سفرنامه تبريز قسمت سوم
صبح هنگام که از خواب بيدار گشتيم، تصميم گرفتيم يک گشت صبحگاهي در شهر بزنيم که بتونيم اتراک رو توي روز هم ببينيم، خلاصه يه دوري زديم و براي خودمون مشغول لذت بردن از ديدنيهاي شهر بوديم که علاوه بر اطلاعات توريستي، اطلاعات فني مرتبط با رشته خودمون که همون ساختمان هم هست خيلي افزوده شد! بعنوان مثال فهيمديم که آرماتور در اصل آلماتور بوده و رابيتز هم رابيس بوده !!! ضمن اينکه يک مغازه ساختماني چند صد هزار رشته رو ميتونه با هم انجام بده !

شيشه شور ماشين آراز هم تموم شده بود و تصميم گرفت منبعش رو پر کنه! آراز براي ما توضيح داد در تبريز پشه ها بسيار چرب هستند و وقتي با شيشه ماشين برخورد ميکنند، خوراکش الکل صنعتي هست!! بنابراين آراز به مغازه رفت، سه تا شيشه الکل صنعتي و سه تا شيشه شور گلباقالي گرفت و به منبع ماشينش اعمال کرد و چهار هزار تومن پياده شد!! اين محلول واقعن شاهکار بود، شيشه بقدري تميز ميشد که آدم فکر ميکرد شيشه اي وجود نداره، فقط يک مشکل خيلي کوچيک بود و اونهم بوي بدش بود که سردرد ميگرفتيم، البته آدمي که ميخواد سفرکنه بايد همه اينها رو به جونش بخره، وگرنه غلط کرده که سفر ميکنه!! يک مشکل پيش و پا افتاده ديگه هم اين بود که وقتي از پاسگاه پليس رد ميشديم ماشين بوي مشکوکي ميداد و بهمون کج کج نگاه ميکردند!! سرتون رو درد نيارم، ما هنوز صبحانه نخورده بوديم و آراز پيشنهاد ما رو براي خوردن کيک و شير و شکلات و اين خزعبلات رد کرد و با قاطعيت تمام دستور صرف صبحانه در کافه هاي بين جاده اي رو داد، خلاصه تا اومديم ببينيم چيکاره هستيم فهميديم که آراز ميخواد ما رو ببره به سمت جلفا!! يک دو ساعتي برامون درباره تاريخچه پيدايش تبريز و اروميه و درياچه توضيح داد و بعد در مورد پرندگان و خزندگان مهاجر صحبت کرد، بعد در مورد اجدادش و تاريخچه مسافرتها و شغلهاشون صحبت کرد، سپس در مورد آشنايان و مايه داران تبريز و صوفيان باب صحبت رو باز کرد، بعد در مورد ......
خلاصه اونقده حرف زد که خودش هم گشنه شد و بالاخره يک جاي با صفا پيدا کرديم! به کافه ورود کرديم، آراز از ما سووال کرد چي ميل داريد؟ ماه بانو املت خواست، من کره عسل، آراز هم خودش نيمرو! بعد گفت بنظرم همه نيمرو بخوريم چون من خيلي دوست دارم!! ازونجايي که ما از بچگي عسل دوست ميداشتيم و با "بامزي" احساس همذات پنداري داشتيم، شديدا بر مواضع خودمون پافشاري کرديم، آرازبانو هم هکذا و اين شد که سفارش صبحانه داديم، يارو با اينکه خودش کامل ترک بود، يک نگاهي به ساعتش کرد و وقتي ديد ساعت دوازده هست و ما سفارش صبحانه داديم آنچنان چپ چپ به ما نگاه کرد که انگار توي دلش ميگفت: " خيلي ترکين!! " خلاصه تا صبحانه حاضر بشه، ما مشغول آموزش زبان شديم، آراز به ما توضيح داد که به تخم مرغ ميگن "مرصع" به کره و عسل هم ميگن "بال کره" (توضيح که اين بال کره عجب غوغايي هست، کره بجاي زرد، سفيد هست اما واقعن خوشمزه بود) و همچنين براي سفارش املت شما بايد بگيد : " اومليت وار؟ " در همين اثنا يک گربه سفيد از جلومون رد شد و رفتش به سمت حوض آب و براي خودش خيلي ريلکس آب خورد و آراز به ما توضيح داد در تبريز گربه ها مثل تهران آت و آشغال نميخورند و بهمين علت بسيار زيبا و سکسي هستند!! اون گربه ناقلا هم با اينکه ترک بود، اما انگار فهميد آراز به فارسي داره حرف ميزنه، دوباره رفت سمت حوض آب خورد و تشکيلاتش رو به ما نشون داد که نزديک بود آراز غيرتي بشه و يک اوردنگي جانانه به اون گربه ذکوره عزبه بي تربيته نفهم بزنه!!

