Saturday, September 30, 2006

Viva IL Capitano

 Zanetti

به بهانه 501مين بازي (مقدس بودن اين عدد از لحاظ ابجد با نام عزيزمون) خاوير زانتي کاپيتان اينترميلان و يکي از بازيکنان به يادماندني تيم ملي آرژانتين، بيوگرافي بازيکن محبوبم رو به همگي طرفداران آرژانتين و اينترميلان تقديم ميکنم:

خاوير آدلمار زانتي، در 10 آگوست 1973 در منطقه بندري "داک سود" در بوينس آيرس آرژانتين متولد شد. او با 178 سانتيمتر ارتفاع و 75 کيلوگرم وزن در جناح راست زمين، در خط حمله يا دفاع با اعتماد بنفس خاصي بازي ميکند. در فصل جديد فوتبال ايتاليا نيز روبرتو مانچيني، مربي اينترميلات خاوير را در پست دفاع چپ مورد آزمايش قرار داد که نتيجه اي رضايتبخش گرفت.او هنوز هم مانند دوران کودکي، چه با حضورش و چه با ساپورت مالي، به پدرش در کار آجرچيني و بنايي کمک ميکند و زحمات او را فراموش نکرده است. او فوتبالش را در زميني در همان حوالي محل تولدش آغاز کرد و خودش مسوول مراقبت و نگهداري از همان زمين بود. او از سال 1992 تا 1993 در فوتبال آرژانتين در دسته دو و با تيم "تالرس" بازي ميکرد و بعد از سال 1993 تا 1995 در دسته يک و در تيم "بانفليد" 66 بار بازي کرد و 4 گل زد که بعد از آن راهي ايتاليا و اينترميلان شد. او اولين خريد ماسيمو موراتي، رئيس ثروتمند باشگاه اينترميلان بود. در سال 1992 وقتي 19 ساله بود، با پائولا آشنا شد و 7 سال بعد با همديگر ازدواج کردند. همسرش فرزند يک استاد دانشگاه بود که زندگيش را وقف عکاسي کرد و در بازيهاي خانگي هميشه از خاوير عکاسي ميکند. آنها در يازدهم ژوئيه 2005 صاحب دختري بنام "سول" شدند.

 Zanetti

کيفيت بازي او در زمين، باعث شده که فوتباليستي قابل احترام در همه جاي دنيا باشد. اگرچه او در زمين بسيار جدي بازي ميکند و لحني خشک دارد، با 12 سال سابقه در اينترميلان، امروز بعنوان يکي از بازيکنان محترم، معتمد و وفادار اينترميلان است. او تنها کسي بود که لقب کاپيتان اينترميلان را بعد از نام بزرگي چون "جوزپه برگومي" از آن خود کرد. او و همسرش امروزه موسسه خيريه اي به نام "پوپي" دارند که از کودکان محروم و بي بضاعت آرژانتيني حمايت ميکنند. شرايط بد اقتصادي در آرژانتين باعث شده اين کشور حدود 3 ميليون نفر محروم و بي بضاعت داشته باشد که اين موسسه آنها را در امر تحصيل و تغذيه ياري ميدهد. او همچنين سفير فيفا در پروژه اي است که براي حمايت از کودکان آرژانتيني برنامه ريزي شده است. در سال 2005 نيز بعنوان يک الگوي اخلاقي در امور خيريه توسط باشگاه آث ميلان از وي تقدير بعمل آمد. او منتظر روزي است که موسسه او بتواند يک ميليون نفر را تحت حمايت خود قرار دهد.

 Zanetti

الگوي ورزشي او لوتيار ماتيوس بازيکن اسبق اينترميلان است. طرفداران تيفوسي اينتر براي خاوير اين سرود را در ورزشگاهها ميخوانند " ما يک بازيکن آرژانتيني داريم، که فوتبال را بهتر از پله بازي ميکند! " و در مارس 2004 در ليست 125 بازيکن برتر فوتبال دنيا قرار گرفت که پله انتخاب کرده بود. خاوير خرافاتي نيست، اما هميشه قبل از ورود به زمين مانند دوست قديميش " ايوان زامورانو " با دست خود صليبي به روي سينه اش ترسيم ميکند. در فصل 04-2003 با چهارصد بار حضور در ترکيب اينترميلان، پنجمين نفري شد که به کلوپ 400 تايي هاي اينترميلان پيوست. بهترين خاطره خاوير زانتي فينال جام يوفا به سال 1998 در پاريس بود که اينتر با گلزني وي قهرمان شد. قهرماني در فصل 06-2005 در سه جام کوپا ايتاليا، سوپرکاپ ايتاليا و قهرماني اسکودتو از افتخارات او با پيراهن آبي و مشکي اينترميلان است.

هنرپيشه هاي محبوبش، "تام کروز" و "دمي مور" هستند و فيلم مورد علاقه وي “When A Man Loves A Woman” با نقش آفريني "اندي گارسيا" و "مگ رايان" است.

*) آمار خاوير با پيراهن اينترميلان ايتاليا:
---------------------------------------------
مجموع 501 بازي در ميادين مختلف با 17 گل

357 بازي در ليگ ايتاليا با 10 گل
97 بازي در ليگ اروپا با 4 گل
47 بازي در کاپ ايتاليا با 3 بازي


*) آمار خاوير با پيراهن تيم ملي آرژانتين:
-----------------------------------------------
از سال 1994 تا 2005 در تيم ملي آرژانتين با 102 بازي و 6 گل
مدال نقره فوتبال در المپيک تابستاني 1996 آتالانتا
حضور در جام جهاني 1998 فرانسه و 2002 کره و ژاپن

القاب: کاپيتان - تراکتور – پوپي

پيراهن شماره 4 اينترميلان با او جاودانه خواهد شد و تا جوئن 2007 با اينترميلان قرارداد دارد.

 Zanetti


Thursday, September 28, 2006

سفرنامه تبريز قسمت آخر

از جمعه شب تا شنبه صبح، از دست اين همسايه هاي پر سر و صدا نتونستيم بخوابيم! ساعت 2 نصف شب بود که يه دسته ترک وارد کوچه شدند و ظاهرن از مهموني ميومدند، اونقدر بلند با همديگه مکالمه ميکردند که آدم ياده مکالمات انگليسي نصرت ميوفتاد!! والا من توي شمال ديده بودم که بعلت نم بودن هوا و فضا مردمان با يکديگر بلند ديالوگ دارند، بعنوان مثال شما اگه از جلوي يک پنجره باز رد بشي، احساس ميکني 50 نفر دارند با همديگه همزمان صحبت ميکنند، اما وقتي وارد خونه ميشي، ميبيني يک نفر داره با تلفن صحبت ميکنه يا دو نفر نشستند با همديگه دارند اخبار سراسري گوش ميدند!!!! خلاصه اين اتراک اونقدر سر و صدا کردند، که کم کم ميخواستيم باهاشون برخورد فيزيکي کنيم!! ديگه نفهميديم چطوري خوابمون برد، صبح که بيدار شديم، آرازبانو توضيح داد که اين ديشبي ها "ترک نما" بودند و ترکهاي اصيل شبها سر و صدا نميکنند!! آراز اول دلش ميخواست يک چند روزه ديگه اي اونجا بمونيم، اما ما هم کلي در تهران کار و زندگي داشتيم و دلمون واسه زن و بچه هامون تنگ شده بود!! خلاصه آرازبانو رو برديم دانشگاه و دوباره قرار شد در يک کافه صبحانه بزنيم! اول رفتيم يک کافه فوق العاده معروف که اگه اسپلينگش درست يادم باشه، به اسم "سن سوون" که دريافتيم فقط کله پاچه داره و بعد رفتيم به مجاورتش کافه صفا و اونجا مرصع وار و بال کره وار !! آراز يک فروند قليون خونسار هم بر خودش اعمال کرد! دوباره زديم به جاده...
براي برگشت، تصميم گرفتيم که ديگه ازون جاده نصف و نيمه نيايم، از جاده قديم اومديم، اوايلش جاده مقاديري شلوغ بود که کم کم خلوت شد، حوصلمون سر رفت، سفره رو باز کرديم و نشستيم سر پاک کردن سبزي و غيبت پشت سر بلاگرها و رفقمون! خلاصه سوژه شماره يک اين بود " ثبت شد پاکو! " قرار شد که علي احساسات رو دربرگشت زير لحاف هواش کنيم! همينطوري مشغول غيبت کردن بوديم که رسيديم به ميانه! يادمون افتاد آبجي رها اين جاده رو خيلي دوست داره، بعد يادمون افتاد اين آبجي رهاي ما هم پنداري عجيب و غريب موجودي است که در اقصي نقاط ايران، اصالت داره و احتمالن بروي اسب متولد شده باشد. مقاديري هم پشت قفايش حرف رانديم....

Mianeh

جاده ديگه خيلي خلوت شده بود و هر از چندگاهي يک کاميون يا يک اتوبوسي ديده ميشد، تصميم گرفتيم که مقاديري قانون شکني کنيم، آراز از چپ و ما از راست و بغل گرا ميداديم و آراز سبقت ميگرفت و کاملن مراقب بوديم که پليس يا کنترل نامحسوسي پشت باقاليها قايم نشده باشه! خلاصه مقاديري متنابهي به اين شکل آمديم و ميخنديديم، اما از پس هر خنده آخر گريه اي است، در پشت هر درختي شايد پليسي کمين کرده باشد!! چشمتون روز بد نبينه، دستگير شديم! يک فروند پليس ترک به ما ايست داد!! خلاصه بطور محسوس متوقف شديم! آقاي پليس ما رو تهديد کرد که الان بيست الي سي هزارتومن جريمه ميکنيد و ما از تهديد کردنش فهميديم که ماتحتش باد ميده!! آراز به آقاي پليس پيشنهاد صرف ميوه و گوجه فرنگي و تخم آفتابگردان رو داد که آقاي پليس همه رو "وتو" کرد! بعد آراز رفت سر اصل مطلب و گفت " پول مول وار؟ نيچده ؟ " و آقاي پليس هم گفت " ا... سنين ساخلاسين " يا يه چيزي تو اين مايه ها ! آراز به ما گفت مايه رو بيا بالا !! ما ده تومن شمرديم و بطور نامحسوس از لاش دو تومن کش رفتيم و داديم آراز !! آراز هم که اومد پول رو بده به پليس دو تومن ديگه ازش کش رفت و پول رو بطور نامحسوس در تنبان آقاي پليس اعمال کرد!! خلاصه اون پليس از ما رو دست خورد و به جاي " دو ، بش تا " يک شش تا که يادم نيست شش به ترکي چي ميشد؟ .... بير ... ايکي ... اوچ ؟ ... دوچ؟ ... بش ؟ ... سکيز ؟ .... اه ! من هيژژژ وقت شمارش ترکها رو ياد نميگيرم!! اينطوري شد که گولش زديم!! ناسلامتي، از مادر زاده نشده کسي بخواد ما رو بطور محسوس خفت کنه و بسلفونه !! دوباره راه افتاديم... رفتيم و رفتيم تا رسيديم به "پلدختر" و اينم عکسش، برام جالب بود که مقاديري مرمت شده بود، و خوشبختانه پل رو دوباره نساخته بودند و به اصطلاح اين اثر تاريخي رو مورد عنايت قرار نداده بودند، خدا بهشون توفيق بده!

