Sunday, September 24, 2006

سفرنامه تبريز قسمت دوم

بعد از خروج از اتوبان کذايي و ورود به جاده قديم، حدود يکساعت تا تبريز فاصله داشتيم! آرازبانو توضيح داد که تبريزيها به تبريز ميگويند "تربيز" !!! آراز هم توضيح داد که ترکها رانندگيشون افتضاح هست و واقعن بايد آماده خورد شدن اعصابمون باشيم! اينم خودم کشف کردم و قابل توجه شما که در تبريز پلاک ماشينها ايران 15 هست و پيش شماره موبايل بصورت 0914 هست!! تاکسيها که تعدادشون وحشتناک زياد هست، پيکان زرد رنگ هستند و بنز معماري آلبرت طرفداران فراواني داشت بشکلي که در فرعيترين کوچه ها حداقل دوتاش پارک بود! قسمت اعظم ماشينهاي تبريز 405، آردي و زانتياست! 206 و پرايد خيلي کم بود! پليسهاي تبريز خيلي مودب بودند و وقتي ازشون سووال ميکني، حسابي تو رو خرفهم ميکنند ولي مشکل اصلي اونجاست که اگه زبون ترکي بلد نباشي، کسي تو رو تحويل نميگيره و اگر همچيزي خريد کني، توي پاچت ميذارند!! خوشبختانه آراز ديلماج ما بود و من احساس يک توريست خوشبخت رو داشتم!! البته کمي هم ترکي ياد گرفتم! بعنوان مثال " نيچده " يعني چنده !!؟ يا مثلن " وار " يعني هست! مثل " چايي وار؟" ، "قليون وار؟" و قس علي هذا!!

Beggar

خلاصه رفتيم به منزل آرازبانو و البسه رو تعويض کرديم و آماده شديم بريم شهر رو بگرديم!! تبريز يک خيابون وليعصر داره که از عريضي و طويلي چيزي از مشابه تهرانيش کم نداشت که هيژژ اضافه تر هم بود!! خلاصه انواع اقسام مشابهات تهراني در تبريز وجود داره! از پاساژ ونک و اسکان بگير، تا برج سفيد و سوپر جردن!!!! خلاصه آدم اصلن احساس غربت نميکنه!! آراز مقادير متنابهي شيرين کاري ميکرد و همشهريهاش رو اسکول ميکرد و ازشون آدرس ميپرسيد! من و آرازبانو هم از خنده دلدرد گرفته بوديم و اشکمون درومده بود! خلاصه رفتيم داخل چندتا ازين پاساژها!! من بيصبرانه منتظر بودم که دخترهاي تبريزي رو سياحت کنم اما هيژژژ دختري ديده نميشد! هرچي بود يا گروه سني "الف" بود يا "ي" !! ولي خيلي جالب بود که اين همه پسر توي خيابونها و پاساژها قدم ميزدند!! نکته جالب توجه اين بود که همه سرتا پا تيريپ مشکي بودند، با کت يا پالتو بهمراه صندل !!! البته علتش اين بود که توي پاساژها وحشتناک خنک بود چون کولرها بجاي اينکه توي پاساژ به داخل مغازه ها بدمند، به راهروها ميدميدند!!! بهر حال اينم يک روش هست ديگه!! خلاصه ما هر جايي که رفتيم هيژژژ دختري نديديم و آراز توضيح داد که ترکها بسيار موجودات غيرتمندي هستند و بهمين علت از گوته باخ تبريزي فرد اعلا خبري نخواهد بود!!! خلاصه از جاهاي ديدني تبريز "ايل گلي" هست که همون پارک ملت خودمون هست!! البته قبلن اسمش "شاه گلي" بوده و من تعجب کردم چرا اسمش رو "امام گلي" نذاشتند و آراز توضيح داد که بله، يک زماني هم امام گلي بوده و من سوال کردم اون وقت اگه "امام قلي" هم داشتيم چي ميشد و ترکها به اون چي ميگفتند، که آرازبانو ما رو تهديد کرد که انقدر اداي ترکها رو درنياريم و بهشون نخنديم!! خلاصه رفتيم دور استخرش يک دور شمسي زديم و طواف کرديم و اومديم! دورادور محوطه پسران تبريزي نشسته بودند و همه به همديگه نگاه ميکردند! مقداري در قيافه هاشون غور کرديم، دريافتيم که اونجا هم چاقال پيدا ميشه که ابرو و زيرابرو رو برداشته!! خلاصه هرچي فکر کرديم که چرا اين همه پسر بدون هيژژژ دختري همديگه رو نگاه ميکنند، به هيژژژ نتيجه اي نرسيديم، فقط حدس زديم شايد اونجا هم "گي" زياد شده باشه!!!

