Thursday, September 28, 2006

سفرنامه تبريز قسمت آخر

از جمعه شب تا شنبه صبح، از دست اين همسايه هاي پر سر و صدا نتونستيم بخوابيم! ساعت 2 نصف شب بود که يه دسته ترک وارد کوچه شدند و ظاهرن از مهموني ميومدند، اونقدر بلند با همديگه مکالمه ميکردند که آدم ياده مکالمات انگليسي نصرت ميوفتاد!! والا من توي شمال ديده بودم که بعلت نم بودن هوا و فضا مردمان با يکديگر بلند ديالوگ دارند، بعنوان مثال شما اگه از جلوي يک پنجره باز رد بشي، احساس ميکني 50 نفر دارند با همديگه همزمان صحبت ميکنند، اما وقتي وارد خونه ميشي، ميبيني يک نفر داره با تلفن صحبت ميکنه يا دو نفر نشستند با همديگه دارند اخبار سراسري گوش ميدند!!!! خلاصه اين اتراک اونقدر سر و صدا کردند، که کم کم ميخواستيم باهاشون برخورد فيزيکي کنيم!! ديگه نفهميديم چطوري خوابمون برد، صبح که بيدار شديم، آرازبانو توضيح داد که اين ديشبي ها "ترک نما" بودند و ترکهاي اصيل شبها سر و صدا نميکنند!! آراز اول دلش ميخواست يک چند روزه ديگه اي اونجا بمونيم، اما ما هم کلي در تهران کار و زندگي داشتيم و دلمون واسه زن و بچه هامون تنگ شده بود!! خلاصه آرازبانو رو برديم دانشگاه و دوباره قرار شد در يک کافه صبحانه بزنيم! اول رفتيم يک کافه فوق العاده معروف که اگه اسپلينگش درست يادم باشه، به اسم "سن سوون" که دريافتيم فقط کله پاچه داره و بعد رفتيم به مجاورتش کافه صفا و اونجا مرصع وار و بال کره وار !! آراز يک فروند قليون خونسار هم بر خودش اعمال کرد! دوباره زديم به جاده...
براي برگشت، تصميم گرفتيم که ديگه ازون جاده نصف و نيمه نيايم، از جاده قديم اومديم، اوايلش جاده مقاديري شلوغ بود که کم کم خلوت شد، حوصلمون سر رفت، سفره رو باز کرديم و نشستيم سر پاک کردن سبزي و غيبت پشت سر بلاگرها و رفقمون! خلاصه سوژه شماره يک اين بود " ثبت شد پاکو! " قرار شد که علي احساسات رو دربرگشت زير لحاف هواش کنيم! همينطوري مشغول غيبت کردن بوديم که رسيديم به ميانه! يادمون افتاد آبجي رها اين جاده رو خيلي دوست داره، بعد يادمون افتاد اين آبجي رهاي ما هم پنداري عجيب و غريب موجودي است که در اقصي نقاط ايران، اصالت داره و احتمالن بروي اسب متولد شده باشد. مقاديري هم پشت قفايش حرف رانديم....

Mianeh

جاده ديگه خيلي خلوت شده بود و هر از چندگاهي يک کاميون يا يک اتوبوسي ديده ميشد، تصميم گرفتيم که مقاديري قانون شکني کنيم، آراز از چپ و ما از راست و بغل گرا ميداديم و آراز سبقت ميگرفت و کاملن مراقب بوديم که پليس يا کنترل نامحسوسي پشت باقاليها قايم نشده باشه! خلاصه مقاديري متنابهي به اين شکل آمديم و ميخنديديم، اما از پس هر خنده آخر گريه اي است، در پشت هر درختي شايد پليسي کمين کرده باشد!! چشمتون روز بد نبينه، دستگير شديم! يک فروند پليس ترک به ما ايست داد!! خلاصه بطور محسوس متوقف شديم! آقاي پليس ما رو تهديد کرد که الان بيست الي سي هزارتومن جريمه ميکنيد و ما از تهديد کردنش فهميديم که ماتحتش باد ميده!! آراز به آقاي پليس پيشنهاد صرف ميوه و گوجه فرنگي و تخم آفتابگردان رو داد که آقاي پليس همه رو "وتو" کرد! بعد آراز رفت سر اصل مطلب و گفت " پول مول وار؟ نيچده ؟ " و آقاي پليس هم گفت " ا... سنين ساخلاسين " يا يه چيزي تو اين مايه ها ! آراز به ما گفت مايه رو بيا بالا !! ما ده تومن شمرديم و بطور نامحسوس از لاش دو تومن کش رفتيم و داديم آراز !! آراز هم که اومد پول رو بده به پليس دو تومن ديگه ازش کش رفت و پول رو بطور نامحسوس در تنبان آقاي پليس اعمال کرد!! خلاصه اون پليس از ما رو دست خورد و به جاي " دو ، بش تا " يک شش تا که يادم نيست شش به ترکي چي ميشد؟ .... بير ... ايکي ... اوچ ؟ ... دوچ؟ ... بش ؟ ... سکيز ؟ .... اه ! من هيژژژ وقت شمارش ترکها رو ياد نميگيرم!! اينطوري شد که گولش زديم!! ناسلامتي، از مادر زاده نشده کسي بخواد ما رو بطور محسوس خفت کنه و بسلفونه !! دوباره راه افتاديم... رفتيم و رفتيم تا رسيديم به "پلدختر" و اينم عکسش، برام جالب بود که مقاديري مرمت شده بود، و خوشبختانه پل رو دوباره نساخته بودند و به اصطلاح اين اثر تاريخي رو مورد عنايت قرار نداده بودند، خدا بهشون توفيق بده!

