گود فادر
Every word was a piece of my heart...
داستان تا اونجا ادامه پيدا کرد که من موندم و آقاي امداد و اون خانوم بي ادب با ماشيني که بوي قرمه سبزي ميداد! براي آخرين بار به اون خانوم توضيح داديم که ماشينتون با آب ما درست نميشه و شما اگه نميخواي بوکسل بشي ما برويم و اون خانومه هم يک پشت چشمي نازک کرد و رفت نشست توي ماشينش و از لجش درب رو کوبيد و من معني هيژژکدوم از حرکاتش رو هنوزم که هنوزه نفهميدم...
خلاصه من ديدم ماشينم رو خودم نميتونم روشن کنم و اين آقاي امداد هم تو مايه هاي چراغ راهنمايي هست، زنگ زدم به مکانيکم و با توضيحاتش از پشت تلفن به اين نتيجه رسيدم که مگنت دلکوي ما سوخته که اين ايراد فقط ده سال يک بار اتفاق ميوفته که اونم درست بايد دقيقن همين امشب ميسوخت!! خلاصه ما به آقاي امداد گفتيم که برادر اگه به ما شماره نميدي و قيمت مناسب ميدي ما رو بوکسل کن به سمت منزل و آقاي امداد گفت نخير من با قيمت کم فقط بوکسل ميکنم به تعميرگاه دوستم، کمي چونه زديم و متوجه شديم که تعميرگاه دوستش اصلن در محل خودمون هست و ما بهش هيچي نگفتيم تا ماتحتش بسوزه و خودش به خودش پوليتيک زد!! خلاصه ماشين رو با قرقره مخصوصش کشيد بالا و ما فلاشرهامون رو روشن کرديم (نکته فني – ايمني) و نشستيم توي ماشين آقاي امداد و شروع کرد به حرف زدن و ما هم شروع کرديم به آمار گرفتن در مورد کار امدادرساني و اين صحبتها! بعد گفت آره داداش من هميشه عاشق گلف بودم اما هيچوقت نتونستم يکيش رو داشته باشم و خيلي با اين ماشين حال ميکنم، منم ابوالفضي اشک توي چشمهام جمع شد!! اوايلش آقاي امداد خيلي خالي ميبست و بعد که متوجه شد که ما يه چيزهايي حاليمون هست بيخيال شد!! بعد گفت جون داداش اين 206ها خيلي مزخرف هست، من يک کيسه ترموستات گذاشتم اون پشت، از هر 10 تا ماشيني که خراب ميشه 9 تاش ايرادش ترموستات هست! بعد در مورد ماشينهاي مختلف شروع کرد به اطلاعات گرفتن و وقتي من داشتم در مورد اير بگ (air bag) توضيح ميدادم گفت آقا راستي اين ايربگ چي هست اصلن؟؟؟ بعد يک خاطره تعريف کرد که شما همين الان کله مبارک رو بکوب توي کيبورد!! گفت چند روز پيش يک سمند خراب شده بود و هرچي باهاش ور رفتم درست نشد، بعد به راننده گفتم اين سمندها همينه ديگه، اير بگهاش زود به زود خراب ميشه!! بايد بوکسلش کنم!!! خلاصه عجب سوتي نافرمي دادم جونه داداشششش!! آقا ما رو ميگي ترکيديم از خنده و اشک بود که از چشمهامون سرازير ميشد!! عشاقي که در پشت ترافيک اشکهاي ما رو ميديدند فکر ميکردند که ما بخاطر اينکه در اين شب عزيز، تنها هستيم، چشمانمون اشکبار هست، اما نميدونستن که از دست اين بغل دستيمون داريم از خنده روده بر ميشيم!! خلاصه حسابي خنديديم و به آقاي امداد گفتيم شما برادر متاهلي، مجردي يا مطلقه اي در اين شب عزيز!؟ آقاي امداد گفت نه جون شما من متاهلم والا الان شب والانتان بودم!! گفتم برادر اون از ايربگ گفتنت بود، ولي جون داداش اين والانتان شما بازرس يک سريال پليسي بود که ما در جوونيهامون بعلت سيبيلهامون شبيهش بوديم، اين يکي رو بيخيال و دوباره از خنده منفجر شديم و هاي هاي گريه کرديم... بعد گفت آقا چيه اين جوونها ميرن الکي باهم بيرون و پولهاشون رو ميدن واسه همديگه شرمدنگ ميخرن، نکنيد اينکار رو! اين همه ترافيک درست ميکنيد، اين همه پول هدر ندين، خوب نيست بخدا!!! آقا که شما باشي و خانوم که شما باشي، تمام شهر ترافيک بود و هر يک کيلومتري که حرکت ميکردي، سه