سفرنامه تبريز قسمت اول
در آخرين هفته تابستان، آراز عزيز پيشنهاد سفر به ديار تبريز رو داد و ازونجايي که من عاشق سفر به جاهاي جديد هستم، با کمال ميل قبول کردم، قرار شد سه شنبه شب، من برم منزل آراز و چهارشنبه صبح به سمت تبريز حرکت کنيم! البته اول بايد ميرفتيم به سمت کرج و بانوي آراز رو برميداشتيم! يکي از سنتهاي مخصوص در منزل آراز، مراسم "جوجه و ارتفاع" هست که شبها روي پشت بام انجام ميشه! در اين مراسم منحصربفرد، تعدادي جوجه که بعلت کمبود وقت، آراز قبلن توي محلول جادويي خيس داده و به سيخ کشيده و بهشون ادويه جات لازمه رو اعمال کرده، از روي منقل آزاد ميکنيم و به اصطلاح پرشون ميديم که پرواز کنن، بعد هم خودمون مقداري ارتفاع ميگيريم باهاشون تا اينکه مطمئن بشيم پرواز رو ياد گرفتند!! بعد از اداي اين مراسم که هميشه با موفقيت کامل انجام ميشه، مراسم تدخين قليان در فضاي باز و رصد ستارگان انجام ميشه و بدنبال اون مراسم نقاشي روي ديوار توسط بول انجام ميشه! البته اين بول هيچوقت Red نيست! هميشه Yellow هست اونم چه يلوويي!! خلاصه برگشتيم خونه و رفتيم مقداري اينترنت گردي و وبلاگ گردي نموده و بعدش مثل تمامي مردان عزب ايران زمين، هرکدوم بالشتهامون رو بغل کرديم و خوابيديم ...
....
صبح بلند شديم و مشغول حاضر شدن شديم! آراز يه مقاديري کار داشت که مشغول اونها شد و ما هم مشغول اصلاحات عرضي شديم(!) و بعدش به سمت کرج راه افتاديم! البته قرار بود ما صبح ساعت 9 کرج باشيم ولي فقط و فقط چند دقيقه تاخير داشتيم و ساعت 12 رسيديم کرج! آراز مشغول مراسم "مادرزن سلام" شد و ما هم براي خودمون مشغول سير آفاق و انفس شديم! کمي بعد آراز با دو ليوان شربت سکنجبين ظاهر شد و چون خيلي به طعم اين شربت علاقه داشت، منو مجبور کرد هر دو ليوان رو يک نفس سر بکشم!! کمي بعد مادرزن مربوطه با يک سبد ميوه ظاهر شد و از من جوياي احوال زن و همسرم شد که شخص بنده بدون تفهيم اتهام، مقداري غافلگير شدم!!! خلاصه چند دقيقه بعد آرازبانو هم ظاهر شد و مادرزن آراز با يک قابلمه بزرگ باقالي پلو با گوشت (تصور کنيد گوشت و باقالي پلو) ما رو شرمنده کرد! خلاصه خداحافظي کرديم و زديم به جاده! قابلمه داغ باقالي پلو و بوي متصاعد شده ازش بدجوري موريانه هاي معده ما رو قلقلک ميداد!! آرازبانو اصرار داشت که من دارم از گشنگي تلف ميشم و منم بالعکس! اما آراز يک ترک حقيقي بود و ما رو تا نزديکي "آبيک" زجر داد و بالاخره يک جاي باصفا رخش رو زد به ناهمواريها و در محلي که سايه و آب روان داشت، اطراق کرديم! آراز رفت پشت باقاليها قضاي حاجت کنه و متوجه شد دو نفر اونجا خوابيدن!! خلاصه برگشت و جاي شما خالي نشستيم بر سر سفره و باقالي پلويي زديم بر بدن، بي نظير!! خدا شاهده همين الان که دارم مينويسم دهنم آب افتاد!! يک فقره ترشي فلفل مخصوص و مقادير متنابهي هم سير و سبزي روش خورديم و حسابي خوشحال شديم! انصافن بهترين باقالي پلوي خاورميانه بود!
....
به آراز پيشنهاد قيلوله يا همون چرت بعد از غذاي رو داديم که نپذيرفت، بعد پيشنهاد داديم که ادامه مسير رو، عمو سيمور رخش رو برونه که باز هم آراز مخالفت کرد و با شکمي مملو از غذا و بادهاي حاصله بشکل عجيبي پشت فرمان نشست بدين شکل تا دشمن فرضي نتونه ما رو از رسيدن به هدفمون دور کنه!