Poldokhtar

بعد از مدتي ورودي اتوبان ظاهر شد و انداختيم توي اتوبان و يک کله تا عوارضي زنجان اومديم!! بعد از عوارضي به آراز پيشنهاد دادم که احساس ميکنم دارم از تشنگي تلف ميشم و جون جدت نگه دار! رفتم و از يک مخزني که توش پر آب يخ بود، چند فروند نوشيدني شکار کردم و احساس کردم دستم منجمد شد، آراز هم براي خودش مشغول فتوگرافي شد! پيشنهاد داد يک "نهارکي" هم بزنيم! رفتيم و دريافتيم غذا تنوع غذايي بسيار زياد است، " همبرگر مخصوص و معمولي / سوسيس " خلاصه چون گزينه ها بسيار زياد بود گزينه يکم و سوم رو انتخاب کرديم!! آقاي آشپز دوربين ما رو ديد و گفت اين دوربين " اين دوربين چند مگا وات هست؟ " آراز بهش جواب داد مگاوات ماله نيروگاه برق هست برادر ! اونم در جواب گفت: آهان، همون مقاپيخسل!! آراز گفت نميدونم، ما غيرتي شديم و گفتيم 6.2 "مقا پيهسل" !! جوانک ترک فکر کرد که ما اشکول هستيم و ما رو تحقير کرد! يک دستگاه موبايل K570 از تنبانش درآورد و گفت من دوربينم 2 "مقا پيخسل" هست! ما هم گفتيم: "اوووه؟ مگه بيشتر از نيم مقا هم دوربين داريم؟؟؟ " بعد گفت از من عکس نگير، سوال کرديم چرا؟ گفت فردا ميري عکس من رو ميذاري توي تلويزيون، ماهواره، من آبرو دارم!!! نميدونست بدبخت که ازون دو تا بدتر اينترنت هست!! خلاصه موبايلش رو گرفتيم و نگاه کرديم و بعد K750 خودمون رو از جيبمون در آورديم گذاشتيم روي ميز!! بسي دچار افسردگي شديم! در زمينه مويايلش عکش خودش با يک بنز آخرين "سيستوم" ديده ميشد!! گفتيم اين چيه؟ گفت اينا بنزه؟ نديدين؟ ازينا تو زنجان ريخته! خلاصه کلي ما رو تحقير کرد و با خود فکر کرديم " کددن نع خبر دي؟ " غذا آماده شد، سريع بر موريانه ها اعمالش کرديم و راه افتاديم....

Ashpaz

مقاديري رفتيم، به آراز گفتيم جايي نگه دار، قضاي حاجت کنيم، گفت کمي جلوتر!! خلاصه زنجان، قزوين، کرج و تهران رو رد کرديم و آراز ما رو دمه در خونمون پياده کرد! ساکهامون رو زديم زير بغلمون، بعد گفت: اوه! تو جيش داشتي؟ يادش افتاد ما عن قريب 300 کيلومتري با رادياتور چراغ روشن اومديم!! بابت سفر ازش تشکر کرديم و با تمام سرعت دويديم به سمت موال...


Tuesday, September 26, 2006

سفرنامه تبريز قسمت سوم

صبح هنگام که از خواب بيدار گشتيم، تصميم گرفتيم يک گشت صبحگاهي در شهر بزنيم که بتونيم اتراک رو توي روز هم ببينيم، خلاصه يه دوري زديم و براي خودمون مشغول لذت بردن از ديدنيهاي شهر بوديم که علاوه بر اطلاعات توريستي، اطلاعات فني مرتبط با رشته خودمون که همون ساختمان هم هست خيلي افزوده شد! بعنوان مثال فهيمديم که آرماتور در اصل آلماتور بوده و رابيتز هم رابيس بوده !!! ضمن اينکه يک مغازه ساختماني چند صد هزار رشته رو ميتونه با هم انجام بده !

Ads

شيشه شور ماشين آراز هم تموم شده بود و تصميم گرفت منبعش رو پر کنه! آراز براي ما توضيح داد در تبريز پشه ها بسيار چرب هستند و وقتي با شيشه ماشين برخورد ميکنند، خوراکش الکل صنعتي هست!! بنابراين آراز به مغازه رفت، سه تا شيشه الکل صنعتي و سه تا شيشه شور گلباقالي گرفت و به منبع ماشينش اعمال کرد و چهار هزار تومن پياده شد!! اين محلول واقعن شاهکار بود، شيشه بقدري تميز ميشد که آدم فکر ميکرد شيشه اي وجود نداره، فقط يک مشکل خيلي کوچيک بود و اونهم بوي بدش بود که سردرد ميگرفتيم، البته آدمي که ميخواد سفرکنه بايد همه اينها رو به جونش بخره، وگرنه غلط کرده که سفر ميکنه!! يک مشکل پيش و پا افتاده ديگه هم اين بود که وقتي از پاسگاه پليس رد ميشديم ماشين بوي مشکوکي ميداد و بهمون کج کج نگاه ميکردند!! سرتون رو درد نيارم، ما هنوز صبحانه نخورده بوديم و آراز پيشنهاد ما رو براي خوردن کيک و شير و شکلات و اين خزعبلات رد کرد و با قاطعيت تمام دستور صرف صبحانه در کافه هاي بين جاده اي رو داد، خلاصه تا اومديم ببينيم چيکاره هستيم فهميديم که آراز ميخواد ما رو ببره به سمت جلفا!! يک دو ساعتي برامون درباره تاريخچه پيدايش تبريز و اروميه و درياچه توضيح داد و بعد در مورد پرندگان و خزندگان مهاجر صحبت کرد، بعد در مورد اجدادش و تاريخچه مسافرتها و شغلهاشون صحبت کرد، سپس در مورد آشنايان و مايه داران تبريز و صوفيان باب صحبت رو باز کرد، بعد در مورد ......
خلاصه اونقده حرف زد که خودش هم گشنه شد و بالاخره يک جاي با صفا پيدا کرديم! به کافه ورود کرديم، آراز از ما سووال کرد چي ميل داريد؟ ماه بانو املت خواست، من کره عسل، آراز هم خودش نيمرو! بعد گفت بنظرم همه نيمرو بخوريم چون من خيلي دوست دارم!! ازونجايي که ما از بچگي عسل دوست ميداشتيم و با "بامزي" احساس همذات پنداري داشتيم، شديدا بر مواضع خودمون پافشاري کرديم، آرازبانو هم هکذا و اين شد که سفارش صبحانه داديم، يارو با اينکه خودش کامل ترک بود، يک نگاهي به ساعتش کرد و وقتي ديد ساعت دوازده هست و ما سفارش صبحانه داديم آنچنان چپ چپ به ما نگاه کرد که انگار توي دلش ميگفت: " خيلي ترکين!! " خلاصه تا صبحانه حاضر بشه، ما مشغول آموزش زبان شديم، آراز به ما توضيح داد که به تخم مرغ ميگن "مرصع" به کره و عسل هم ميگن "بال کره" (توضيح که اين بال کره عجب غوغايي هست، کره بجاي زرد، سفيد هست اما واقعن خوشمزه بود) و همچنين براي سفارش املت شما بايد بگيد : " اومليت وار؟ " در همين اثنا يک گربه سفيد از جلومون رد شد و رفتش به سمت حوض آب و براي خودش خيلي ريلکس آب خورد و آراز به ما توضيح داد در تبريز گربه ها مثل تهران آت و آشغال نميخورند و بهمين علت بسيار زيبا و سکسي هستند!! اون گربه ناقلا هم با اينکه ترک بود، اما انگار فهميد آراز به فارسي داره حرف ميزنه، دوباره رفت سمت حوض آب خورد و تشکيلاتش رو به ما نشون داد که نزديک بود آراز غيرتي بشه و يک اوردنگي جانانه به اون گربه ذکوره عزبه بي تربيته نفهم بزنه!!

Bal Kare

خلاصه جاي شما خالي، ما داشتيم با بال کره و عسل خودمون نم نمه صفا ميکرديم که آراز به طرفه العيني نيمرو رو خورد و بعد ديديم که ظرف املت همسرش رو هم به سمت خودش برد و بعد از چند ثانيه ديگر " اومليت نع وار !!! " خلاصه يک لقمه اي هم درست کرد و مثل آبگوشت، ته بال کره ما رو درآورد!! اونجا بود که من فهميدم چرا آراز اولش پافشاري ميکرد که همگي نيمرو بخوريم!!! چايي رو خورديم و زديم به جاده !! جاي شما خالي جاده بسيار با صفا بود و آراز تعريف کرد که چهل سال پيش وقتي اين جاده رو ميرفته، اتوبان سه بانده بوده ولي الان دو باند داره و آخرين باري که بيست سال پيش در اين جاده رانندگي ميکرده، با مرحوم "دوو ريسرش" با سرعت 160 تا ميرفته!! که اون موقع همسرش توي "رو-رو-اک" با سرعت 6 تا ميرفته!! ما هم مشغول حساب سن و سالها شديم و يادمون اومد آراز تازه الان سي ساله هست، پس حتمن توي نيمرويي که خورده " چيزي وار !! " که اينطوري چوخان ميبنده!! خلاصه سرگرم گوش دادن به خالي بنديهاي رفيقمون بوديم که يهو دريافتيم که در نزديکي جلفا هستيم!! اومديم ببنيم اوضاع دنيا چطوره و ديديم که موبايلمون اين شکلي شده و چند دقيقه بعد اون شکلي شده! فهميديم که Culfa همون جلفاست و Yayci هم همون نخجوان هست، اما هرچي زور زديم رابطه اينها با همديگه و "اکي والان گرم" لهجه مخترعش رو نفهميديم!!