خلاصه جاي شما خالي، ما داشتيم با بال کره و عسل خودمون نم نمه صفا ميکرديم که آراز به طرفه العيني نيمرو رو خورد و بعد ديديم که ظرف املت همسرش رو هم به سمت خودش برد و بعد از چند ثانيه ديگر " اومليت نع وار !!! " خلاصه يک لقمه اي هم درست کرد و مثل آبگوشت، ته بال کره ما رو درآورد!! اونجا بود که من فهميدم چرا آراز اولش پافشاري ميکرد که همگي نيمرو بخوريم!!! چايي رو خورديم و زديم به جاده !! جاي شما خالي جاده بسيار با صفا بود و آراز تعريف کرد که چهل سال پيش وقتي اين جاده رو ميرفته، اتوبان سه بانده بوده ولي الان دو باند داره و آخرين باري که بيست سال پيش در اين جاده رانندگي ميکرده، با مرحوم "دوو ريسرش" با سرعت 160 تا ميرفته!! که اون موقع همسرش توي "رو-رو-اک" با سرعت 6 تا ميرفته!! ما هم مشغول حساب سن و سالها شديم و يادمون اومد آراز تازه الان سي ساله هست، پس حتمن توي نيمرويي که خورده " چيزي وار !! " که اينطوري چوخان ميبنده!! خلاصه سرگرم گوش دادن به خالي بنديهاي رفيقمون بوديم که يهو دريافتيم که در نزديکي جلفا هستيم!! اومديم ببنيم اوضاع دنيا چطوره و ديديم که موبايلمون اين شکلي شده و چند دقيقه بعد اون شکلي شده! فهميديم که Culfa همون جلفاست و Yayci هم همون نخجوان هست، اما هرچي زور زديم رابطه اينها با همديگه و "اکي والان گرم" لهجه مخترعش رو نفهميديم!!

طبق يک سنت مخصوص هوخشتره اي، از آراز درخواست کرديم که اتولوش رو بزنه کنار جاده و قضاي حاجت کنيم البته گلاب به روي شما خوانندگان فرهيخته!! آراز ماشين رو يک جايي نگه داشت که شيبه قلعه بود، از ماشين پياده شديم و در فضاي باز دو سه تا عربده جوادي زديم!! سپس به نوبت رفتيم پشت يک ديوار و در فضايي دلپذير با منظره اي بسيار توصيف نکردني مشغول جيش شديم! طبق يک سنت مخصوص هم دوربين مخفي از جيشنده ها بطور کنترل نامحسوس عکسي بگرفت!! مقداري که سبک شديم و قدرت تشخيصمون کار افتاد، يهو ديديم يک پژو بغل اين ديوار پارک هست و يک نفر روي زمين جا انداخته و خوابيده!! خلاصه يه مقداري به قيافه طرف نگاه کرديم، بعد ياد عربده ها افتاديم، بعد ديديم ازونجايي که جيش کرديم، يک نهر به سمت طرف روان شده !! خلاصه سريع محل رو تخيله کرديم و بقول معروف فيلينگ رو بستيم!!

بعد از مدت کمي متوجه شديم که در مجاورت رود ارس هستيم که همون "آراز" خودمون هست، خلاصه جاي شما خالي مقادير متنابهي فتوگرافي کرديم، عجب هوايي، عجب منظره اي و عجب روزي! بسيار بسيار لذتبخش و قشنگ بود، آراز هم که با رودخانه خودش مواجه شده بود، همچون عاشيقهاي آذربايجان اشعاري ميخوند و بعد هم راديو رو روشن کرديم و آهنگهاي عشقولانه ترکي از راديو استکبار پخش ميشد! اونم چه آهنگهايي " ايلده عاشيق وار! عيشق بال کره دي! عيشق بو منصبي يانسين ايلبر طاليببي دي !! گوته باخ، ازون بالا کفتر وار ! ايکي دانه دخترين وار !! " خلاصه ( چقدر من گفتم خلاصه، خسته شدم، اگه خلاصه بود، پس اين همه وراجي چيه؟ ) بله ميگفتم، خلاصه اينم آراز و سيمور در مقابل آراز اوريجينال!!