بعد از صرف غذا يادمون افتاد که نوشيدني نداريم و حسابي ضايع شديم! خلاصه آراز که نيت کرده بود بعد از اين باقالي پلو يک قليون بکشه، ما رو جلوي يک کافه نگه داشت! روي ديوار نوشته بود " به چايي و سماور دست نزن، حتي تو " و قفل بزرگي هم به در کافه بود و اين به معني تعطيلي اونجا بود! خلاصه آراز ما رو تا ابتداي عوارضي اتوبان زنجان در عطش نوشيدني برد!!! بعد از عوارضي دکه اي بود که تا ميتونستيم ازش نوشيدني خريديم و عين کسي که از وسط بيابون نجات پيدا کرده باشه، حسابي نوشيدني بر بدن اعمال کرديم! دوباره راه افتاديم و آراز مشغول صحبت در مورد آداب و رسوم ورود به آذر آبادگان و مراسم سجده بر خاک و بوسيدنش و فرستادن سلام به روح شيخ ترک الدين آذربايجاني بود! ما هم براي خودمون فتوگرافي ميکرديم و از مناظر لذت ميبرديم! من از ديدن اين مدل کوه و برآمدگي واقعن لذت ميبرم! ازينها قشنگترش توي اتوبان کاشان هم هست، نميدونم چرا منو ياد "پاي سيب" ميندازه و حسابي دوست دارم با يک قوري چاي لب سوز، ترتيب اين کوهها رو بدم!!

مسير تهران- تبريز حدود 600 کيلومتر هست که مقدار زياديش اتوبان شده و از زنجان به تبريز يک اتوبان ديگه زده شده که نصف کاره هست، اين اتوبان تا بستان آباد ساخته شده که در فاصله حدود 60 کيلومتري تبريز هست! خلاصه از عوارضي زنجان که سووال کرديم گفت تا بستان آبادش ساخته شده، ما هم زديم به اتوبان و رسيديم به ميانه که اتوبان تموم شد!!! ازينجا به بعدش رو بايد ميزديم به جاده قديم! اما ازونجايي که يک ترک حقيقي رو هيژژژژ چيزي نميتونه متوقف کنه، مسيرمون رو در اتوبان نيمه کاره با هيجان خاصي ادامه داديم!! ده کيلومتري که رفتيم اتوبان چهره عوض کرد! اول خط کشيها ناپديد شدند!! ده کيلومتر ديگه که رفتيم گاردريلها هم ناپديد شدند!! ده کيلومتر ديگه که رفتيم اتوبان واقعن بکر شد!! خونه هاي روستايي عجيب و غريبي رو ديديم که ميخواستيم توقف کنيم و ببينيم انسان اوليه هستند يا خير، بعد ديديم که ممکنه کار بيخ پيدا کنه و مسوولان مملکتي مجبور بشند قضيه رو پيگيري کنند و تکذيب کنند خلاصه بيخيالش شديم! ده کيلومتر ديگه هم رفتيم بطوري که موجودات دوران نوسنگي رو مشاهده کرديم!!

اما بازهم ما مسيرمون رو ادامه داديم! عزم خودمون رو جزم کرده بوديم که مسير رو تا تهش ادامه بديم! بعضي قسمتها جاده مال رو شد، اما بازهم دشمن نتونست ما رو متوقف کنه! بازهم راهمون رو ادامه داديم، حتي يک جا دشمن به ما حمله کرد، ولي بازهم ما مسيرمون رو ادامه داديم!! خلاصه اونقدر رفتيم تا رسيديم به همون بستان آباد و ديگه ازونجا افتاديم توي جاده قديم!! نکته جالب توي اين اتوبان عدم وجود تابلو بود، هر چند وقت يک بار کسي رو ميديديم و ازش سووال ميکرديم چقدر ديگه اتوبان ادامه داره جواب ميداد 20 کيلومتر! اما اين 20 کيلومتر با اختلاف بسيار ناچيزي تقريبا 350 کيلومتر طول کشيد!!




4 Comments:
che shekam gondeiiiiii
Vala in shekam ke mibini, shekame ArAz'e na man! in shekamo intori negah nakon! nesfe etebare bazare mashala begoo :D
:)))
خیلی باحال مینویسی عمو :)
درود بر شرافت قلمت :)))
:)))))
Post a Comment
<< Home