Thursday, November 02, 2006

آراز در فرنگ

ازونجايي که خيلي آراز رو دوست ميدارم و ازونجايي که روحيه ورزشکاري و شوخ طبعيش رو هم بيشتر دوست ميدارم، تصميم دارم از همين سکو، يک سفرنامه تخيلي از آراز در ديار فرنگستان بنويسم و سعي کنم با لحن و قلم خودش، اداي خودش رو در بيارم... پايه هستين؟ پس بريم جلو ببينيم چي ميشه ....

چهارشنبه – روز اول
-----------------------------
آه! چمدان، سفر، کار، بايد رفت، من ميروم، ايرانه من، دلم برايت تنگ خواهد شد! تهرانه من، دود، ترافيک، فرمان ماشين من، دوري از شما سخت بايد بود براي من! آوخ! ماه بانوي من! تو تنها در تبريز باشي و آراز در فرنگ! بر خواهم گشت همسرم مهربانم! برايت شکلات خواهم آورد، شکلات تلخ! دوستان و رفقاي من، در نبود آراز، رسوم اين چند وقت را حفظ کنيد، اگر تدخين قليان ميکنيد، ديگر من در بين شما نخواهم بود تا با کامهاي خفنم قليان را تباه کنم! روزي که من نيستم، لعنت بر شما اگر تنها قليان بکشيد، اما اگر خواستيد بکشيد آراز رئوف و بر شما مهربان است، ميتوانيد يک بار تدخين کنيد، در نبود من بگذاريد ژيرس چندين کام بگيرد و به فضا برود، دن افلقي و سيمور با همديگر دعوا نکنيد! و تو اي علي سلي! تو ديگر نبايد قليان بکشي، برو و درسهاي معوقه خود را بخوان...

خداي من، آراز در لوفتهانزا نشسته است و احساس ميکند لوفتهانزا صندليهايش از ماکسيما نرمتر باشد، اينجا من هستم و از اين پنجره باران در کف باند ريخته هست، حتي باران هم نميتواند آراز را متوقف کند، تاخير براي آراز معنا ندارد، اي باران! هرچقدر ميخواهي ببار ، آراز تصميم خود را گرفته است و بايد برود، من ميروم تا ثابت کنم، آراز چيست و از کجا به کجا ميرود، در جيبهاي من يورو و دلار است، اما اسکناس دو هزار تومني، تو را بيشتر دوست خواهم داشت! جاي شما خالي است، اينجا يک خانم مهربان با کلاهي بر سر براي من نسکافه و شربت صورتي مياورد، بنظر ميايد از فاميلهاي گوته و باخ باشد، بايد با او صحبت کنم: هلو؟؟؟ يووو آررر وري بيوووتيفوووول!! هاوو ماچ ؟؟؟ ... آه ! خداي من! فرنگيان بسيار خنگ و کودن باشند، آنها نميتوانند با آراز صحبت کنند، هرچند آراز کلامي شيرين دارد، ظاهرن متوجه حرف من نشده اند، آن خانم مهربان با يک آقاي هيکلي به من نزديک ميشوند و من را بازرسي ميکنند، آوخ! تفتيش عقايد! آن آقاي هيکلي مرا ياد ژيرس مياندازد، دوربين من را هم نگاه ميکند، نميدانم چرا عکسهايي که من از در و ديوار گرفته ام را متوجه نميشود و اشاره ميکند که چرا از اين خانم در حال دولا شدن آنچنان عکسي افتاده است که تشکيلاتش بسيار عيان است!! اما آراز بيگناه است، پس آراز به آن فرنگيان پوليتيک خواهد زد، به آقاي هيکلي ميگويم: ديس دوربين ايز فرام سيمور !! هي ايز وري وري ايمپولايت !! ظاهرن آن آقا عمو سيمور را ميشناسد، لبخندي ميزد و به ما بيلاخ ميدهد و ميرود، لحظاتي بعد آن خانم بار ديگر براي ما شربت صورتي مياورد و لپ آراز را ميکشد و هي دولا ميشود، خدايا اين چشمان پاک را از آراز نگير، چشمهايم را بر اين ابليس پليد خواهم بست و تصور خواهم کرد که در نيوکمپ و بازي امشب بارسلونا و چلسي هستم و بر روي صندلي مربيان چلسي در کنار خوزه مورينو نشسته ام ، او با من در ارنج تيم مشورت ميکند و من به او ياد ميدهم که چگونه لمپارد و جان تري را با هم به بازي بگيرد، آراز اينجاست در کنار خوزه مورينيو، من حتي ميتوانم بالاک و جرارد را هم در ميانه ميدان با تري و لمپارد ترکيب کنم، شايد پايم به آلمان رسيد، مدرک مربيگري فيفا را در جيب داشته باشم.... اي آلمان، آراز تا لحظاتي ديگر به تو وصل خواهد شدن ....