چهارتايي ماشين خراب شده بود!! انشاا... در سالهاي آينده دولت خدمتگزار براي ماشينهاي خراب هليکوپتر امداد فراهم ميکنه!!! خلاصه رسيديم به تعميرگاه و آقاي بوکسل رفت و آقاي مکانيک اومد و ازونجايي که آدم رديفي بود ايراد رو بهش گفتيم خيلي ترش نکرد و قبول کرد و حرفمون رو تاييد کرد، گفت لوازم ميخواد، ماشين رو بايد بذاري و ما گفتيم جان برادر ما خودمون شب اينجا ميخوابيم ولي ماشين رو نميذاريم، الان زنگ ميزنيم لوازم رو بفرستن، خلاصه گفت آقا امشب، شب "ولن تايم" هست، ما ميخوايم بريم خونه پيش زن و بچه هامون!! بجان قاسم هيژژژ وقت در زمينه جلوگيري از خنده اينقدر خودم رو نگه نداشته بودم، يک چرت و پرتي گفتم که اصلن يادم نيست چي بود تا بخنديم و خودم منفجر شدم!!! ولن تايم آخه؟؟
خلاصه جاي شما اصلن خالي نباشه، به چهار تا لوازم فروش زنگ زديم که اصلن گوشينه رو جواب ندادند و به آخري که زنگ زديم اون موقع شبي اصلن پيک نداشت ولي ازونجايي که مشتريش بوديم ديگه ما رو عزت تپان کرد و گفتش خودش برام لوازم رو مياره !! اينطور بود که تا ساعت يازده شب در تعميرگاه بوديم و وقتي به خانه مراجعت کرديم، گوريل مهربان با احوالي پريشان و اعصابي داغان بدنبال ما آمد، ما از خراب شدن ماشين گفتيم و گلايه کرديم و ولکان از آمپولهاي ضدسرطان دونه اي دو و نيم ميليون ميناليد و بسيار دپرس شديم و هاي هاي گريه کرديم تا در اين شب ولن تايم يا همون والنتان، با گوريل خان ولنتيان سيبلها رو برگذار کنيم...
و اما توصيه من به شما جوانان، لزومي نداره که هر چيزي رو سر موقع انجام بديد، مثلن ميشه ولنتاين رو بجاي شب ظهر برگذار کرد يا ميشه چند روز قبل و حتي چند روز بعد انجام داد، من با چشمان خودم جواناني رو ديدم که روز بعد از ولنتاين با همديگه عشق منفجر ميکردند و خيلي هم خوب بود، چه خوب هست که طرف مقابلتون رو درک کنيد و اگه ميبيند گرفتاره ، با خودتون نگين اگه اينطوري بود و اگه اونطوري بود يا اگه منو دوست داشت يا نداشت يا مهم بودم يا نبودم و از اين مزخرفات، خجالت بکش خواهر! اينکارها خوب نيست، يک روز هم تو گرفتار ميشي!! اين روزگار بازيها داره با تو ميکنه، انسان باش، درک کن! البته بد دوره زمونه اي شده آقا!! ما به رفقاي پسرمون هم ميگيم شب ولنتاين در تعميرگاه بوديم بهمون دري وري ميگويند، از بس دروغگو زياد شده، آقا تو خجالت نميکشي دوست دخترت رو ميپيجوني بعد چاخان ميبندي؟ بترس از روزي که دستت رو بشه! اي آقا! شما که چندتا دوست دختر داري، عروسک و شکلات رو از اين يکي ميگيري ميبري ميدي به اون يکي!! تو آدمي؟ اي نامراد!! اي جفاکار خيانت پيشه! اما انصافن دمت گرم، اين حرکات امتيازات خيلي زيادي داره، ناقلا چطوري اين حرکات رو انجام دادي؟ ميخواي افشات کنم؟ چي؟ شيتيل ميدي؟ برو کلک، با همه آره با ما هم آره؟ شيتيليت سنگين ميشه!؟ چي؟ شام برج؟ نه داداش کمه! چي؟ شام برج و نهار نايب؟ نع عزيزم، کافيه من چند خط بنويسم تا زندگانيت نابود بشه! اصلن يک پيشنهادي بهت ميکنم، ميريم شمال، تو با شورت ماماندوز توي حياط ميدويي ممد موکس با تفنگ بهت تير ميندازه! قبول؟ چي؟ نامرديه؟ همينه که هست، الان زنگ ميزنم به هر سه تاشون ميگم!! چي؟ قبوله؟ اوکي، اين هفته ممد نيست، هفته بعد ميريم! راستي بايد ازين کلهاي خرگوشي هم سرت بذاري، اگه زنده موندي با هندونه بزنيم توي سرت!! ديگه بدبخت شدي هرچي من بگم بايد قبول کني! ولي خودمونيم الهي کوفتت بشه!! واستا تلفن زنگ ميزنه ....