Network Operator

طبق يک سنت مخصوص هوخشتره اي، از آراز درخواست کرديم که اتولوش رو بزنه کنار جاده و قضاي حاجت کنيم البته گلاب به روي شما خوانندگان فرهيخته!! آراز ماشين رو يک جايي نگه داشت که شيبه قلعه بود، از ماشين پياده شديم و در فضاي باز دو سه تا عربده جوادي زديم!! سپس به نوبت رفتيم پشت يک ديوار و در فضايي دلپذير با منظره اي بسيار توصيف نکردني مشغول جيش شديم! طبق يک سنت مخصوص هم دوربين مخفي از جيشنده ها بطور کنترل نامحسوس عکسي بگرفت!! مقداري که سبک شديم و قدرت تشخيصمون کار افتاد، يهو ديديم يک پژو بغل اين ديوار پارک هست و يک نفر روي زمين جا انداخته و خوابيده!! خلاصه يه مقداري به قيافه طرف نگاه کرديم، بعد ياد عربده ها افتاديم، بعد ديديم ازونجايي که جيش کرديم، يک نهر به سمت طرف روان شده !! خلاصه سريع محل رو تخيله کرديم و بقول معروف فيلينگ رو بستيم!!

Jish

بعد از مدت کمي متوجه شديم که در مجاورت رود ارس هستيم که همون "آراز" خودمون هست، خلاصه جاي شما خالي مقادير متنابهي فتوگرافي کرديم، عجب هوايي، عجب منظره اي و عجب روزي! بسيار بسيار لذتبخش و قشنگ بود، آراز هم که با رودخانه خودش مواجه شده بود، همچون عاشيقهاي آذربايجان اشعاري ميخوند و بعد هم راديو رو روشن کرديم و آهنگهاي عشقولانه ترکي از راديو استکبار پخش ميشد! اونم چه آهنگهايي " ايلده عاشيق وار! عيشق بال کره دي! عيشق بو منصبي يانسين ايلبر طاليببي دي !! گوته باخ، ازون بالا کفتر وار ! ايکي دانه دخترين وار !! " خلاصه ( چقدر من گفتم خلاصه، خسته شدم، اگه خلاصه بود، پس اين همه وراجي چيه؟ ) بله ميگفتم، خلاصه اينم آراز و سيمور در مقابل آراز اوريجينال!!

Araz

بطور تقريبي روي نقشه ايران، روي گوش گربه بوديم، يک تابلو ديديم که زده بود به سمت آسياب خرابه! خلاصه نيم ساعتي رفتيم تا رسيديم به يک کوه و آبشار کلنگي که خيلي بدشکل و بدمنظره بود، هرچي هم اوشکول و عمله بود ريخته بود اونجا عين اردوگاههاي پناهندگان بود!! حيفمون اومد عکس بگيريم چون وحشتناک زشت بود!! خلاصه برگشتيم و از جلوي يک پاسگاه مرزي و يک پل رد شديم، آراز اصرار داشت که اون سمت پل اگه بريم با تير ما رو ميزنن!! ما هم هي نيگاه ميکرديم ميديديم پرنده پر نميزنه! خلاصه بعد از 5 دقيقه، رسيديم به پاسگاه مرزي و سووال کرديم و کاشف بعمل اومد اون سمت پل نخجوان هست و قرار شد دفعه بعدي پاسپورت همراهمون بياريم، و بريم اون سمت مرز يک مقاديري توريستيک بازي درآوريم. اين هم عکسي از نخجوان براي شمايي که التماس دعا داريد:

Nakhjavan

برگشتيم سمت جلفا! در سر راه يک بازار مرزي بود که هرچي آت و آشغال توش بود به قيمت گرونتر از تهران يافت ميشد!! تقريبن هيژژژ چيز بدردبخوري نداشت و هزار رحمت به جمعه بازارهاي خودمون!! در شهر جلفا، تنها چيزي که توي خيابونها ديده ميشد، فقط ساندويچي بود و اکثر مغازه ها تابلوهاشون به سه زبون ترکي، روسي و فارسي بود! تصميم گرفتيم نهار رو توي رستوران بين جاده اي صرف کنيم، نهار همزمان شد با بازي پرسپوليس و سپاهان! آراز صندوق عقب ماشين رو زد بالا و صداي راديو رو به ماکسيمم رسوند و سفارش غذا داديم! تا غذا حاضر بشه، بغل رستوران رفتيم مقاديري صنايع دستي نگاه کرديم و اومديم مشغول تناول غذا بشيم که مورد حمله ناجوانمردانه زنبورها قرار گرفتيم! خلاصه ديديم غذا داره کوفتمون ميشه، ظرف غذامون رو زديم زير بغل و رفتيم توي ماشين نشستيم و مشغول خوردن شديم! اون گزارشگر بي پدر مادر هم فکر کنم اسمش "صادقي" بود، بدجوري اعصاب ما رو خورد کرد، پرسپوليس هم باخت و ما توي دلمون هرچي فحش و بد و بيراه بلد بوديم به تمامي زبانهاي زنده و مرده دنيا، نثار روح گزارشگر نامبرده و اجدادش کرديم!! يک چايي منحصربفرد در قوري يک نفره خورديم و دوباره زديم به جاده !!

tea

رفتيم مقاديري سوغاتي خريداري کرديم! ديگه هوا تاريک شده بود، رفتيم خيابون وليعصر و در يک رستوران با صفا کباب بناب در فضاي باز و هواي سرد خورديم و مقاديري در شهر چرخه زديم! يک ماشين عروس آردي بود، که توش يک پسر کچل نشسته بود و واسه خودش همش دور ميزد، هرچي فکر کرديم عقلمون بجايي نرسيد، احتمالن عروس رو گم کرده بوده!! خلاصه از ميدان ساعت و ساختمان شهرداري هم اين عکس رو برداشتيم که واقعن آدم فکر ميکنه يک ساختمان اروپايي بود!!

Saat


Sunday, September 24, 2006

سفرنامه تبريز قسمت دوم

بعد از خروج از اتوبان کذايي و ورود به جاده قديم، حدود يکساعت تا تبريز فاصله داشتيم! آرازبانو توضيح داد که تبريزيها به تبريز ميگويند "تربيز" !!! آراز هم توضيح داد که ترکها رانندگيشون افتضاح هست و واقعن بايد آماده خورد شدن اعصابمون باشيم! اينم خودم کشف کردم و قابل توجه شما که در تبريز پلاک ماشينها ايران 15 هست و پيش شماره موبايل بصورت 0914 هست!! تاکسيها که تعدادشون وحشتناک زياد هست، پيکان زرد رنگ هستند و بنز معماري آلبرت طرفداران فراواني داشت بشکلي که در فرعيترين کوچه ها حداقل دوتاش پارک بود! قسمت اعظم ماشينهاي تبريز 405، آردي و زانتياست! 206 و پرايد خيلي کم بود! پليسهاي تبريز خيلي مودب بودند و وقتي ازشون سووال ميکني، حسابي تو رو خرفهم ميکنند ولي مشکل اصلي اونجاست که اگه زبون ترکي بلد نباشي، کسي تو رو تحويل نميگيره و اگر همچيزي خريد کني، توي پاچت ميذارند!! خوشبختانه آراز ديلماج ما بود و من احساس يک توريست خوشبخت رو داشتم!! البته کمي هم ترکي ياد گرفتم! بعنوان مثال " نيچده " يعني چنده !!؟ يا مثلن " وار " يعني هست! مثل " چايي وار؟" ، "قليون وار؟" و قس علي هذا!!

Beggar

خلاصه رفتيم به منزل آرازبانو و البسه رو تعويض کرديم و آماده شديم بريم شهر رو بگرديم!! تبريز يک خيابون وليعصر داره که از عريضي و طويلي چيزي از مشابه تهرانيش کم نداشت که هيژژ اضافه تر هم بود!! خلاصه انواع اقسام مشابهات تهراني در تبريز وجود داره! از پاساژ ونک و اسکان بگير، تا برج سفيد و سوپر جردن!!!! خلاصه آدم اصلن احساس غربت نميکنه!! آراز مقادير متنابهي شيرين کاري ميکرد و همشهريهاش رو اسکول ميکرد و ازشون آدرس ميپرسيد! من و آرازبانو هم از خنده دلدرد گرفته بوديم و اشکمون درومده بود! خلاصه رفتيم داخل چندتا ازين پاساژها!! من بيصبرانه منتظر بودم که دخترهاي تبريزي رو سياحت کنم اما هيژژژ دختري ديده نميشد! هرچي بود يا گروه سني "الف" بود يا "ي" !! ولي خيلي جالب بود که اين همه پسر توي خيابونها و پاساژها قدم ميزدند!! نکته جالب توجه اين بود که همه سرتا پا تيريپ مشکي بودند، با کت يا پالتو بهمراه صندل !!! البته علتش اين بود که توي پاساژها وحشتناک خنک بود چون کولرها بجاي اينکه توي پاساژ به داخل مغازه ها بدمند، به راهروها ميدميدند!!! بهر حال اينم يک روش هست ديگه!! خلاصه ما هر جايي که رفتيم هيژژژ دختري نديديم و آراز توضيح داد که ترکها بسيار موجودات غيرتمندي هستند و بهمين علت از گوته باخ تبريزي فرد اعلا خبري نخواهد بود!!! خلاصه از جاهاي ديدني تبريز "ايل گلي" هست که همون پارک ملت خودمون هست!! البته قبلن اسمش "شاه گلي" بوده و من تعجب کردم چرا اسمش رو "امام گلي" نذاشتند و آراز توضيح داد که بله، يک زماني هم امام گلي بوده و من سوال کردم اون وقت اگه "امام قلي" هم داشتيم چي ميشد و ترکها به اون چي ميگفتند، که آرازبانو ما رو تهديد کرد که انقدر اداي ترکها رو درنياريم و بهشون نخنديم!! خلاصه رفتيم دور استخرش يک دور شمسي زديم و طواف کرديم و اومديم! دورادور محوطه پسران تبريزي نشسته بودند و همه به همديگه نگاه ميکردند! مقداري در قيافه هاشون غور کرديم، دريافتيم که اونجا هم چاقال پيدا ميشه که ابرو و زيرابرو رو برداشته!! خلاصه هرچي فکر کرديم که چرا اين همه پسر بدون هيژژژ دختري همديگه رو نگاه ميکنند، به هيژژژ نتيجه اي نرسيديم، فقط حدس زديم شايد اونجا هم "گي" زياد شده باشه!!!