پنجشنبه – روز دوم
-----------------------------
سلام بر تو اشتوتگارت! شربت صورتي با مزاج سنتي من سازگار نيست، يادم آمد که پدر بزرگ ضرب المثلي داشت که به آراز زمزمه ميکرد: آراز اوغلان، دوغ لرين، سلامت لرين، ياشاسين دوغين آذربايجان لرين!! اي پدر بزرگ، دلم برايت تنگ شده است، آراز روزي که برخواهد گشتن، به تو سر خواهد زدن، درود بر تو و نوادگانت که من در آنان همچون لعلي درخشان هستم. شربت صورتي آراز را به فنا داد، ظاهرن فري شاپ را از دست داده ام، بهتر است اس ام اس به ژيرس بزنم و او در کم و کيف مسايل جاري خودمان قرار دهيم. اس ام اس جواب نميدهد، اين ژيرس لعنتي الان در حال جفنگ گفتن در آن شرکت مسخره است، او فرهنگ استفاده از موبايل را ندارد، فقط بلد است نسکافه بخورد و قشنگ حرف بزند، او کلمات قلمبه سلمبه به ما ميگويد، فقط در مورد کار و پاورپوينت بلد است حرف بزند، من هم او را ميچزانم، به او ميگويم برادر من، تو بايد از آن ساپکوي خراب شده بيرون بيايي، به مغازه من بيايي و برايم چايي بياوري، تو هنري نداري که با پول دولت بيزينس ميکني و لاف ميزني! من با جيب خودم بيزنيس ميکنم و خودم تاوان آن را ميدهم، تو سوسول هستي و بايد زودتر ازدواج کني و با آن رفيق نابابت نگردي، او اخلاق تو را فاسد خواهد کرد. بگذار برگردم تو را به دوبي خواهم برد و با تو در مورد اصول و رسوم زندگي کردن صحبت خواهم کرد، به تو کار ياد خواهم داد....
بهتر است به سيمور بازيگوش مسج بزنم، او تنها انسان فرهيخته اي در خاورميانه است که وقتي به او مسج ميزني، هنوز گوشي مسج را نفرستاده، به سرعت برق، برايت جواب ميفرستد! البته بايد او را هم نصحيت کنم، زياد مسج بازي ميکند، هر ماه سي هزار تومان را به پاي مسج هدر ميدهد، بايد اين پول را صرف شکم کند تا ديگر ريقماست نباشد، اين گوشي را بايد از او بگيرم و گوشش را بکشم تا پايان نامه زهرماريش را تمام کند، او بايد زودتر ازدواج کند و سر و سامان بگيرد تا بچه دار شود و من هم بچه دار ميشوم و بچه هايمان را به عقد هم در مياوريم، البته ترجيح ميدهم دخترم را به عقد خواهر زاده اش ، يا فرزند خجه ممد خودمان در بياورم تا بتوانم به پرتغالستان امريکا بروم، آراز بايد در ژنتيک خود تغييراتي دهد تا سلسله بعد از او، همگي خفن باشند، آراز دوست دارد چندين رگه باشد و چندين رگه ها را دوست ميدارد، بچه خودم يا همان آرازم را به خاله ناتل ميدهم تا او را خوب تربيت کند، به او پيانو ياد بدهد و آرازم گيتار بنوازد، هرچند مغز ناتل هم جديدا ايراد پيدا کرده است، آراز بدنبال دايه خوب است، ننه آيدا از خاله ناتل بهتر است، او بسيار کدبانوست و بسيار هنر دارد، حيف که کسي لايق او نيست تا با او خوشبخت شود، آراز موسيقي را دوست ميدارد، آراز عاشق جلال همتي و جواد يساري و عباس قادري است، خيلي دوست داشتم که آلبومي ميدادم تا در زمينه موسيقي هم فعاليت کنم، اما اين سيمور ابله به من گفت فرکانس صدايت بسيار بد است، و آن دن افلقي هم در جمله اي قصار به من گفت:به عالم موسيقي کاري نداشته باش تا تپه نشاشيده داشته باشي و بعدها به آن افتخار کني و آراز اين چنين خواهد کرد! ...
ظاهرن به استقبال آراز آمده اند، براي بازديد، آراز به ديلماج احتياج ندارد، يکه و تنها در سرزمين ژرمنها ! آراز ميتازد، آراز خروشان است، هوا تميز است، زمين تميز است، کوه را ميبنم، کاش تهرانم اينگونه بود، آراز شايد بازگردد شهردار تهران شود، شايد هم رئيس جمهور منتخب شود، اشتوتگارت خانه دوم من است، نع خانه سوم من است، آراز ايران را دوست دارد، آلمان را هم دوست دارد، آراز جهان را دوست دارد، اگر آراز از اين سفر با قرارداد و دست پر برگردد، قول خواهم داد که ظرف پنج سال آينده به کره ماه بروم. هرچند ماه بانو دارم، اما ماه رفتن هم صفايي دارد، تصور کن، دست ماه بانو را ميگيرم و در ماه قدم ميزنم، به به، خيلي خوب است...
ما به کارخانه ميرويم، کنفرانس و جلسه پشت جلسه! ژيرس بايد از ما ياد بگيرد که چطوري با خارجيان و ژرمنها بيزينس ميکنيم، آن وقت او با آن ادا و اطوارش پشت کامپيوتر مينشيد و با ما از TuRnOvEr و FiNaNcE و اين تيريپها صحبت ميکند، او حتي بلد نيست يک دستگاه جوش استعلام کند و فقط ميگويد: رضا جان شرمنده، ايميل را جواب نميدهند! رضا جان شرمنده، بسيار در جلسه بودم! .... واقعن خاک بر سرش! بزودي يک شرکت صادرات و واردات خواهم زد و با پس گردني او را از ساپکو بيرون خواهم کشيد، در غير اينصورت تا روز مرگش در آنجا پاورپوينت و پرزنتيشن بلغور خواهد کرد....

