلي خوراک فيلمهاي تيم برتون بود!! از کمد ميرفتي تو سالن! يا اسکلت و شاخ اسب و دمب الاغ و گردن شتر بود و سمفوني هاي مرگ پخش ميشد!! راهنماهاش هم لباسهاي ومپايري پوشيده بودند و خودشون هم جو گير شده بودند که خيلي خفن هستند!! هرچي هم توي فروشگاه بود بهش تگ خورده بود که فروشي نيست!! خلاصه يکيشون رو که هندي بود خفت کرديم و گذاشتيم سرکار و اسکولش کرديم و دندونامون رو بهش نشون داديم! بعد گفتيم شب ميري خونه کابوس نميبيني؟!؟! محمودم گفت روز اول کارت اينجا شلوارت رو خراب نکردي؟؟! خلاصه کلي اسکولشون کرديم و اومديم بيرون!! طبقه بالا يک تونل وحشت داشت که محمود قبلن رفته بود و ميگفت خيلي خفنه شلوارتون رو خراب ميکنيد! با اره برقي ميوفتن دنبالتون و اينها!! منم گفتم بابا من حال ندارم فرار کنم! همون اولش تسليم ميشم، قبلش فقط بريم بيمه بدنه کنيم!! اينها هم ما رو سوژه کردن که ترسيدي و اين صحبتها!! داش امير هم فيلمبرداري ميکرد و ميخنديديم!! خلاصه رفتيم بالا و محمود رفت بليت بگيره که يکي پريد بيرون و محمود ترسيد! بعد يارو گفت تعطيل شده و نيم ساعت پيش بستيم...
جاي شما خالي شام رفتيم برگر کينگ يا همون برج کنج و چيزبرگر با سالاد مخصوصش رو زديم که سالادش و سس مخصوصش واقعن توووووپ بود!!! البته پيشنهاد اين ترکيب جادويي از مريم خانوم بود که يک بار ديگه سليقش رو مورد تحسين قرار داديم! البته قبل از خوردن شام اتفاق عجيبي افتاد...
حتمن براتون اين سووال پيش اومده که اين آقا کيه و چرا مثل کبک سرش رو کرده زير ميز؟؟ خب اين آقا داش امير بود و بلايي که سرش اومده گاز گرفته شدن گوشش توسط محموده! محمود از بچگي که متولد شده جنون گوش داشته و وقتي گوش ميبينه از خودش بيخود ميشه!! گوشهاي رفيقهاش رو انقدر کشيده که مال همه زخم هست يا دراز شده و گوشهاي چاق رو هم مثل دراکولا يک هو ميپره و گاز ميگيره!!! خوشبختانه متواضع ترين گوش خاورميانه مال عمو سيمور هست و محمود هيژژ وقت نه اونها رو کشيده و نه گاز گرفته!! خدايا توبع!! البته به امير قول داده بودم که عکس گوته باخش رو اينجا نذارم، البته چون خودش خيلي خنديد فهميدم که بدش نمياد!! ما خودمون در يک فيلمي ديديم که دخترها به گوته باخ پسره نگاه ميکردند و ميگفت به به !! وات ا سوييت اس!!! شايد که امير آقا هم بختش وا بشه!! قربون خدا برم!!
شام که زديم رفتيم خونه و يک کمي شربت آلبالو خورديم و شروع کرديم به فيلم ديدن! فيلم ترژر آيلند 2 بود که نيکلاس کيج که من ازش متنفرم بازي کرده بود!! فيلم يک شر و وري تو مايه هاي تن تن در جزيره سياه بود و سکانس به سکانس ما فحش ميدادم و حرص ميخورديم!! ازين فيلمها که واسه آمريکا تاريخ ميسازن و گوز رو به شقيقه ربط ميدن!! خلاصه کم مونده بود هرمهاي مصر رو هم از وسط امريکا بکشند بيرون!! خلاصه اگه خواستين به نيکلاس کيج و فيلمهاي اين سبکي فحش خار و مادر بدين حتمن اين فيلم رو با آب آلبالو حداکثر سال 2000 بخوريد و حالشو ببريد...



3 Comments:
می گم آرش چون سیتی سنتر رفتی دیگه نمیتونم از سوغاتی بگذرم. یاالله من سوغاتی می خوام :))))))))
man ke gooshesho oonjori gaaz nagereftam ke, amir hasasiat dare be in masale , yejoorish mishe...:D
عمو سیمور تولدت مبارک :) باآرزوی بهترینها. این سفرنامه هه هم خیلی توپ شده من که خیلی خندیدم خداییش:))
Post a Comment
<< Home