IL Goli

کم کم موريانه ها داشتند بيدار ميشدند و تصميم گرفتيم که برويم و حالي به احوالات شکم مبارک بدهيم!! آراز پيشنهاد داد بريم در مجتمع پتروشيمي که فضاي باز خوبي داشت و يک سري آلاچيق داشت!! آرازبانو يادآوري کرد که هر بار رفتند اونجا پنجشنبه بوده و اونجا رزرو هست! خلاصه آراز گير داد که ما بايد برويم اونجا !! آرازبانو گفت دفعه قبل آراز با يارو درگيري لفظي پيدا کرده و طرف گير داده که بهشون جا نداده!! آراز هم عزمش رو جزم کرده بود که اونجا اطراق کنيم! ما هم همه گونه با آراز بيعت کرديم و گفتيم حتي آماده هستيم که با دشمن بجنگيم چراکه بقول دوستانمون ما استاد درگيري لفظي هستيم البته اينجا مشکلتر بود چون ترکي بلد نبوديم، البت فحشهاش رو بلد بوديم! چون يک انسان بزرگواري به ما گفته بود اگه زباني رو بلد نباشي، مهم نيست، سعي کن حداقل فحش هاش رو ياد بگيري که خيلي به کار مياد!! خلاصه ما هم چند تا ترکيش رو بلد هستيم! از قبيل "ايشک" يعني خر يا "کيپه يوغلي" پدرسگ و چنتا فحش بي ناموسي ديگه!!! خلاصه وارد مجتمع پتروشيمي شديم، سه مدل آلاچيق داشت! يک مدل آلاچيق کاملن باز بود، مدل دوم نيمه باز بود، شبيه دکه هاي گلفروشي بود و مدل سوم که خيلي خوشگل بود شبيه ايگلوهاي اسکيموها بود! البته اين چادر بقول معروف Convertible بود! چون در تابستان چادرش رو از روش برميداشتند! ديزاين داخليش هم مثل زندگاني ترکمنها بود! خلاصه جالب بود اما خيلي بزرگ بود و حداقل 15 نفري توش جا ميشدند!! چون هوا خنک بود، ما آلاچيق باز رو انتخاب کرديم و رفتيم غذا سفارش بديم که طرف بهمون گفت رزرو هست و نميشود!! خلاصه از ما اصرار و ازون انکار! خلاصه مجبور شديم که از چارت سازماني آلبرت و حاج عبدالباقي استفاده کنيم و با خالي بندي و اعمال زور، طرف رو تسليم کرديم! لامصب ازون ترکهاي زبون نفهم و کله شق بود! خلاصه مافوقش اومدش و يک چيزي بهش گفت که من بيل نرفتم و متوجه نشدم، اما نتيجه اين شد که ما غذا رو سفارش داديم و بعدش هم جاي شما خالي نشستيم و در اون هواي عالي يک قليون توووپ به همراه چاي اعمال کرديم!

Ghol Ghol

برگشتيم منزل آرازبانو و ديگه حسابي خسته بوديم و تصميم گرفتيم بخوابيم! هوا بسيار خوب و خنک بود، البته ترکها يک عادتي دارند که شب موقعي که ميخوابي، همه سر و صدا ميکنند!! خلاصه تا صبح خيلي سخت سر و صدا کردند، اما ازونجايي که ما اراده کنيم، وسط اتوبان هم ميتونيم بخوابيم، بالشتمون رو بغل کرديم و خوابيديم! شب نرگس اومد به خوابم و منو قسم داد که سريالش رو مسخره نکنم!! منم بهش گفتم باشه به همين خيال باش!!! آراز هم خواب ديده بود، علي دايي اومده به خوابش و ازش خواسته که مسخرش نکنه!!! من اين دو خواب رو با هم مرتبط ميدونم و فکر کنم چشم دايي نرگس رو گرفته که اونم به موقعش افشا کنم! راستي يادم افتاد ميخواستم داستان نرگس رو بازنويسي کنم، طبق نظرسنجي که کردم، ظاهرن مشتاق زياد داره!! پس ما هم مينويسيم که بدقولي نکرده باشيم!!


Friday, September 22, 2006

سفرنامه تبريز قسمت اول

در آخرين هفته تابستان، آراز عزيز پيشنهاد سفر به ديار تبريز رو داد و ازونجايي که من عاشق سفر به جاهاي جديد هستم، با کمال ميل قبول کردم، قرار شد سه شنبه شب، من برم منزل آراز و چهارشنبه صبح به سمت تبريز حرکت کنيم! البته اول بايد ميرفتيم به سمت کرج و بانوي آراز رو برميداشتيم! يکي از سنتهاي مخصوص در منزل آراز، مراسم "جوجه و ارتفاع" هست که شبها روي پشت بام انجام ميشه! در اين مراسم منحصربفرد، تعدادي جوجه که بعلت کمبود وقت، آراز قبلن توي محلول جادويي خيس داده و به سيخ کشيده و بهشون ادويه جات لازمه رو اعمال کرده، از روي منقل آزاد ميکنيم و به اصطلاح پرشون ميديم که پرواز کنن، بعد هم خودمون مقداري ارتفاع ميگيريم باهاشون تا اينکه مطمئن بشيم پرواز رو ياد گرفتند!! بعد از اداي اين مراسم که هميشه با موفقيت کامل انجام ميشه، مراسم تدخين قليان در فضاي باز و رصد ستارگان انجام ميشه و بدنبال اون مراسم نقاشي روي ديوار توسط بول انجام ميشه! البته اين بول هيچوقت Red نيست! هميشه Yellow هست اونم چه يلوويي!! خلاصه برگشتيم خونه و رفتيم مقداري اينترنت گردي و وبلاگ گردي نموده و بعدش مثل تمامي مردان عزب ايران زمين، هرکدوم بالشتهامون رو بغل کرديم و خوابيديم ...
....
صبح بلند شديم و مشغول حاضر شدن شديم! آراز يه مقاديري کار داشت که مشغول اونها شد و ما هم مشغول اصلاحات عرضي شديم(!) و بعدش به سمت کرج راه افتاديم! البته قرار بود ما صبح ساعت 9 کرج باشيم ولي فقط و فقط چند دقيقه تاخير داشتيم و ساعت 12 رسيديم کرج! آراز مشغول مراسم "مادرزن سلام" شد و ما هم براي خودمون مشغول سير آفاق و انفس شديم! کمي بعد آراز با دو ليوان شربت سکنجبين ظاهر شد و چون خيلي به طعم اين شربت علاقه داشت، منو مجبور کرد هر دو ليوان رو يک نفس سر بکشم!! کمي بعد مادرزن مربوطه با يک سبد ميوه ظاهر شد و از من جوياي احوال زن و همسرم شد که شخص بنده بدون تفهيم اتهام، مقداري غافلگير شدم!!! خلاصه چند دقيقه بعد آرازبانو هم ظاهر شد و مادرزن آراز با يک قابلمه بزرگ باقالي پلو با گوشت (تصور کنيد گوشت و باقالي پلو) ما رو شرمنده کرد! خلاصه خداحافظي کرديم و زديم به جاده! قابلمه داغ باقالي پلو و بوي متصاعد شده ازش بدجوري موريانه هاي معده ما رو قلقلک ميداد!! آرازبانو اصرار داشت که من دارم از گشنگي تلف ميشم و منم بالعکس! اما آراز يک ترک حقيقي بود و ما رو تا نزديکي "آبيک" زجر داد و بالاخره يک جاي باصفا رخش رو زد به ناهمواريها و در محلي که سايه و آب روان داشت، اطراق کرديم! آراز رفت پشت باقاليها قضاي حاجت کنه و متوجه شد دو نفر اونجا خوابيدن!! خلاصه برگشت و جاي شما خالي نشستيم بر سر سفره و باقالي پلويي زديم بر بدن، بي نظير!! خدا شاهده همين الان که دارم مينويسم دهنم آب افتاد!! يک فقره ترشي فلفل مخصوص و مقادير متنابهي هم سير و سبزي روش خورديم و حسابي خوشحال شديم! انصافن بهترين باقالي پلوي خاورميانه بود!
....
به آراز پيشنهاد قيلوله يا همون چرت بعد از غذاي رو داديم که نپذيرفت، بعد پيشنهاد داديم که ادامه مسير رو، عمو سيمور رخش رو برونه که باز هم آراز مخالفت کرد و با شکمي مملو از غذا و بادهاي حاصله بشکل عجيبي پشت فرمان نشست بدين شکل تا دشمن فرضي نتونه ما رو از رسيدن به هدفمون دور کنه!

Drive

بعد از صرف غذا يادمون افتاد که نوشيدني نداريم و حسابي ضايع شديم! خلاصه آراز که نيت کرده بود بعد از اين باقالي پلو يک قليون بکشه، ما رو جلوي يک کافه نگه داشت! روي ديوار نوشته بود " به چايي و سماور دست نزن، حتي تو " و قفل بزرگي هم به در کافه بود و اين به معني تعطيلي اونجا بود! خلاصه آراز ما رو تا ابتداي عوارضي اتوبان زنجان در عطش نوشيدني برد!!! بعد از عوارضي دکه اي بود که تا ميتونستيم ازش نوشيدني خريديم و عين کسي که از وسط بيابون نجات پيدا کرده باشه، حسابي نوشيدني بر بدن اعمال کرديم! دوباره راه افتاديم و آراز مشغول صحبت در مورد آداب و رسوم ورود به آذر آبادگان و مراسم سجده بر خاک و بوسيدنش و فرستادن سلام به روح شيخ ترک الدين آذربايجاني بود! ما هم براي خودمون فتوگرافي ميکرديم و از مناظر لذت ميبرديم! من از ديدن اين مدل کوه و برآمدگي واقعن لذت ميبرم! ازينها قشنگترش توي اتوبان کاشان هم هست، نميدونم چرا منو ياد "پاي سيب" ميندازه و حسابي دوست دارم با يک قوري چاي لب سوز، ترتيب اين کوهها رو بدم!!