بطور تقريبي روي نقشه ايران، روي گوش گربه بوديم، يک تابلو ديديم که زده بود به سمت آسياب خرابه! خلاصه نيم ساعتي رفتيم تا رسيديم به يک کوه و آبشار کلنگي که خيلي بدشکل و بدمنظره بود، هرچي هم اوشکول و عمله بود ريخته بود اونجا عين اردوگاههاي پناهندگان بود!! حيفمون اومد عکس بگيريم چون وحشتناک زشت بود!! خلاصه برگشتيم و از جلوي يک پاسگاه مرزي و يک پل رد شديم، آراز اصرار داشت که اون سمت پل اگه بريم با تير ما رو ميزنن!! ما هم هي نيگاه ميکرديم ميديديم پرنده پر نميزنه! خلاصه بعد از 5 دقيقه، رسيديم به پاسگاه مرزي و سووال کرديم و کاشف بعمل اومد اون سمت پل نخجوان هست و قرار شد دفعه بعدي پاسپورت همراهمون بياريم، و بريم اون سمت مرز يک مقاديري توريستيک بازي درآوريم. اين هم عکسي از نخجوان براي شمايي که التماس دعا داريد:

برگشتيم سمت جلفا! در سر راه يک بازار مرزي بود که هرچي آت و آشغال توش بود به قيمت گرونتر از تهران يافت ميشد!! تقريبن هيژژژ چيز بدردبخوري نداشت و هزار رحمت به جمعه بازارهاي خودمون!! در شهر جلفا، تنها چيزي که توي خيابونها ديده ميشد، فقط ساندويچي بود و اکثر مغازه ها تابلوهاشون به سه زبون ترکي، روسي و فارسي بود! تصميم گرفتيم نهار رو توي رستوران بين جاده اي صرف کنيم، نهار همزمان شد با بازي پرسپوليس و سپاهان! آراز صندوق عقب ماشين رو زد بالا و صداي راديو رو به ماکسيمم رسوند و سفارش غذا داديم! تا غذا حاضر بشه، بغل رستوران رفتيم مقاديري صنايع دستي نگاه کرديم و اومديم مشغول تناول غذا بشيم که مورد حمله ناجوانمردانه زنبورها قرار گرفتيم! خلاصه ديديم غذا داره کوفتمون ميشه، ظرف غذامون رو زديم زير بغل و رفتيم توي ماشين نشستيم و مشغول خوردن شديم! اون گزارشگر بي پدر مادر هم فکر کنم اسمش "صادقي" بود، بدجوري اعصاب ما رو خورد کرد، پرسپوليس هم باخت و ما توي دلمون هرچي فحش و بد و بيراه بلد بوديم به تمامي زبانهاي زنده و مرده دنيا، نثار روح گزارشگر نامبرده و اجدادش کرديم!! يک چايي منحصربفرد در قوري يک نفره خورديم و دوباره زديم به جاده !!

رفتيم مقاديري سوغاتي خريداري کرديم! ديگه هوا تاريک شده بود، رفتيم خيابون وليعصر و در يک رستوران با صفا کباب بناب در فضاي باز و هواي سرد خورديم و مقاديري در شهر چرخه زديم! يک ماشين عروس آردي بود، که توش يک پسر کچل نشسته بود و واسه خودش همش دور ميزد، هرچي فکر کرديم عقلمون بجايي نرسيد، احتمالن عروس رو گم کرده بوده!! خلاصه از ميدان ساعت و ساختمان شهرداري هم اين عکس رو برداشتيم که واقعن آدم فکر ميکنه يک ساختمان اروپايي بود!!




4 Comments:
دا خفه ات نکنه با این سفرنامه نوشتن ات! مردم از بس خندیدم :))))))
تو که بلد نيستي ننويس ديگه
بي سوات اونجا نخجوان نيست
در ضمن ورودمو به وبلاگت خوش اومد ميگم
ای تو! تو که سوات داری اول بگو اونجا کجاست؟ دوم خودت رو معرفی کن! سوم داشتی میومدی خبر میدادی، خبرت برات ردکارپت پهن میکردم
سلام جناب سيمور؟؟؟(جون تو نميفهمم يعني چي!)
خب عزيز دل برادر نخجوان دقيقا 35 کيلومتر از مرز فاصله داره و از ايران اصلا دود خونه هاشم معلوم نيست
فکر کنم اون شهري که شما ديدين بايد " اُردوباد" باشه
البته اولين شهري که بعد از جلفاي خودمون ديده ميشه اردوباد هست
که اگر تا مرز ارمنستان مرفتيد دوتا شهر ديگه هم ميديدن که اسم يکيش"مِگري" هست و اون يکي اسمش عجيبه الان يادم نيست.
بعدشم که من منم ديگه
و ممنون راضي به زحمتتون نيستيم، همين شتري که جلو پامون قربوني کرديد برامون کافيه
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home