اوه اوه! چه حلال زاده بود يکيشيون! بهت نميگم کدوم بود، بمون توي کف!! از جلوي چشمم گمشو من الان کار دارم! نصف اين اپيزود حروم تو نکبت شد!
ازونجايي که در همه کشورهاي جهان و علي الخصوص خاورميانه فقط يک شب چهاردهم فوريه يا ولنتاين وجود داره، البت بجز برزيل که روز ولنتاينش دوازدهم ژوئن هست!!!! طبق يک اصل سنتي و باستاني همه ساله در اين روز عزيز، اتوبوس جهانگردي از روي عمو سيمور رد ميشه!! قصه ازونجا شروع شد که در يک بعد از ظهر باراني زمستاني، در اتولول مربوطه بهمراه اهل بيت در حاصل درايومان (ده راي وه مان) در اتوبان چمران بوديم و از ترافيک مزخرف، زجر ميکشيديم!! چشمتون روز بد نبينه!! شلوغ پلوغي بود در حد روز محشر !! با مکافات فراوان تا نزديکيهاي شهربازي رسيديم که يهو ناغافلي اتولول مربوطه خاموش شد و ديگه روشن نشد!! وسط اين بلبشو يه خودرو امداد مثل مگس به سمت ما اومد!! ما هم کاپوت رو زده بوديم بالا و داشتيم واسه خودمون مکانيکي ميکرديم!! ديديم نخير، ازونجا که امشب شب عزيزي هست و ما مورچه خوار، ايراد لامصب از نوع بدفرمي هست و ما اينجا موندني شديم!! خلاصه آقاي امداد در حال متقاعد کردن ما براي عمليات بوکسل بود و ما هم در حال انتگرال گيري و فرستادن فحش و بد و بيراه به ترافيک، شهرداري، شهرسازي، پليس و ساير ارگانها و موسسات معتبر و علي الخصوص سوراخ فوري و اتوبوس جهانگردي !! به آقاي امداد گفتم منو بکش تا اون جلوتر که جا براي پارک داره، خلاصه آقاي امداد سريع يک زنجير آورد که ما رو بکشونه!! بهش گفتم اين زنجير بدرد عمه محترمتون ميخوره، اتول ما تکنولوژِي برتر آلمانه، به جثه کوچکش نگاه کن، بقول ترکها گيرت داره ها!! هامچين ماشاا... سنگين وار !! خلاصه آقاي امداد گفت من با اين زنجير سمند و پرشيا کشيدم اين که چيزي نيست!! خلاصه تجسم کنيد صحنه رو که آقاي امداد ما رو بوکسل کرد، و هنوز نيم متر جلو نرفته بود که زنجير پاره شد و اون داشت واسه خودش ميرفت و من سرجام مونده بودم!!!!! هرچي بوق زديم تاثيري نکرد و آقا پنجاه متري واسه خودش رفت!! بعد انگاري يهو حول حالنا شد و فهميد خبري از ما نيست، دوباره دنده عقب توي اتوبان اومد پايين!! دست فرمونشم که ماشاا... تو مايه هاي رضا ايکس بود ...
