ايشفونزيگن ويزا
دو ، سه روزي گذشت و ما مشغول امور يوميه بوديم و البته از ويزا خبري نبود و ما دل توي دلمون نبود که ويزا نرسه يا بليت گير نياد و يا اون خانوم سفيد چاقه بياد!! يا اينکه آقا جان بياد و ما نتونيم بريم پا بوسش! شب قبلش هم با رفقا يک مهموني بوديم و يک دوست با عشقي داريم که گيتارهايي ميزد و آوازهايي ميخوند و شب در حين بازگشت به خونه ديد از اتول ما فقط آواي جان شنيده ميشود و بس، بهش گفتيم که بعله، آقا جان داره مياد دوبي و سه شنبه کنسرت داره، اونم گفت اسکورپيونز هم پنجشنبه اونجا کنسرت داره و خيلي دوست داره بتونه بره! خلاصه شبش در اتوبان بعد از رسوندن رفقا براي خودمون در اتوبان نيايش آهنگ گوش ميکرديم و فرياد ميزديم و هاي هاي گريه ميکرديم...
فردا صبحش محمود زنگ زد که ويزا صادر شده و ايميل کرده، پسرخاله محمود هم که امير هست و مثل خودمون ازون جانبازهاي خفن هست قراره بياد، خلاصه من و امير با هم هماهنگ شديم و قرار شد روز و ساعت بليتها رو يکي کنيم که با هم بريم که ازونطرف هم دردسر کمتري واسه محمود درست کنيم، خلاصه با مقاديري دردسر و فشار در پاچه محترم بليت رو هم گرفتيم، اما از وقتي بليت و ويزا صادر شد، ما ذوق مرگ شديم و داشتيم از خوشحالي جان به جان آفرين تسليم ميکرديم... جانباز اگه بودي حال و روز ما رو ميفهميدي...



0 Comments:
Post a Comment
<< Home