Pie-Mountain

مسير تهران- تبريز حدود 600 کيلومتر هست که مقدار زياديش اتوبان شده و از زنجان به تبريز يک اتوبان ديگه زده شده که نصف کاره هست، اين اتوبان تا بستان آباد ساخته شده که در فاصله حدود 60 کيلومتري تبريز هست! خلاصه از عوارضي زنجان که سووال کرديم گفت تا بستان آبادش ساخته شده، ما هم زديم به اتوبان و رسيديم به ميانه که اتوبان تموم شد!!! ازينجا به بعدش رو بايد ميزديم به جاده قديم! اما ازونجايي که يک ترک حقيقي رو هيژژژژ چيزي نميتونه متوقف کنه، مسيرمون رو در اتوبان نيمه کاره با هيجان خاصي ادامه داديم!! ده کيلومتري که رفتيم اتوبان چهره عوض کرد! اول خط کشيها ناپديد شدند!! ده کيلومتر ديگه که رفتيم گاردريلها هم ناپديد شدند!! ده کيلومتر ديگه که رفتيم اتوبان واقعن بکر شد!! خونه هاي روستايي عجيب و غريبي رو ديديم که ميخواستيم توقف کنيم و ببينيم انسان اوليه هستند يا خير، بعد ديديم که ممکنه کار بيخ پيدا کنه و مسوولان مملکتي مجبور بشند قضيه رو پيگيري کنند و تکذيب کنند خلاصه بيخيالش شديم! ده کيلومتر ديگه هم رفتيم بطوري که موجودات دوران نوسنگي رو مشاهده کرديم!!

Camel

اما بازهم ما مسيرمون رو ادامه داديم! عزم خودمون رو جزم کرده بوديم که مسير رو تا تهش ادامه بديم! بعضي قسمتها جاده مال رو شد، اما بازهم دشمن نتونست ما رو متوقف کنه! بازهم راهمون رو ادامه داديم، حتي يک جا دشمن به ما حمله کرد، ولي بازهم ما مسيرمون رو ادامه داديم!! خلاصه اونقدر رفتيم تا رسيديم به همون بستان آباد و ديگه ازونجا افتاديم توي جاده قديم!! نکته جالب توي اين اتوبان عدم وجود تابلو بود، هر چند وقت يک بار کسي رو ميديديم و ازش سووال ميکرديم چقدر ديگه اتوبان ادامه داره جواب ميداد 20 کيلومتر! اما اين 20 کيلومتر با اختلاف بسيار ناچيزي تقريبا 350 کيلومتر طول کشيد!!

Trucks


Tuesday, September 19, 2006

عمو جغد شاخدار

OWL

آخرين باري که من پارک ارم رفتم فکر ميکنم بيست سال پيش بود! آخرين باري هم که ميخواستم برم باغ وحش، سيل تاريخی تجريش اومد و همه چي رو آب برد!!! اين بار خدا با ما يار بود و در جوار چندتن از دوستان بسيار بسيار عزيزم جهت يک فروند قرار علمي - فرهنگي - هنري عازم باغ وحش پارک ارم شديم! با اين جغدهای چاق و چله ازونجايي که عمو جغد شاخدار هستيم بسيار احساس همذات پنداري نموديم!!
البته بعد از ظهر بود و همه موجودات زنده نهار رو زده بودند و حسابي نعشه خواب بودند! ما هم يک دوست تماشاگرنما داشتيم که با آب يخ حسابي شهرستاني بازي در آورد! در کل بسيار خوش گذشت و تفريح جديدی بود...


Sunday, September 17, 2006

بازسازی سريال نرگس

ما فعلن تحصيلات، سرمايه، روابط، امکانات و شبکه مخصوص نداريم، شانس هم نداريم بيان از ما دعوت کنند فيلمنامه بنويسيم، البته از معروفيت هم خوشمون نمياد، مخفي نميکنيم که دوست داريم محبوبيتمون رو افزايش بديم!! بنابراين:
فرض کنيد عمو سيمور نويسنده و کارگردان سريال مرحوم نرگس ميشد، بعد فرض کنيد ميخواست واقعيتها رو بصورت کمدي و درام براتون به تصوير بکشه! الان تازه وارد اديتور شدم و نميدونم به اندازه چند پست اين سريال رو طول خواهم داد، حالا يه زوري ميزنم ببينم چي از توش در مياد، پس هر شب وقتي مامان و باباهاتون خوابيدن، يواشکي بنشينيد پاي مونيتورهاتون و چراغها رو هم خاموش کنيد، در صورتي که دستمال کاغذي لازم داريد،(براي هر نوع مصرفي) بغل مونيتور بذاريد، اگر هم موقع وبلاگ خوندن سر و صدا ميکنيد، مثلن قاه قاه ميخنديد يا هاي هاي گريه ميکنيد، رعايت کنيد که زيادي آلودگي هاي صوتي توليد نکنيد، در ضمن چون ديگه هوا خنک شده، ميتونيد پنجره ها رو هم باز بذاريد و مقداري فضاتون رو رومانتيک کنيد يا شمع روشن کنيد!! اگه بارون هم اومد چه بهتر، اگه پدر بزرگ و مادربزرگتون هم مياريد پاي مونيتور، چاي و قليان فراموش نشود....
راستي پايه بودين ديگه، نع؟


Saturday, September 16, 2006

Pamela @ Google

PamelaGoogle

دنيا در زمينه تبليغات چي ميگه، ما کجاييم؟ اينجا کجاست؟ خودت کجايي؟ زنده باد پاملا! زنده باد گوگل! مرگ بر ياهو! البته ياهو لعنتي هم دو تا O داره! اما O هاي پاملا کجا، مال تبليغ احتمالي ياهو کجا !! مقايسه کنيد با تيزرها و تبليغات توي کشور خودمون!! از هر هزارتاش يک دونش شايد خوب باشه، خيليهاش رو هم که دقيقا" از نمونه خارجي کپي کردند!! واقعن آدم دلش ميخواد هاي هاي گريه کنه! ژيرس کجايي برادر؟


Thursday, September 14, 2006

پايان نامه سنواتي

تحمل يک چيزهايي در زندگي خيلي سخته، شايد واژه دردناک گزينه بهتري باشه! فرض کن حدود 180 واحد رو توي پنجسال پاس کني، و فقط پايان نامه ارشد بمونه، بعد واسه اون پايان نامه کذايي دو ترم بدنبال استاد خالي بگردي، يک ترم هم طول بکشه موضوع پايان نامت تصويب بشه، و البته در طول اين سه ترم يه مقداري ماتحت گشاد هم داشته باشي، نتيجه اين ميشه که ترم چهارم که ميري پايان نامه رو برداري بهت ميگن آقاي محترم شما مشمول سنوات شديد!! بايد با شهريه جديد بسلفيد!! دردت وقتي بيشتر ميشه که ميبيني هنوز دوستان همدوره ايت واحدهاشون پاس نشده و يک ترم ديگه واحد براي پاس کردن دارند!! البته بجز ماتحت گشاد خيليها هم براي فرار از سربازي تحصيلات ميکنند!! يک نمونش که خيلي شاهکار بود يکي از دوستام رو ديدم و ازش پرسيدم بالاخره واحدهات تموم شد يا نع ؟ در جواب شنيدم که تغيير رشته به کنترل پروژه داده!! بهش گفتم چنتا واحد داشتي مگه؟ گفت هفده تا!! گفتم حيف نبود ارشد معماري رو تغيير رشته بدي؟ اين همه واحد پاس کردي چندتاش رو قبول ميکنند؟ گفت مهم نيست چون سربازي ميوفته عقب، هرچي بيشتر طول بکشه بهتر!! خب اينم يک نمونه از ز گهواره تا گور دانش بجوي بود!!

من هنوز توي شوک سنوات هستم!! بدجوري عذاب وجدان گرفتم، البته خودم رو دلداري ميدم، ميگم من که همش مشغول کار کردن بودم، مثل بقيه علاف نبودم، اما خب آخرش که چي؟ البته جلوي ضرر رو از هرجا بگيري منفعت هست، احتمالن بايد خدا رو شکر کنم که اخراجمون نکردند!! البته شيطونه ميگه بريزيم يک اعتراضي کنيم، اين همه سال رفتيم دانشکده مثل بچه هاي خوب تحصيل علم و دانش کرديم، شايد اعتراض جواب داد، ما رو انداختند زندان، اونجا اينترنت و کار نبود، مجبور شديم شبانه روزي روي پايان نامه کار کنيم، البته اگه همبندهامون و عمليات گل کاري و بازپروري اجازه بده! اين استاد موادفروش ما هم که باز از ايران خارج شد!! ولي اين بار بايد يک حمله چهار جانبه به پايان نامه انجام بديم تا دير نشده !!


Sunday, September 10, 2006

پشت صحنه استوديوي عکاسي و سالن

و حالا پشت صحنه استوديوي عکاسي و سالن عروسي يا دومادي!