جمعه – روز سوم
-----------------------------
سلام بر مونيخ! آراز در بنز الگانس 2008 ورژن سفارشي در خيابانهاي مونيخ است، مونيخ آراز را به ياد علي دايي مياندازد، شايد علي کريمي و حتي وحيد هاشميان! آراز اگر جوانتر بود و به شمال نرفته بود، الان در ترکيب فيکس باير مونيخ به جاي سانيول بازي ميکرد، شايد هم جانشيني براي بالاک بود، اما شمال و کلار آباد و کلار دشت، شکم آراز را فربه کرده است، آراز عاشق خوردني است، اين ژرمنها غذاهاي عجيبي و غريبي براي آراز مياورند، مجبور هستيم همه آنها را بخوريم و بعدش يواشکي برويم پيتزا هات بخوريم، آلمانيها به آن چيز ديگري ميگويند که تلفظ آن براي آراز سخت است، جاي سيمور خالي است، به ياد او يک پپروني اضافه هم خورديم، پيتزاهاي اينجا عمله خفه کن نيست، آراز آنها را مثل بربري لوله ميکند و بر شکم ميفرستد! آراز عاشق شده است، دلش براي ماه بانو تنگ شده است، آراز نياز به تدخين دارد، بايد سفره خانه اي پيدا کند ....
آراز هرچه بخواهد در هر کجاي دنيا پيدا ميکند! آراز قليان را در سرزمين ژرمنها دود ميکند، آراز دلش ميخواست الان در استاديوم آزادي بود، امروز دربي پايتخت بين سرخپوشان است، آراز حدس ميزند سرخپوشان ، آبي پوشان را له و لورده کنند، آراز از عبدالصمد مرغابي متنفر است، آراز دلش سلطان را ميخواهد، آن موقع آراز هميشه به تپه هاي داووديه ميرفت و براي سلطان هورا ميکشيد، اما الان آراز در آلاينس آرنا، ورزشگاه اختصاصي باير مونيخ است، تمرينهاي ماگات و کله کچلش، آراز را به ياد ناصر ابراهيمي مياندازد، اگر ماگات دستياري همچون ناصر حنجره داشت، وضع تيمش به مراتب بهتر بود ، آراز عاشق اين ورزشگاه است، فرزند آراز، بايد در اين زمين توپ بزند، آرازه آراز بايد فوتباليستي قابل شود و آراز پدر بر آراز فرزند ببالد....