IL Goli

کم کم موريانه ها داشتند بيدار ميشدند و تصميم گرفتيم که برويم و حالي به احوالات شکم مبارک بدهيم!! آراز پيشنهاد داد بريم در مجتمع پتروشيمي که فضاي باز خوبي داشت و يک سري آلاچيق داشت!! آرازبانو يادآوري کرد که هر بار رفتند اونجا پنجشنبه بوده و اونجا رزرو هست! خلاصه آراز گير داد که ما بايد برويم اونجا !! آرازبانو گفت دفعه قبل آراز با يارو درگيري لفظي پيدا کرده و طرف گير داده که بهشون جا نداده!! آراز هم عزمش رو جزم کرده بود که اونجا اطراق کنيم! ما هم همه گونه با آراز بيعت کرديم و گفتيم حتي آماده هستيم که با دشمن بجنگيم چراکه بقول دوستانمون ما استاد درگيري لفظي هستيم البته اينجا مشکلتر بود چون ترکي بلد نبوديم، البت فحشهاش رو بلد بوديم! چون يک انسان بزرگواري به ما گفته بود اگه زباني رو بلد نباشي، مهم نيست، سعي کن حداقل فحش هاش رو ياد بگيري که خيلي به کار مياد!! خلاصه ما هم چند تا ترکيش رو بلد هستيم! از قبيل "ايشک" يعني خر يا "کيپه يوغلي" پدرسگ و چنتا فحش بي ناموسي ديگه!!! خلاصه وارد مجتمع پتروشيمي شديم، سه مدل آلاچيق داشت! يک مدل آلاچيق کاملن باز بود، مدل دوم نيمه باز بود، شبيه دکه هاي گلفروشي بود و مدل سوم که خيلي خوشگل بود شبيه ايگلوهاي اسکيموها بود! البته اين چادر بقول معروف Convertible بود! چون در تابستان چادرش رو از روش برميداشتند! ديزاين داخليش هم مثل زندگاني ترکمنها بود! خلاصه جالب بود اما خيلي بزرگ بود و حداقل 15 نفري توش جا ميشدند!! چون هوا خنک بود، ما آلاچيق باز رو انتخاب کرديم و رفتيم غذا سفارش بديم که طرف بهمون گفت رزرو هست و نميشود!! خلاصه از ما اصرار و ازون انکار! خلاصه مجبور شديم که از چارت سازماني آلبرت و حاج عبدالباقي استفاده کنيم و با خالي بندي و اعمال زور، طرف رو تسليم کرديم! لامصب ازون ترکهاي زبون نفهم و کله شق بود! خلاصه مافوقش اومدش و يک چيزي بهش گفت که من بيل نرفتم و متوجه نشدم، اما نتيجه اين شد که ما غذا رو سفارش داديم و بعدش هم جاي شما خالي نشستيم و در اون هواي عالي يک قليون توووپ به همراه چاي اعمال کرديم!

Ghol Ghol

برگشتيم منزل آرازبانو و ديگه حسابي خسته بوديم و تصميم گرفتيم بخوابيم! هوا بسيار خوب و خنک بود، البته ترکها يک عادتي دارند که شب موقعي که ميخوابي، همه سر و صدا ميکنند!! خلاصه تا صبح خيلي سخت سر و صدا کردند، اما ازونجايي که ما اراده کنيم، وسط اتوبان هم ميتونيم بخوابيم، بالشتمون رو بغل کرديم و خوابيديم! شب نرگس اومد به خوابم و منو قسم داد که سريالش رو مسخره نکنم!! منم بهش گفتم باشه به همين خيال باش!!! آراز هم خواب ديده بود، علي دايي اومده به خوابش و ازش خواسته که مسخرش نکنه!!! من اين دو خواب رو با هم مرتبط ميدونم و فکر کنم چشم دايي نرگس رو گرفته که اونم به موقعش افشا کنم! راستي يادم افتاد ميخواستم داستان نرگس رو بازنويسي کنم، طبق نظرسنجي که کردم، ظاهرن مشتاق زياد داره!! پس ما هم مينويسيم که بدقولي نکرده باشيم!!


3 Comments:

Anonymous yas said...

اگرم توی تبریز خواستی ادرس بپرسی باید بکوبی به طرف تا متوجه بشه که با اونی وگرنه پشتش رو میکنه بهت .
یه دکه روزنامه قبل از رسیدن به ایل گلی هست اونجا میتونید امتحان کنید.
همه خیابونها هم بالست پس به حرکت دست باید نگاه کرد.
سفرنامت خیلی خوب بود ,یاد خاطرات میکنه

Thursday, 28 September, 2006  
Anonymous عسل said...

که بی صبرانه منتظر بودین دخترای تبریزی و سیاحت کنین ؟؟؟

Friday, 29 September, 2006  
Blogger Seymore said...

عسل جان، تعریفش رو زیاد شنیده بودم، من عاشق قرمه سبزی هستم، شندیم دخترای تبریزی دست پختشون تووووپه! اما به وصل شکم مبارک نرسیدیم! بگذریم راست گفته اند که عروس تعریفی گوزو از آب در میاد!!

Friday, 29 September, 2006  

Post a Comment

<< Home