ظهر مراسم عروسي بعد از اينکه از باغ اومديم بيرون بهمراه آق ژيرس و مصطفي جاي شما خالي رفتيم شکم رو ساختيم و يک ساندويچ پرحجم و پرانرژي به اشکم مبارک اعمال کرديم! آق ژيرس رو رسونديم به منزلش و اومديم مصطفي رو برسونيم و اون هي ناز ميکرد که منو نميخواد برسوني و ما هي ميگفتيم بابا اذيت نکن ميرسونمت و گفتم کدوم سمتي مگه؟ گفت فلان محله! گفتم کدوم کوچه؟ گفت مگه اونجا رو ميشناسي نکنه بچه محلي؟ خلاصه کار دنيا رو ببين که آق مصطفي همسايه روبرويي يکي از همسران مولا سيمور از آب درومد بطوري که خودمون کف کرديم و در کار خدا مانديم که چه کوچک است اين دنيا!!
....
اومدم خونه و تصميم گرفتم که يک چرتي بخوابم تا شب، اما شادوماد زنگ زد که استوديوي عکاسي بامبول در آورده که بايد بابت فلان کار، چندصد هزار تومن پول بديد و چون روز تعطيلي بود، دچار مشکلات شده بودند! ازونجايي که من هميشه زورم مياد برم بانک و از عمليات بانکي بعلت اتلاف وقتش متنفرم، خوشبختانه مبلغ مورد نظر رو داشتم و سريع گازش رو گرفتم به سمت استوديو! وقتي ورود کردم، عروس و دوماد مشغول عکس انداختن در فيگورهاي مختلف بودند و صداي خانوم عکاس بدجوري روي مغز بود! توي همين فيگورهاي هندي، يکهو خانوم عکاس به عروس و دوماد گفت بايد بشينيد روي زمين و پاهاتون رو توي همديگه حلقه کنيد!!!! ازونجايي که شادوماد ما بسيار غيرتي بودند اعلام داشتند که ما اين فيگور رو دوست نداريم و اصلن با اين فيگور شما مشکل داريم، خانوم عکاس هم گفت از من ميخوان که اين فيگورها رو بگيرم و آقا دوماد تاکيد کردند ما هر فيگوري دلمون بخواد ميندازيم و مدير آتليه اومد و گفت بايد بندازيد و داماد گفت آقا جان به شما چه؟ من خوشم نمياد و نميندازم !! من هم بسيار از اين حرکت دوماد خوشم اومد و کلي حال کردم! آدم هستيم و سليقه داريم، درخت و هويج که نيستيم!!

خلاصه ما هم به آتليه وارد شديم و با عروس و دوماد چندتا عکس انداختيم و يک مقداري هم فيلم بازي کرديم! عروس خانوم با تفنگ ميخواستند ما رو بکشند و دوماد با گيتار ميخواست بکوبه توي ملاج عروس!! خوشبختانه تفنگ مشقي بود و فندک از آب درومد و دوماد هم بجاي عروس ما رو هدف گرفتند تا بخت ما باز باشه!! نزديک بود شور حسيني ما رو بگيره و با يک تلفن خودمون رو مزدوج کنيم!! اما يا بقول ترکها آممممما حيف که امکاناتش نبود!!

اومدم خونه و ساعت حدود شش و نيم بود! ازونطرف قرار بود ساعت 8 سالن باشيم، اما نميدونم چرا اين فکر رو کرده بوديم چون ساعت سالن 7 بود! خلاصه تا بچه ها رو جمع و جور کنم، هرکي از يکطرف توي ترافيک مونده بود و به همه گفتم مستقيم بروند به سمت سالن!! بعلت ترافيک زياد و عمليات راهسازي و پلسازي در نزديکي محل سالن (!) و همچنين ژانگولر زدن دکتر در گردش به چپ، ساعت 9 رسيديم به سالن!!

بچه ها همگي دمه در منتظر بودند و دسته جمعي به سالن ورود کرديم، آمار مهمونها بالاي 500 نفر بود و وقتي ما از در سالن ورود کرديم، همه چشمها ما رو نگاه ميکردند، پچ پچ ميشد که اينها دوستهاي دوماد هستند، ما هرچي به خودمون نگاه کرديم، چيز عجيب غريبي نداشتيم، مختصري خوشتيپ بوديم، در سيماي ما سيبيلمون منحصربفردمون بود، سيماي دکتر شبيه ميرزا کوچک خان بود، سيماي دون خوشحال و برجسته بود و سيماي علي سوتي نيز بيش از حد مشعوف بود! آق ژيرس هم صورتش گل انداخته بود و دکمه هاي کتش همچون گالوني در بچه هاي مدرسه والتس بود!!! بنظرم اونقدر تابلو نبوديم که همه روي ما زوم کنند! خلاصه چشمها ما رو دنبال کردند تا روي يک ميز نشستيم!!

لختي گذشت و پشت ميکروفن هي اسم ما رو صدا ميکردند و حضار دست ميزدند و ما هم بلند شديم که به ابراز احساسات جماعت واکنش نشون بديم که متوجه شديم آقاي خواننده نام هنري مستعارشون با نام سجلي ما يکيست!!! خلاصه ازونطرف هم هي از شادوماد درخواست ميشد که تشريف بيارند قسمت مردونه که ظاهرن آب و هواي قسمت خواهران بسيار مطبوع تر بوده و دوماد حاضر نميشد بياد! خلاصه دوماد رو تهديد کرديم که اگه نياي اينطرف ما ميايم اونطرف و دوماد اومد! از ما و برادر عروس درخواست شد بعنوان دو ساقدوش متفاوت بريم روي صحنه و در کنار دوماد روي يک اريکه جلوس کنيم!! بهترين نکته در اين قسمت عکاسي زياد از ما بود که بسيار خوشمان آمد! البته دوستان اسکول ما طبق معمول بجاي عکاسي از ما، از در و ديوار و پايه صندلي و پرده و بلندگو عکس انداختند!! اين عکسها بقدري افتضاح بود که حتي بعنوان سوتي هم نميشه اينجا گذاشت!!

درخواست شد که آقايون بريزيد وسط و قرش بديد!! از ما هم خواسته شد که تنظيم ارتفاع افراد رو برعهده بگيريم که عمليات فوق الذکر بطرز خفني با مشکلات عديده و مبارزه با دشمن فرضي در چند مرحله انجام شد! افراد ارتفاع گرفتند ولي ما همچون يک ضدهوايي آماده بوديم دريغ از يک ميليمتر ارتفاع!! خلاصه برگشتيم به سالن و ريختيم دور دوماد و مقداري حرکات موزون ازخودمون ساطع کرديم و دوباره اومديم ارتفاع افراد رو بسنجيم که مبادا اين پاراگلايدرها با برجي، ساختمان مرتفعي و يا حتي پل در دست احداثي برخورد کنند!! در همين حين شستمون خبردار شد که شام در حال سرو شدن هست و دوباره به سالن رجعت کرديم! شام که تموم شد بلافاصله سالن خالي شد و عده خاصي براي ادامه مراسم به خانه دوماد دعوت شدند!!
* خيلي دوست دارم يک پرانتز اينجا باز کنم و اين توضيح رو بدم که بدون تعارف، آقا جون مراسم عروسي رو خيليها براي شامش تشريف ميارند، پس بهتره بجاي کلي خرج کردن در يک شب، عروس و دوماد با ماشين خودشون يک هفته فرصت بذارند و هر روز خونه چند نفر سر بزنند، بجاي کارت هم عکسشون رو بدند و مثل غذاي نذري غذا رو بصورت بسته بندي شده تحويل مدعوين بدند و اگر اعصاب اين کار رو ندارند، با آژانس اينکار رو انجام بدند! هم هزينه ها کمتر ميشه، هم رفت و آمدهاي شهري، هم کلي مزاياي ديگه اينکار داره که بخوام توضيح بدم ديگه کسي مراسم عروسي نميگيره!! خلاصه اين نظر ما بود که چندين جا مطرح کرديم و همه ازمون استقبال کردند! اما کو کسي که اجراش کنه!!

Wed

نکته قابل توجه در اين مرحله سوتي سالن در نگارش اسم و حرفه شادوماد بود که مشاهده ميفرماييد!! خلاصه جماعت که رفتند ما هم دسته گلهاي فراوان به دست، به سمت خونه دوماد راهي شديم!


Saturday, September 09, 2006

پشت صحنه مراسم ساقدوش

و اما صبح عروسي و مراسم ساقدوش يا دوش ساق فنگ!

شب قبل با شادوماد قرار گذاشته بوديم که ساعت نه صبح جلوي بهرام باشيم تا اون ماشينش رو براي گل زدن اونجا بذاره و من ورش دارم ببريمش حاضرش کنيم براي رفتن اندر ميان مرغکان! حدود چهار صبح بود که رفتم بخوابم و ساعت رو براي 8 تنظيم کردم! اما ساعت هفت از خواب بيدار شدم! خلاصه ترسيدم دوباره بخوابم و خوابم ببره و مراسم رو خراب کنم و ديگه نخوابيدم! آنلاين شدم و يکربع به ساعت نه جلوي بهرام بودم! صبح دلچسبي بود و هوا بسيار دوست داشتني بود، خلاصه شادوماد حدود نه و ربع سر و کلش پيدا شد و ماشين رو سپرد به مسوولش و يک شاخه گل هم بعنوان نمونه براي دسته گل عروس گرفت و قرار شد بريم آرايشگاه که عروس خانوم گل رو اوکي کنه! خلاصه عروس خانوم گل رو پذيرفتند و شادوماد رو برديم منزلش تا آماده بشه، قرار شد ساعت يازده و نيم ماشين عروس رو بگيريم و ساعت يازده قرار شد برم دنبال شادوماد!
اومدم خونه و يک دوشي گرفتم و همينطوري که داشتيم به سيماي ملکوتيمون نگاه ميکرديم، نا خودآگاه تصميم گرفتيم که تغيير چهره بديم و سيبيلهاي مبارکمون رو اطول کنيم و ريشهامون رو حذف کنيم! ژيرس زنگ زد که سيستم چطوريه و گفتم يازده و نيم جلوي بهرام قرار داريم! طبق معمول بعلت کاليبر بالا قرار شد بريم دنبالش و گفتم شايد نرسم و مجبور بشه خودش بياد! خلاصه ساعت يازده رسيديم دمه منزل شادوماد و آماده بوديم که شادوماد بياد پايين، خلاصه نيم ساعت دمه درب منتظر مونديم و شادوماد اومد پايين! اما چشمتون روز بد نبينه که شادوماد فقط دوش گرفته بود و اصلاح کرده بود، اما لباس نپوشيده بود!! گفتم پس چرا حاضر نشدي؟ گفت ما يک سنت مخصوص داريم بايد برويم در منزل پدري حاضر شويم!! خلاصه آراز رو برديم منزل پدري و منتظر مانديم تا شادوماد حاضر شود!
يکساعتي منتظر مانديم تا شادوماد با يک فقره ساقدوش ديگه به اسم آقا مصطفي با کلي سلام و صلوات ظاهر شدند! تو اين حد فاصل هم ژيرس هر ده دقيقه يکبار يا زنگ ميزد يا اس ام اس ميداد و بد و بيراه نثار ما ميکرد که با کت و شلوار اينجا واستادم وسط خيابون! منم گفتم برادر خوشتيپي و هزار درد سر! بجاي غرغر زدن سعي کن اونجا واستي شايد يک آبجي بيمرامي اومد و سوارت کرد و بختت باز شد!! خلاصه شادوماد رو برداشتيم و گاز رو بستيم به فاوه و سه سوت رسيديم به بهرام! جنب بهرام کوچه خاطراتي بود که با آراز ياد ايام قديم کرديم و حسابي خنديديم که اي بابا، چه ميکنه اين دست روزگار و اين شادوماد ما هم همچون عمو سيمور تپه نشاشيده در طهران ندارد!
به بهرام که رسيديم آق ژيرس در کت و شلوار دم کرده بود و حسابي صورتش گل انداخته بود، چونکه ما رو زياد تا بحال کاشته بود، وقت مناسبي براي تلافي کردنش بود و بقول زعما دوستمون تاديب شد و آراز حسابي دلش خنک شد! ماشين عروس حاضر بود! (راستي چرا ماشين عروس؟ غلطي است مصطلح! ماشين دوماد درسته بابا! هم مال دوماده هم دوماد ميرونه، اگه ماشينه عروسه خودش ماشينشو بياره و خودش هم برونه!!!) دوماد هنوز حاضر نبود و مشکل کمربند داشت چون کمربند کمي درازتر بود و همچنين دستمال مخصوص جيب کتش هم بعلت بسته بودن جيب کتش جاسازي نشده بود!