شنبه – روز چهارم
-----------------------------
هامبورگ، تو را دوست ميدارم! آه! نميدانم چرا آراز دلش الان همبرگر خواست! آراز عاشق همبرگر و چيزبرگر دوبل است، اما ژرمنها آنرا به شکل سوبله ميخورند! آراز متولد شده است تا اين همبرگرها را بخورد، آراز با سه گاز ، همبرگر را ناپديد ميکند و به ياد رکورد شکني فري کثافت ميافتد! آراز در يک روز بعد از بازگشت از کوهستان با سيمور با وفا به فري رفت و چهار ساندويچ استيک و يوناني را خورد و فريدان دهانش باز ماند! آن سيمور بازيگوش هم دو تا ساندويچ را خورد که به هيکلش نميامد، احتمالن جوگير شده باشد در کنار آراز.... آراز دلش فيلم ميخواهد، اينجا سينماها قشنگ است، آراز دوست دارد دي وي دي بخرد، ژرمنها بجاي دي وي دي، ميگويند ده فا ده !! حالا آراز ميداند ژرمنها بجاي v ميگويند "ف" و بجاي w ميگويند "وه" ! البته آراز از قبل خودش ميدانست، چون سيمور اسم وبلاگش arashvw بود و به خودش ميگفت آرش فاوه ! البته آراز ياد جنگ و عمليات فاو ميافتد، آراز از جنگ بيزار است، آراز البته هيتلر را دوست ميدارد، آراز وقتي به البرز ميرفت، هيتلر را دوست ميداشت و قصد داشت وقتي بزرگ شد، کشور گشايي کند، جهان شانس آورد که آراز مشغول تحصيل در دانشگاه شد و حتي سربازي هم معاف شد، وگرنه آراز با تفنگ در دست، همه را ميکشت! آراز پدرخوانده است، آراز بايد دن کورلئونه باشد!! آراز در سرزمين ژرمنها راحت است و احساس ميکند از آنان است، آراز شبيه ژرمنهاست، فقط قد ژرمنها دو متر از آراز بلندتر است که اصلن مهم نيست، اما آراز باهوش است، قدبلندها خنگ هستند، حتي ژيرس هم ميگويد عربها ضرب المثلي دارند که ميگويد: کل طويل، حمار !! حتي اينرا پدربزرگ آراز گفته است، او گفته است : هر کسين قد بلند لرين، عقلين موچ پا داخول لرين! يعني ادم قد بلند، عقلش در مچ پايش است، نمونه بارز آن همين علي سلي خودمان! تا بحال شش دفعه کله اش به لوستري خورده است که فاميل زن آراز خريده است...