*** توضيح بسيار مهم:
شاسکول ترين آدمي که در زمينه رانندگي در خاورمينه زنده هست و هنوزم متاسفانه نفس ميکشه، کسي نيست جز رضا ايکس!! چنتا از افتخارات نامبرده رو براتون تعريف ميکنم!! اول اينکه وقتي ميخواد فرمونش رو به راست يا چپ بچرخونه، دستش ميخوره به دسته راهنما يا برف پاککن!! ازونجايي که زياد بهش خنديديم و مسخرش کرديم، بچه تيز شده و وقتي دستش ميخوره به برف پاککن، سريع پشت بندش، شيشه شور رو ميزنه و ميگه ميخواستم شيشه رو تميز کنم!! البته ازونجايي که خيلي کودن هست معمولن شيشه شورش هم آب نداره و صداي قيقاج تيغه برف پاککن روي شيشه شنيده ميشه!! دومين تخصص رضا ايکس در زمينه لايي کشيدن با راهنما و فلاشر هست!! البته وقتي تعداد ماشينها بيشتر از سه عدد باشه، رضا ايکس قاطي ميکنه و بجاي راهنماي چپ يا راست از برف پاککن و چراغ مه شکن عقب استفاده ميکنه!! بعضي اوقات هم بايد با دستش آينه سمت شاگرد رو جمع کنه!! و اما تخصصي ترين حرکت رضا ايکس در زمينه رانندگي پارک دوبل هست!! تصور کنيد ساعت دو نصف شب داريد ميريد خونه ناصر مگ مگ که پانتوميم بازي کنيد!! توي خيابون هيچ ماشيني نيست و يک پيکان قراضه هست و شما سه بلوار مختلف و يک ميدان و فضايي حدود 1000 مترمربع براي پارک داريد، اما چون رضا ايکس هستيد، بايد با اون پيکان قراضه پارک دوبل کنيد!! بعد هم موفق نميشيد و در صداي انفجار خنده افرادي همچون گوريل ملقب به ولکان، ممد موکس يا همون عظمت باگاتف و سيمور ملقب به بورات ثاني، دست پاچه شده، دست چپتون ميخوره به دسته برف پاککن که سمت راست قرار داره و دست راستتون ميخوره به دسته راهنما که سمت چپ قرار داره!! بعد که خيلي شرمنده ميشويد کلتون رو ميکوبيد توي فرمون!! (حتمن ميدونيد بوق 206 روي فرمون هست که موقع بوق زدن، آدم ماتحتش پاره ميشه!!) اما ازونجايي که شما رضا ايکس هستيد، ماشين بوق ميزنه و از سه نفري که نام برده شد، نفري يک پس گردني ميخوريد و از همه بدتر برادرتون ممد موکس عظمت باگاتف با افسوس کله ش رو به حالت تاسف بجاي چپ و راست کردن، به بالا و پايين تکون ميده!!!
اين رضا ايکس نميذاره ما داستان رو تعريف کنيم با اين سوتيهاش! يک بار هم در شب تاسوعا در شرقي ترين قسمت اتوبان همت ميخواست با ما کل کل کنه و ادعاي دست فرمونش شد که شانس آورد گوريل و افشين پلنگ منو گرفتند والا خدا به سر شاهده بجاي آب پاش توي چمنهاي فضاي سبز اون قسمت کاشتيده بودمش!!! بهله داشتم تعريف ميکردم ....