Poldokhtar

بعد از مدتي ورودي اتوبان ظاهر شد و انداختيم توي اتوبان و يک کله تا عوارضي زنجان اومديم!! بعد از عوارضي به آراز پيشنهاد دادم که احساس ميکنم دارم از تشنگي تلف ميشم و جون جدت نگه دار! رفتم و از يک مخزني که توش پر آب يخ بود، چند فروند نوشيدني شکار کردم و احساس کردم دستم منجمد شد، آراز هم براي خودش مشغول فتوگرافي شد! پيشنهاد داد يک "نهارکي" هم بزنيم! رفتيم و دريافتيم غذا تنوع غذايي بسيار زياد است، " همبرگر مخصوص و معمولي / سوسيس " خلاصه چون گزينه ها بسيار زياد بود گزينه يکم و سوم رو انتخاب کرديم!! آقاي آشپز دوربين ما رو ديد و گفت اين دوربين " اين دوربين چند مگا وات هست؟ " آراز بهش جواب داد مگاوات ماله نيروگاه برق هست برادر ! اونم در جواب گفت: آهان، همون مقاپيخسل!! آراز گفت نميدونم، ما غيرتي شديم و گفتيم 6.2 "مقا پيهسل" !! جوانک ترک فکر کرد که ما اشکول هستيم و ما رو تحقير کرد! يک دستگاه موبايل K570 از تنبانش درآورد و گفت من دوربينم 2 "مقا پيخسل" هست! ما هم گفتيم: "اوووه؟ مگه بيشتر از نيم مقا هم دوربين داريم؟؟؟ " بعد گفت از من عکس نگير، سوال کرديم چرا؟ گفت فردا ميري عکس من رو ميذاري توي تلويزيون، ماهواره، من آبرو دارم!!! نميدونست بدبخت که ازون دو تا بدتر اينترنت هست!! خلاصه موبايلش رو گرفتيم و نگاه کرديم و بعد K750 خودمون رو از جيبمون در آورديم گذاشتيم روي ميز!! بسي دچار افسردگي شديم! در زمينه مويايلش عکش خودش با يک بنز آخرين "سيستوم" ديده ميشد!! گفتيم اين چيه؟ گفت اينا بنزه؟ نديدين؟ ازينا تو زنجان ريخته! خلاصه کلي ما رو تحقير کرد و با خود فکر کرديم " کددن نع خبر دي؟ " غذا آماده شد، سريع بر موريانه ها اعمالش کرديم و راه افتاديم....

Ashpaz

مقاديري رفتيم، به آراز گفتيم جايي نگه دار، قضاي حاجت کنيم، گفت کمي جلوتر!! خلاصه زنجان، قزوين، کرج و تهران رو رد کرديم و آراز ما رو دمه در خونمون پياده کرد! ساکهامون رو زديم زير بغلمون، بعد گفت: اوه! تو جيش داشتي؟ يادش افتاد ما عن قريب 300 کيلومتري با رادياتور چراغ روشن اومديم!! بابت سفر ازش تشکر کرديم و با تمام سرعت دويديم به سمت موال...


1 Comments:

Anonymous آراز said...

خیلی خیلی خیلی باحال و زیبا بود :)
نطقم باز شه منم مینویسم و برات میفزستم ! :)

Tuesday, 03 October, 2006  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home