يکشنبه – روز پنجم
-----------------------------
آراز دلش براي خانواده اش تنگ شده است، آراز از لابي هتل به اينترنت وارد ميشود، آه، سرعت اينترنت بسيار در اينجا بسيار زياد است، حتي وبلاگ آبجي رها با آن همه عکس سوسک و پشه و نقاشيهاي ونگوگ، بسرعت بالا ميايد، آراز ايميلهايش را ميخواند، آراز دوست دارد با خانواده اش چت کند، اما کامپيوتر منزل آراز را علي سلي درست نکرده است، حيف که هزينه تلفن از اينجا به ايران زياد است وگرنه آراز علي سلي را نابود ميکرد، آراز دچار مشکل است، اينجا کيبوردها همه حروفهايشان نقطه و دونقطه دارد، آراز نميتواند تايپ کند، مهم نيست، آراز متوقف کردني نيست، آراز پوليتيک ميزند و از کلمات داخل وبلاگ، کپي/پيست ميکند! آراز خفن است.... حيف که اقامت آراز در سرزمين ژرمنها کم است وگرنه آراز زبان آلماني را فرا ميگرفت، البته نظر آراز عوض ميشود، اينجا ساختمانها معماري خيلي خوبي دارند که جاي سيمور خالي است، عجب هتلهايي دارد اين برلين، آراز دوست داشت بر روي ديوار برلين قدم ميزد يا در روزي که اين ديوار خراب شد، آراز به آن لگد ميزد، آراز لگد زدن را از الاغ کدخدا آموخته بود، آخرين باري که آراز به علي سلي اوردنگي زد، علي سلي پنجاه متر پرتاب شد...
ماشينهاي آلماني بسيار زيباست، آراز ماشين دوست ميدارد، آراز قصد دارد يک پورشه خريداري کند و برگشته زميني به ايران بيايد، آراز پورشه قرمز دوست دارد، آراز اينجا از اتولهاي سيمور هم مشاهده ميکند، بنده خدا راست ميگويد تکنولوژي برتر آلمان چيز ديگريست، البته آراز بدو نخواهد گفت تا رويش زياد نشود، درعوض آراز دفعه ديگر به فرانسه خواهد رفت و خواهد گفت تکنولوژِي فرانسه برتر است تا هم سيمور را کنف کند و هم ژيرس را خرکيف کند، آراز اين است، آراز ناقلاست، آراز همه را سرکار ميگذارد....

دوشنبه – روز ششم
-----------------------------
آراز هيات همراه را دور ميزند و شربت نارنجي ميخورد و به کنسرت داريوش ميرود، آراز خوش شانس است، آراز با داريوش فرياد ميزند و به بالاي سن ميرود و با داريوش عکس يادگاري مياندازد، سپس در سرزمين ژرمنها با داريوش به زبان آذري صحبت ميکند و از او ميخواهد ترانه آذري بخواند، آراز اين ترانه را به ماه بانو تقديم ميکند، آراز عاشق است، اينجا همه چيز خوب است، آراز دلتنگ است، آراز دلش هواي وطن کرده است، داريوش ميخواند و ميخواند و آراز دوست دارد گريه کند، گريه آراز را کسي نديده است بجز چند بار که آراز دوست ندارد بگويد کجا بوده است، البته علي سلي هم اشک آراز را در آورد با کامپيوتر اسمبل کردنش!! او هنوز فرق مانيتور 700p و 700b را نميفهمد، اما سيمور، علي سلي را رسوا کرد و آراز هم علي سلي را به جان سيمور انداخت و آراز شيرين کاري کرد، آراز شيرين است، آراز انقدر در وبلاگ علي سلي کامنت زد، تا علي سلي کامنت وبلاگش را بست!! آراز همه را به جان هم مياندازد و حسابي ميخندد....

سه شنبه – روز هفتم
-----------------------------
آراز امشب دوست دارد مست باشد و عاشق، اينرا خود داريوش ديشب به آراز گفت، داريوش گفت: عاشق همه سال مست و رسوا باد، ديوانه و شوريده و شيدا باد! آراز البته رسوا نميشود، ديوانه هم نيست و عاقل است، اما بلد است خود را به مشنگي بزند چون آراز تيز است! آراز شوريده نيست اما خيارشور را دوست ميدارد، البته آراز ترشي هاي مادر زنش را هم بسيار ميخورد، آراز مادر زنش را دوست دارد، آراز مرد زندگي است، آراز امشب تنهاست، آراز امشب مرد شب است! آراز در خيابانهاي کلن است، آراز قدم ميزند و نوشابه هاي قوطي سبز ميخورد، از همين نوشابه هاي قوطي سبز در ايران آراز هم هست، اما اصلن گرم نميکند لامصب، اينجا اما آراز گرم است، آراز دلش براي دوستان هوخشتره تنگ است، آراز جرعه اي نوشابه قوطي سبز به سلامتي دوستانش مينوشد، آراز همه دوستانش را دوست ميدارد، آراز دلش هواي وطن کرده است، هوا خيلي گرم است، آراز با شلوارک قدم ميزند، آراز دوست دارد در تهران هم با شلوارک قدم ميزد، هيکل آراز بسيار خوب است و بايد هوا بخورد، آراز دوست دارد جيش کند، اما اينجا خيابانها خيلي تميز است و آدم دلش نميايد جيش کند، آراز نميداند چرا ژرمنها بي ادب هستند، آنها زير درخت ميروند، روي پاي چپ نيم خيز ميشوند و پاي راست را بالاتر مياورند و "دق، دق" صدا ميدهند، آراز تعجب دارد، البته اينجا فقط صدا دارد و بو ندارد، آراز ضرب المثلي در جيب خود دارد و به ژرمنها ميگويد: مثل گوز نباش پر صدا و بي اثر، مثل چس باش بي صدا و پر اثر !! آراز شوخ و شنگ است، حتي ژرمنها هم اين را فهميده اند....