خلاصه آقاي امداد با لگن مربوطه ما رو کشيد به پارکينگ جلوتر و ما کاپوت رو زديم بالا، آستينها رو زديم بالا و دست به آچار شديم!! در همين اثنا، سه فروند خودروي زاقارتميش از نوع 206 هم منهدم شدند، يکي بوي قرمه سبزي سوخته ميداد!! يکي جوش آورده بود و يکي ديگه برقش قاطي کرده بود!! از قضاي روزگار هم هرسه فروند خانوم بودند که دوتاشون بسيار محترم و با شخصيتن ده ده ده و اون يکي که ماشينش بوي قرمه سبزي ميداد بسيار بي تربيت لباس پوشيدن ده ده ده که تقواي و نجابت ما رو اونم جلوي شهربازي اونم در اين شب عشاق عزيز مورد آزمايش قرار داد، (ازين جا تا سر پاراگراف بعدي رو خانومها نخونند!!) ما با اون هيژژژ توجهي نکرديم و از طرف خدا گربه اي ملوس ظاهر شد که به سمت ما با نيش باز و دم پريشان اومد اما ازونجايي که ما به ترسوندن گربه ها علاقه داريم، پخخخخي کرديم و گربه متواري شد و چند ثانيه بعد صداي ترمز ميخي اومد که فکر کنم گربه به لقاء خالقش شتافت!! خانومه که ديد ما دست به آچار هستيم و آقاي امداد بالاسر ما با چراغ قوه واستاده فکر کرد که ما خودمون امداديم، حالا جالبه که اون آقاهه اون بالا واستاده بود و فکر ميکرد خودش امداده، اما اون امداد بود و ما ممدود بوديم ولي حالا خانومه فکر ميکرد ما امداديم و اون ممدوده!! اما بجان قاسم نه اون امداد بود نه من ممدود!! خلاصه خانومه اومد و از ما درخواست آب براي خفه کردن بوي قرمه سبزي شد!! آقاي امداد که فقط دو کار بلد بود! اولي اينکه ميگفت ايراد ماشينتون خفنه و بايد بکسل بشه و دومي دادن کارت ويزيت شما بخونيد شماره دادن، بود!!! ( صبر کن ببينم، خانوم مگه نگفتم شما برو پاراگراف بعدي، خجالت بکش!! فردا چشم و گوشت باز ميشه، ميگي توي وبلاگ عمو سيمور بوده!! برو حيا کن، برو پاراگراف بعدي.... خانوم با شما هم هستم، شما که سن و سالي ازت گذشته، شما که بيوه هستي، شما هم برو خط پايين، اين قسمت توي روحيه شما تاثير ميذاره و بعدها نميتوني ازدواج مجدد کني، شايدم قسمت تريلر اين داستان باعث بشه شب نتوني تنهايي بخوابي، بعد ميايي به ما پيشنهاد بيشرمانه ميدي، تو هم برو خدا روزيت رو جاي ديگه بده!! ) بله عرض ميکردم، خانوم غيرمحترم اومد و گفت آقا ماشين منو درست ميکني؟ فکر کنم داغ کرده، آب داري؟ گفتم والا اين بوي قرمه سبزي واسه صفحه کلاچتون هست و اين آقاي خوشتيپ که اينجاست بايد شما رو بوکسل کنند!! ما هم آبي داريم که دواي درد ماشين شما نيست و شما بايد صبر کني صفحه ماشينت خنک بشه!! توي اين ترافيک مزخرف، چند متر جلوتر بازم داغ ميکنه و ميموني!! ظاهرن خانومه بسيار خسيس بود و نميخواست پول بوکسل بده و هي اصرار داشت که ما بهش آب بديم و ما کلن بيخيال ماشين خودمون و آب دادن به اوشون شديم و رفتيم سر يک ماشين ديگه!!! اين يکي جوش آورده بود و چون خانوم محترمي بهمراه فرزندانشون بود، بهشون آب داديم و ماشينش رو خنک کرديم و هوا گيري کرديم تا کمي بعد راه بيوفته!! آقاي امداد گير داده بود که اين خانوم محترم با فرزندانش بسيار اوضاعش باقالي هست و چون همه جاش رو عمل کرده بايد بهش کارت ويزيت امداد خودرو بده!!! منم گفتم برادر، من امروز به اندازه کافي مورد امتحان الهي قرار گرفتم، تو هر کاري دوست داري کن ( خداي من شاهده چند روز بعد همون خانوم رو توي کافي شاپ در حال انجام مراسم ولنتيان متاخرين ديدم!! ) خلاصه آقاي امداد رفت و گفت خانوم اگه بازهم دچار مشکل شدين فقط با من تماس بگيرين، اما خانوم مربوطه از ما تشکر کرد و رفت و منم رفتم سر ماشين بعدي که برقش قاطي کرده بود و همه چراغهاش روشن و خاموش ميشد!! آقاي امداد طبق معمول مشغول پيشنهاد بوکسل و کارت ويزيت بود و منم سر باطريهاش رو باز کردم و چند دقيقه بعد وصل کردم و اون ماشين هم درست شد و رفت.... خلاصه من موندم و آقاي امداد و اون خانوم بي ادب با ماشيني که بوي قرمه سبزي ميداد .... راستي يادم رفت برم سر پاراگراف، خانومها عقب عقب بخونيد بريد بالا هرجا ديدين که جنبه نداريد دوباره برگرديد جلو! ( تو بي کانتينيود )