Wed

خرد جمعي به خرج داديم و قيچي رو از گلفروش دودره کردم و کمربند رو با توکل بر خدا قيچي و اندازه کردم و به تنبان دوماد اعمال کرديم، دستمالش رو هم تا زدم و در جيبش اعمال کرديم اما بعلت قرار گرفتن گل در جيب مربوطه قرار شد که دستمال رو بيخيالش!! خلاصه منتظر شديم تا فيلمبردار بياد، چون بيکار بوديم و دومادهاي بسياري اونجا ميومدند مشغول خنديدن و مسخره کردنشون شديم، از قضا اون روز هرچي دوماد بود بدترکيب و کچل بود، ولي دوماد ما حسابي مو داشت و خوشگل و خوشتيپ بود و حسابي تلوتلو داشت!!! ما هم فرصت رو غنميت شمرديم و با شادوماد حسابي عکس يادگاري انداختيم!

Wed

بعد از گذشت يکساعت دو عدد فيلمبردار رسيدند! يک خانوم و يک آقا! آقاي فيلمبردار تو مايه هاي اردشير دراز دست بود و دستهاش تا زانوش ميرسيد، خانوم فيلمبردار هم خيلي زشت و بدهيکل و بدترکيب و مهمتر از همه خيلي بد اخلاق بود، ابتدا پيشنهاد شد که خانوم فيلمبردار بياد توي ماشين ما و ما حالت ايشون رو آويزون از پنجره و ماتحتش رو به سمت صورتمون تصور کرديم و حالمون بد شد و گفتيم خودشون آژانس بگيرند!! خلاصه من و ژيرس و مصطفي بدنبال ماشين دوماد به سمت آرايشگاه عروس!! کلي خودمون فيلمبرداري و عکسبرداري کرديم تا رسيديم به آرايشگاه!! خيلي متاسفم که فيلمها رو نميتونم اينجا براتون بذارم!! حسابي کولاکه اين فيلمها!! خلاصه توي ماشين نشسته بوديم منتظر عروس خانوم که ندا اومد يکي از ساقدوشهاي خوشتيپ بياد!! تا اومديم ببينيم چيکاره هستيم و بقول معروف پش بياريم، آق ژيرس سريع دودره کرد و با صورت بشاش رفت و چند دقيقه بعدش با دماغ سوخته برگشت! پرسيدم چه شد؟ گفت ما رو براي سر و ته کردن ماشين عروس صدا کردند و ما هم حسابي به ريش شش تيغش خنديديم قاه قاه!! خلاصه لختي گذشت و دربها باز شد و اتول دوماد فلاشر زنان از اولين سر بالايي زندگي مشترک بالا اومد بدين شکل:

Wed

خلاصه با کلي عمليات ژانگولر و بوق بوق زنان و فلاشر زنان رفتيم به سمت باغ مخصوص! توي مسير حسابي فيلمبردار ابله رو اذيت کرديم و يک لحظه اگه آقا ژيرس جلوي ما رو نگرفته بود، ميخواستيم با ماشين حرکتي کنيم که دوربينش از دستش بيوفته!! خلاصه با پادرميوني آق ژيرس قضيه حل شد و عمو سيمور خشمش فروکش کرد، اما فيلمبردار عتيقه به ما تذکر داد و همچون يک Vampire سيبيلو ميخواستيم خونش رو بمکيم!! خلاصه رسيديم به باغ! آقا عجب باغي!! خلاصه به باغ ورود کرديم و دوباره از آق ژيرس خواسته شد که ماشين رو سر و ته کنن که اين عمل رو با تبحر خاصي انجام داد!! البته بعلت بزرگ بودن بيش از حد شکم نامبرده و بسته بودن هر سه دکمه کتشون اين عمليات با حول و قوه الهي بدون مصدوميت قابل ذکري بوقوع پيوست!! البته چند ساعت بعد عروس و دوماد جديدي وارد باغ شدند که دوماد مربوطه با ماشينش جامپ زد و سپر جلوش داشت ميوفتاد!! ظاهرن برخي از دومادها هم استرس ميگيرند، علتش رو مزدوجين دانند و بس!!
...
خلاصه وارد باغ شديم، و تصميم گرفتيم که عمليات ساقدوشي با قدرت تمام ادامه بديم، خانوم فيلمبردار بد اخلاق با يک لبخند مکش مرگ ما نزديک شد و به ما گفت شماها اولين ساقدوشهايي هستين که توي اين همه سال اجازه پيدا کردند بيان توي باغ چون تا حالا سابقه نداشته ما کسي رو راه بديم، ما سه تايي هم به حرفش هيژژژژژژژژ واکنشي نشون نداديم و گفتم ساقدوش هاي به اين خوش تيپي رو مگه ميتونستيد راه نديد! خلاصه رفتيم توي باقاليها و مشغول عکاسي از خودمون شديم، يک خانوم فيلمبردار برجسته هم وارد شد که من کلي سناريو براي ژيرس و مصطفي تعريف کردم و کمي هم بهشون توهم دادم که کم کم کار داشت به جاهاي باريک ميکشيد که خوشبختانه خانومه ازونجا نقل مکان کرد!! دوستان به من اطمينان خاطر دادند که ميتونم کارگردان موفقي بشم و فيلمهاي عروسي از نوع کمدي بسازم!!

Wed

خلاصه عروس و دوماد هم همچنان در حال فيگور بودند که يک عروس محجبه وارد باغ شد و دستور دادند که ما از باغ خارج بشيم!!! خلاصه ما هم سريع چندتا عکس با عروس و دوماد گرفتيم و تصميم گرفتيم اون مکان رو به مقصد يک شکم سراي خوب تخليه کنيم، در حين خروج از باغ و ديدن عروس محجبه و تشکيلات زير چادر شيطان رو لعنت کرديم و گفتيم آخر اين چادر براي چيست؟ اگر اين چادر براي پوشش است، پس چرا بايد زيرش آن چنان باشد؟ و قس علي هذا!

Wed

تصويري هم که شکار کردم بسيار کولاک بود، اگر حافظه درست همراهي کند، مثل صحنه اي در فيلم ايتاليا ايتاليا بود که دوماد مشنگ را سمبلش را بريده بودند و بازهم اگر حافظه درست بگويد کليپي داشت که رامش بروي آن ميخواند، يادش بخير!! اين کجا و آن کجا! دست مريزاد عمو سيمور با اين شکار صحنه هايت!


Friday, September 08, 2006

پشت صحنه مراسم حنابندون

معمولن براي فيلمهاي جالب و پر سر و صدا، فيلمي مستند تهيه ميشه که روند تهيه و اجراي اون فيلم رو به تصوير ميکشه! عرض کنم به حضور مبارکتون که يک معادل بسيار خوب انگليسي داشت که يک هفتست هر چي زور ميزنم يادم نمياد اسمش چي بود، از همه علما هم تفحص کرديم کسي چيزي به يادش نيومد! براي تياتر و موزيکسينها از اصطلاح BackStage استفاده ميشه، براي فيلم فعلن يادم نمياد، بدجوري روي اعصابمه!! بگذريم!!
عروسي دوستمان آراز و بانوي عزيزش بود و ما بعنوان يک سوم ساقدوش هم که شده اندر جريانات بسيار قرار گرفتيم که در نوع خودش جالب بود، زحمت نوشتن مشروح وقايع رو دکتر پويان عزيز يار قديمي ما از وبلاگ وقايع اتفاقيه با قلم جذابش، قبلن کشيده بود که بار ديگه همينجا ازش تشکر ميکنم و اميدوارم بازهم کرکره وبلاگش رو بده بالا!! چون که ازون بالا کفتر ميايه، يکي دانه دختر ميايه! همچنين برادر ژيرس هم در بلاگش در حال افشاگري از وقايعست! نوشتنيها رو دوستان نوشتند و ما هم نکاتي رو از دريچه دوربين خودمون مينويسيم!
....
از نکات قابل توجه مراسم حنابندون در کرج، خرابکاري مشترک حسن شيخ و علي سوتي در عکسبرداري بود! باورتون نميشه که اين دو نفر هرچي عکس گرفتند، يا فلاش نزدند يا کادر باقالي بستند! وقتي آدم يادش ميوفته که شب بود و دوربين هم تکنولوژي بالايي داشت و شما روي LCD هم ميتوني کادر رو ببيني و هم PreView بعد از عکاسي، و يا زدن فلاش رو هر آدم اوسکلي تشخيص ميده، آدم دوست داره اين دو دوست عزيز رو ببنده به يک گاري!! بهر حال عکس افتضاح زياد گرفته شد، دو تا از شاهکارترينهاش اين بود که علي سوتي در حالي که دود سيگارش رو فوت کرده عکس گرفته و عکس رو مه گرفته!! دومين شاهکار رو از حسن شيخ ميذارم اينجا که درس کادر بستن براي دانشجويان عکاسي باشه!!