چهار شنبه – روز هشتم
-----------------------------
آه، سفر، چمدان، هواپيما، وطن! آراز دلش تنگ شده است، آراز هواي وطن کرده است، ژرمنها اصرار کردند آراز بماند، اما آراز متاهل است و دلش براي همسرش تنگ شده است، اگر ميشد آراز با پرواز يک سر از همينجا به تبريز ميرفت، شايد آراز هواپيما را ربود و آنرا در تبريز نشاند، آراز شيرين کاري بلد است، آراز دوست داشت خلبان شود، چشم آراز يازده/دهم است! آراز عاشق است، جاده اسم آراز را صدا ميکند، جاده اتوبان هوايي است، براي آراز فرقي ندارد، آراز لباسهايش را ميپوشد و چمدانش را ميبندد، آراز دوست داشت يکي از اين بي ام وه ها را هم در چمدانش جاي ميداد، افسوس که جا نميشود، اما عکسهايش را ميشود در چمدان جاي داد و بعدها با آن ياد ايام کرد، آراز دوست دارد نمايندگي بي ام دابليو باشد، آراز عاشق کسب و کار و تجارت است، آراز با کلي اطلاعات جديد و قراردادهاي خفن به مملکت باز ميگردد، آراز نگران فرار مغزها نيست، او خلاف جهت آب به ايران باز ميگردد، آراز تمام شدني نيست .... اي ايران، آراز دارد برميگردد، آراز متعلق به توست، بودن، شدن، هستيده رفتن، آراز ميتازد، آراز ميراند، آراز ميخواند، حتي آراز خودش را ميخاراند!


6 Comments:

Anonymous Anonymous said...

:DDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDD_ khoje

Thursday, 02 November, 2006  
Anonymous sara said...

نمیشودتوی این سفرنامه خیلی این رفیق شما برای ما سوغاتی می آورد از فرنگ

Friday, 03 November, 2006  
Blogger sara said...

مغز خودت ایراد پیدا کرده مردک! دهه!
امضا: خاله ناتل

Wednesday, 08 November, 2006  
Blogger Seymore said...

خاله ناتل ماشاالله سالی یکبار به ما سر میزنه اونم برای گرفتن حالمون کامنت میزنه! در این قضیه من بی تقصیرم، حتمن دیدم ایراد پیدا کرده که گفتم، شایدهم نقل قول کردم، اصلن مگه من گفتم؟ این سفرنامه آراز هست برو به خودش کامنت بزن
راستی سیدی رسید خدمتتون؟

Wednesday, 08 November, 2006  
Anonymous Natell said...

دست شما طلا. رسید.
ضمنا آخه این انصافه که من سالی یه بار به شما سر بزنم و در اون یه بار هم باخبر بشم که مغزم ایراد پیدا کرده؟
آراز که کرکره رو کشیده پایین. کجا کامنت بذارم؟

Thursday, 09 November, 2006  
Blogger Seymore said...

من میگم مغزه ایراد داره بگو نداره! سیدی رو که خودم با همین دو دوست خودم ، دادم به دستت رفیق!! مغز ایراد پیدا کردن که گناه نیست! همه توی این دوره زمونه مغزشون ایراد داره! بقول معروف آدم سالم دیدی سلام برسون! آراز هم کرکره رو نکشیده پایین! ناز کرده که ببینه جقدر طرفدار داره

Thursday, 09 November, 2006  

Post a Comment

<< Home