Lyrics By: Jim Brickman
If there were no words, no way to speak, I would still hear you
If there were no tears, no way to feel inside, I'd still feel you
And even if the sun refused to shine,
Even if romance ran out of rhyme,
You would still have my heart until the end of time
You're all I need, my love, my valentine
All of my life I have been waiting for all you give to me
You've opened my eyes and shown me how to love unselfishly
I've dreamed of this a tousand times before
In my dreams I couldn't love you more
I will give you my heart until the end of time
You're all I need, my love, my valentine
And even if the sun refused to shine,
Even if romance ran out of rhyme,
You would still have my heart until the end of time
'Cause all I need is you, my valentine
You're all I need, my love, my valentine
بحق چيزهاي نديده و نشنيده !!!! تاکسي خانومها اونم از نوع وايرلس!!! الوووووو؟ تاکسي؟؟؟ من ميخوام با زنم برم ددر!! برامون دو تا تاکسي بفرستين که اسلام در خطر نيوفته!!! والا توي اين دوره زمونه که دخترها از پسرها خطرناکتر شدند و جلوي پاي پسرها ترمز ميزنن، بايد واسه آقايون تاکسي بذارن !!! به کجا ميرويم؟؟
بابا ما خيلي از دنيا توي تهران خودمون عقبيم!! عجب دم و دستگاه و تشکيلاتي دوستان راه انداختند واسه خودشون!! الان صداي فمنيستها درمياد!! در ضمن اينجا رو هم داشته باشين که به معلوماتتون اضافه بشه !!
فيلمهايي که آدم رو حسابي تحت تاثير قرار ميدند، واقعن انگشت شمار هستند، آخرين فيلمي که خيلي باهاش زندگي کردم پيشنهاد بيشرمانه يا همون Indecent Proposal بود، اين اواخر فيلمي به اسم Match Point ديدم از Woody Allen که واقعن فيلم کولاکي بود و بهتون توصيه ميکنم اين فيلم رو از دست نديد! فيلم که شروع ميشه، از يک زمين تنيس، تور وسطش رو ميبينيد و صداي ضربات راکت رو ميشنويد و توپ رو ميبينيد که در حال رفت و برگشت از روي تور هست، بعد اين جملات رو ميشنويد که بنظرم يکي از زيباترين تشبيهات نقش شانس در زندگيه :
People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck,
It’s scary to think so much is out of one’s control,
There are moments in a match when the ball hits the top of the net,
And for a split second it can either go forward or fall back,
With a little luck, it goes forward and you win,
Or maybe it doesn’t, and you lose!
داستان، زندگي يک پسر جوان رو به تصوير ميکشه که به لندن اومده و از طريق تدريس تنيس امرار معاش ميکنه، بطور اتفاقي با پسري آشنا ميشه که خانوادشون همه توي کار بيزينس هستند، کم کم رفت و آمدش با اين خانواده شکل ميگيره و رابطه عاطفي بين اين پسر و خواهر دوستش شکل ميگيره، ازونجايي که پسر خوب و با استعدادي بوده، کم کم اعتماد خانواده دوستش رو جلب ميکنه، با دختر اون خانواده يک رابطه رو شروع ميکنه و به توصيه دختر مربيگري تنيس رو ول ميکنه و در شرکت اون خانواده يک کار رو بدست ميگيره! از قضاي روزگار، دوستش با دختري که هنرپيشه بوده دوست بوده که لامصب بسيار قيافه و اندام شهوت انگيزي داشته و داداشمون اين خانوم رو که ميبينه