Wed

* - در سمت راست آبجي ناتل رو ميبينيد که بسيار شينتال فينتال هستند، چون نامبرده در اون شب زنبور شده بودند و براي حسن شيخ اين موضوع قابل قبول نبود، کادر رو طوري تنظيم کرده که آبجي ناتل عکسش اسلامي افتاده و موهاش معلوم نيست! حيف اون همه پول بالاي هايلايت خواهر!!
* - دومين نفر از سمت راست علي سوتي هست، خب غلط کرده که قدش بلنده! حسن شيخ عکاس هم چون قدش کوتاه بوده، از قصد حال کرده که حال علي رو بگيره! استيل واستادن علي سوتي رو داشته باشيد و خودتون تصور کنيد که دو تا دستهاش کجاست الان و تعادلش رو چطوري برقرار کرده!!
* - نفر سوم از راست هم احتياجي به معرفي نداره، آدم براي تشخيص عکس يک نفر کافيه که صورتش رو نگاه کنه، وقتي بارزترين عضو بدن يک نفر دماغش باشه، آدم کادر رو طوري تنظيم ميکنه که فقط دماغ اون بابا معلوم باشه! دون مهدي موادفروش شناخته شدي برادر! البته نامبرده براي اينکه شناخته نشه، قصد داره دماغش رو عمل کنه، همچنين تا اطلاع ثانوي ريش و سيبيلش هم پريده!!
* - و اما نفر آخر از راست يا همون اول از چپ نصف يک آدم گامبوست! برادر ژيرس چون خيلي چاقالو هست و جاي دو نفر رو گرفته بود، عکاس زبر دست ما تصميم گرفته به اندازه يک نفر توي کادر بهش جا بده!! به اميد روزي که پونزده کيلو اضفه وزنش رو کم بکنه و به همين اندازه نصفش بشه، چون قرار شده که مانکن بشه براش بريم خواستگاري! البته آراز پيشنهاد داده ببريمش کافه نمونه کالج و بهش يک کباب تابه اي بديم که برادرمون به ترتر بيوفته و ظرف يک روز پونزده کليو رو بپرونه!!
....
ازونجايي که ما از قبل مطلع بوديم حنابندون به صرف شيريني است و از شام خبري نيست، خودمون رو ساخته بوديم، اما دوستان رو دست خوردند و تا صبحگاه منتظر شام بودند!! اما در نهايت فرداي اون روز مطلع شديم که در سفره خانه واقع در ضلع شمال شرقي مراسم ساندويج سرو ميگرديده است، البت ما که چيزي نديديم، چون ارتفاع بسياري داشتيم و حتي عکس هوايي هم برداشتيم، چيزي مشاهده نشد، شما هم باور نکنيد، احتمالن حرکتي بوده بدون توپ! البته در راه بازگشت به تهران در سه صبح فست فودي يافتيم شبانه روزي و شامي زديم که بعد از چندين ساعت حرکات ناموزون، بسيار بسيار جوابگوي قار و قور موريانه هاي دلمان افتاد.


Wednesday, September 06, 2006

فلش بک از آراز و ملا سيمور

آنچنان که در تاريخ آورده اند، آغاز دوستي ملا سيمور و رضا آراز بالغ بر يک دهه گذشته باشد، آن زمان اين دو در يک محيط مجازي با يکديگر آشنا شدند، در آن زمان رضا آراز را به غوغا سالاريش ميشناختند و عمو سيمور هم با فکاهيات و خزعبلاتي که مکتوب ميکرد، اندر عرفا برخاسته بود که با دست نوشتجات امروزش توفير چنداني نداشت، البت در آن زمان هم مثل يوم امروز ملا سيمور، جغد شاخدار و شب زنده دار بود و همواره سعي ميکرد محبوب باشد تا معروف...اندر احوالاتش آمده است که بعدتر بعلت بازکردن بخت دخترکان ترشيده به حاج سيمور نيز معروف گرديد...

اولين باري که بقول علما ملا سيمور و آراز فيس تو فيس گرديدند، در همان سنوات گذشته بوده است، ثبت کرده اند که اجلاسي از فرهيختگان ادب و هنر در آن زمان برگذار گرديد و ملا سيمور به همراه ملازمان بيشمار خود در آن نشست مشاعرگونه حضور يافت و بعلت کمالاتي که داشت آراز را از قفايش شناسايي نمود و باب مصافحه را با او گشود....

ايام متوالي گذشت و الفتي بسيار في مابينهم متجلي گشت و با يکديگر رفيق گرمابه و گلستان شدند، جلسات عصرانه بسياري برگذار گرديد که بعلت گرايش سنتي مابانه هردو نامبرده، اين جلسات در تمامي سالها بجاي کافي شاپ، در سفره خانه هاي اقصي نقاط سراسر طهران قديم برگذار ميشد، در آن زمان تختي بود و قلياني، مخدعي و پارچي مملو از دوغ گوارا و سرشار از سبزيجات که طعم آن هنوز هم زير زبانمان باشد، يادش بخير! در همين جلسات بود که بين حضرات اتفاق قول افتاد تا بنيان شبکه هاي مجازي ور افتد و چندين شبکه کون فيکون گرديد همچنان بيگ بنگ در عالم هستي....

آراز غوغا سالار که تعاريف ملا سيمور را از بلاد شمال شنيده بود، قصد کار در بلاد مازندران کرد و ملا سيمور نيز مشغول سير آفاق و انفس گرديد، از نظرها پنهان گشت و در خفا مشغول تحصيلات عاليه و بازکردن بخت دخترکان ترشيده گرديد! لختي گذشت و دو يار قديمي را هواي ديدار افتاد و در تاريخ نگاشته اند که ملا سيمور چندباري در آن ايام به ديدار يار قديمي برفت و اين بار از آب و هواي طهران قديم بدو خبر داد و آراز نيز که در آن سنه اندامش نم کشيده بود، عطاي کار در آن بلاد را به لقايش سپرد و به طهران برگشت...

امان از گذر ايام که پنجسال پيش، گويي ديروز بود که آراز تصميم گرفت ديگر مجرد نباشد! در آن زمان ملا سيمور هرچه کرد تا آراز را پشيمان کنند موفق نگرديد چرا که اتراک بر تصميمشان مصمم باشند، سخن کوتاه که در آن زمان آراز در تصادفي ژانگولرانه با تراکتور و نجات يافتن از مرگ، مغزش تکاني خورد و بر تصميش مصمم تر گرديد...

لختي گذشت و روزي آراز و ملا سيمور همچون گذشته نشسته بودند و ملا سيمور از احوالات آراز دريافت که او مشکوک مينمايد، کمي با او کلنجار برفت و فتوغرافي اندر البسه او بيافت که آراز بدو دل داده بود و اندر احوالات ازدواج! پس از کمي بحث و مکاشفه، معلوم گرديد که عروس آينده از خانداني از اتراک است، ملا سيمور نگاهي بر عکس نمود و حديثي را بر آراز وارد نمود: " مستحب باشد گرفتن دختري از خانواده اتراک جهت رسم مبارک ازدواج! " بعد از گذر لختي ديگر از ايام، روزي آراز خوشحال و مشعوف ملا سيمور را خبر داد که مادر زوجه آينده بسي علاقمند است به تفريحات يکسان و تدخين قليان، اين مايه الفت و دوستي در ميان! في الفور مراسمي جهت عقد برگذار گرديد و در سرنوشت آراز چهار سال زندگاني متاهلي مجردانه نوشته شد تا چهار سال شبانه روزي با شيطان و انفاسش مبارزه کند و ماتحتش پاره گردد! درود بر شرافتش و احسنت بر وفاداري او....


Sunday, September 03, 2006

پانوشت طبيب پويان از عروسی آراز

برادر سيمور،

آدم که پير مي شود خرفت هم مي شود و حافظه اش را از دست مي دهد! داشتيم براي خودمان خاطرات عروسي را مرور مي کرديم يکهو يادمان افتاد که مقاديري از اهم مباحث جا مانده، لذا به صورت يک فقره پ.ن. مي فرستيم خدمت آن جناب تا در وبلاگتان به چاپ برسد.
زياده عرضي نيست.

پويان
...................................................................

قضيه «ورري بيوتيفول»

در محل عروسي گاه و بيگاه جمله « ورري بيوتيفول» از جانب عمو سيمور صادر مي شد. حوصله امان سر رفت پا پي شديم که قضيه از چه قرار باشد. عمو سيمور فرمودند که گويا يک فقره از دوستان به همراه يکي ديگر از دوستان تشريف مبارک را برده بودند به بلد دوبي. از بد حادثه در جلو درب ورودي هتل يکي از خانمهاي مو طلايي متشخص ايستاده بود. دوست ياد شده مقاديري اين پا و آن پا کرد و بعد رفت جلو تر و گفت:
« ورري بيتيفول»
خانم هم گويا پشت چشمي نازک کرد و نگاهي به سرتا پاي فرد مزبور انداخت بعد فرد ياد شده گفت:
« هاو ماچ؟»
« 1000 درهم!»
« 1000 درهم؟1؟! اوه نو...وري ماچ.... آي گو تو ايران... ديسکانت...»
...
گويا خانم از سر دلسوزي مقاديري تخفيف لحاظ کرده بود و شخص ياد شده بنا داشت که برود که با دخالت آن يکي دوست از خر شيطان پياده شده. الله اعلم بالکنه الامور.


حسن شيخ هليکوپتر مي شود:

عرض شود که اين قضيه هليکوپتر هانوفر و موشک هامبورگ و قس علي هذا افسانه اي بيش نبوده ، هليکوپتر فقط حسن شيخ که در حين بزن بکوب چند باري روي زمين دراز کشيده و نقش هليکوپتر را ايفا کرد.


شارع کردستان!


در شارع کردستان مي رانديم. يکهو چند نفر به ستون يک وارد اتوبان شدند. پنداري که در شانزه ليزه قدم مي زنند يا اينکه يک گله باشند که جلو اي که راه افتاد بقيه هم بايد دنبالش بروند. في الحال عمو سيمور صبر از کف بداد و فرمود:
«مادرررررررررر *** از کجااااااااااا!؟»
و بعد هم شان نزول اين کلام را گفت که بساط انبساط خاطري بود.


Friday, September 01, 2006

جوک امروز ما

Puzzle

آخه من چي بگم؟ من هيچي نگم بهتره! شما بگيد ....