مثل الاغ، عنان از کف ميده!! والا دروغ چرا ما هم اگه بوديم همين بلا سرمون نازل ميشد!! خلاصه دوست کف کرده ما، خودش رو ميکشه تا بتونه يکبار اين هلو رو در آغوش بکشه!! مادر خانواده که ازون ننه هاي گير بوده، همش به پسرش ميگفته اين دختره هنرپيشه نميتونه انتخاب خوبي براي تو باشه و همش به پسرش گوشزد ميکرده که همسر مناسبي اختيار کنه و هي اين دختره رو ضايع ميکرده!! خلاصه در يک روز باراني، مادره گير هفت پيچ ميده به دختر مفلوک و اونم مست و ناراحت ميزنه بيرون و ميره توي باغ که واسه خودش گريه کنه، که اين برادرمون هم با علاقه خاصي ميره دنبالش و حسابي بهش دلداري ميده و حسابي دلي از عزا در مياره که انشاا... خدا قسمت همه جوانان کمر باريک کنه !! راست ميگن آدم که يکبار مزه گناه ميره زير زبونش ديگه بيخيال نميشه، حکايت اين دوستمون بوده!! خلاصه له له ميزده واسه اينکه يکبار ديگه به اين خانوم دلداري بده که خانومه بقول معروف بهش راگوز ميزنه و ميگه اون روز من خيلي حالم بد بود و مست و دلگير، و اينطور بود که عنان از کفم رفته بود و تو ديگه بايد بيخيال من بشي و بچسب به زندگي خودت! دوست خوشتيپ ما هم که صبح تا شب خواب هماغوشي با اين پديده رو ميديده، حسابي حالش گرفته ميشه و تصميم ميگيره با دختر خانواده رابطش رو مستحکمتر کنه و با هم ازدواج ميکنن و بعد از مدت کمي نقش دست راست پدر رو در شرکتشون بعهده ميگيره! از قضاي روزگار، يا بقولي از شانس کلنگيش، فرداي روز ازدواجش، متوجه ميشه که دوستش با اون دختره هوس انگيز رابطش رو قطع کرده و ميخواد با دختر شايسته خانوادش ازدواج کنه!! وقتي اين خبر رو ميشنوه عين اين بود که اتوبوس جهانگردي از روش رد شده!! خلاصه با خودش ميگه عجب غلطي کردم، خبر مرگت يک روز زودتر بهم ميزدي!!! خلاصه ميوفته دور شهر که اين دختر رو که حالا بيصاحب شده رو پيدا کنه!! با هزار بدبختي و با کمي شانس دختره رو پيدا ميکنه و يک رابطه رو بطور مخفي باهاش شروع ميکنه ....
جونم براتون بگه کار بجايي ميکشه که تمامي وقتش رو با اين دختر سپري ميکرده، مدام محل کارش و زنش رو ميپيچونده و با عشق آتشين بسمت خونه يار شهوت انگيزش ميرفته!! زنش کم کم حس ميکنه روابطشون داره سرد ميشه و پيشنهاد بچه سازي رو به شوهرش ميده(!) آقا هم که ماشاا... هرچي توان داشته اونطرف خرج ميکرده، هرچي زور ميزده، اسپرمي نبوده که زنش حامله بشه !!!! ازونجايي که توي زندگي همه چي برعکسه، زنش حامله نميشه و عشق مخفيش حامله ميشه!!!! اي روزگار !! امان از کار تو !! خلاصه به عشق مخفيش ميگه بچه رو تعطيل کنه و اونم مخالفت ميکنه و بهش ميگه تو زنت رو دوست نداري و من عشق تو هستم، اون رو طلاق بده و بيا منو بگير (!) کليه مرداني که زنشون رو ميپيچونن و کليه پسرهايي که دوست دخترشون رو ميپيچونن و کليه برادراني که ناخواسته بابا ميشن، الان با تمام وجود ميفهمن چي نوشتم!!!!!!!! خلاصه دوستمون که بدجوري آچمز شده بوده، تصميم ميگيره با يک دوست قديمي درد و دل کنه !! خوب که فکر ميکنه و با دوستش بحث ميکنه ميگه که هرچي داره از زنش هست و اگه بخواد اون رو طلاق بده با اين زن شهوت انگيز آينده اي نداره، از طرفي دوست نداره رابطش رو اين طرف هم خراب کنه و بعد از کلي انتگرال گيري يک جمله تاريخي رو ميگه که خودم با تمام وجود بهش اعتقاد دارم و تجربش کردم:
Maybe it’s finally the difference between love and lust
بقيه فيلم رو تعريف نميکنم که مزش از بين نره!! چه فيلم رو ديديد، چه نديديد، بهم بگيد اگر شما در اين مخمصه گير کرده بودين چه انتخابي ميکردين و چرا ؟ خوشحال ميشم نظرات مبتني بر منطق، احساس، جفتش يا هيژژ کدومش رو بشنوم.....