Sunday, September 10, 2006

پشت صحنه استوديوي عکاسي و سالن

و حالا پشت صحنه استوديوي عکاسي و سالن عروسي يا دومادي!

ظهر مراسم عروسي بعد از اينکه از باغ اومديم بيرون بهمراه آق ژيرس و مصطفي جاي شما خالي رفتيم شکم رو ساختيم و يک ساندويچ پرحجم و پرانرژي به اشکم مبارک اعمال کرديم! آق ژيرس رو رسونديم به منزلش و اومديم مصطفي رو برسونيم و اون هي ناز ميکرد که منو نميخواد برسوني و ما هي ميگفتيم بابا اذيت نکن ميرسونمت و گفتم کدوم سمتي مگه؟ گفت فلان محله! گفتم کدوم کوچه؟ گفت مگه اونجا رو ميشناسي نکنه بچه محلي؟ خلاصه کار دنيا رو ببين که آق مصطفي همسايه روبرويي يکي از همسران مولا سيمور از آب درومد بطوري که خودمون کف کرديم و در کار خدا مانديم که چه کوچک است اين دنيا!!
....
اومدم خونه و تصميم گرفتم که يک چرتي بخوابم تا شب، اما شادوماد زنگ زد که استوديوي عکاسي بامبول در آورده که بايد بابت فلان کار، چندصد هزار تومن پول بديد و چون روز تعطيلي بود، دچار مشکلات شده بودند! ازونجايي که من هميشه زورم مياد برم بانک و از عمليات بانکي بعلت اتلاف وقتش متنفرم، خوشبختانه مبلغ مورد نظر رو داشتم و سريع گازش رو گرفتم به سمت استوديو! وقتي ورود کردم، عروس و دوماد مشغول عکس انداختن در فيگورهاي مختلف بودند و صداي خانوم عکاس بدجوري روي مغز بود! توي همين فيگورهاي هندي، يکهو خانوم عکاس به عروس و دوماد گفت بايد بشينيد روي زمين و پاهاتون رو توي همديگه حلقه کنيد!!!! ازونجايي که شادوماد ما بسيار غيرتي بودند اعلام داشتند که ما اين فيگور رو دوست نداريم و اصلن با اين فيگور شما مشکل داريم، خانوم عکاس هم گفت از من ميخوان که اين فيگورها رو بگيرم و آقا دوماد تاکيد کردند ما هر فيگوري دلمون بخواد ميندازيم و مدير آتليه اومد و گفت بايد بندازيد و داماد گفت آقا جان به شما چه؟ من خوشم نمياد و نميندازم !! من هم بسيار از اين حرکت دوماد خوشم اومد و کلي حال کردم! آدم هستيم و سليقه داريم، درخت و هويج که نيستيم!!

خلاصه ما هم به آتليه وارد شديم و با عروس و دوماد چندتا عکس انداختيم و يک مقداري هم فيلم بازي کرديم! عروس خانوم با تفنگ ميخواستند ما رو بکشند و دوماد با گيتار ميخواست بکوبه توي ملاج عروس!! خوشبختانه تفنگ مشقي بود و فندک از آب درومد و دوماد هم بجاي عروس ما رو هدف گرفتند تا بخت ما باز باشه!! نزديک بود شور حسيني ما رو بگيره و با يک تلفن خودمون رو مزدوج کنيم!! اما يا بقول ترکها آممممما حيف که امکاناتش نبود!!

اومدم خونه و ساعت حدود شش و نيم بود! ازونطرف قرار بود ساعت 8 سالن باشيم، اما نميدونم چرا اين فکر رو کرده بوديم چون ساعت سالن 7 بود! خلاصه تا بچه ها رو جمع و جور کنم، هرکي از يکطرف توي ترافيک مونده بود و به همه گفتم مستقيم بروند به سمت سالن!! بعلت ترافيک زياد و عمليات راهسازي و پلسازي در نزديکي محل سالن (!) و همچنين ژانگولر زدن دکتر در گردش به چپ، ساعت 9 رسيديم به سالن!!

بچه ها همگي دمه در منتظر بودند و دسته جمعي به سالن ورود کرديم، آمار مهمونها بالاي 500 نفر بود و وقتي ما از در سالن ورود کرديم، همه چشمها ما رو نگاه ميکردند، پچ پچ ميشد که اينها دوستهاي دوماد هستند، ما هرچي به خودمون نگاه کرديم، چيز عجيب غريبي نداشتيم، مختصري خوشتيپ بوديم، در سيماي ما سيبيلمون منحصربفردمون بود، سيماي دکتر شبيه ميرزا کوچک خان بود، سيماي دون خوشحال و برجسته بود و سيماي علي سوتي نيز بيش از حد مشعوف بود! آق ژيرس هم صورتش گل انداخته بود و دکمه هاي کتش همچون گالوني در بچه هاي مدرسه والتس بود!!! بنظرم اونقدر تابلو نبوديم که همه روي ما زوم کنند! خلاصه چشمها ما رو دنبال کردند تا روي يک ميز نشستيم!!

لختي گذشت و پشت ميکروفن هي اسم ما رو صدا ميکردند و حضار دست ميزدند و ما هم بلند شديم که به ابراز احساسات جماعت واکنش نشون بديم که متوجه شديم آقاي خواننده نام هنري مستعارشون با نام سجلي ما يکيست!!! خلاصه ازونطرف هم هي از شادوماد درخواست ميشد که تشريف بيارند قسمت مردونه که ظاهرن آب و هواي قسمت خواهران بسيار مطبوع تر بوده و دوماد حاضر نميشد بياد! خلاصه دوماد رو تهديد کرديم که اگه نياي اينطرف ما ميايم اونطرف و دوماد اومد! از ما و برادر عروس درخواست شد بعنوان دو ساقدوش متفاوت بريم روي صحنه و در کنار دوماد روي يک اريکه جلوس کنيم!! بهترين نکته در اين قسمت عکاسي زياد از ما بود که بسيار خوشمان آمد! البته دوستان اسکول ما طبق معمول بجاي عکاسي از ما، از در و ديوار و پايه صندلي و پرده و بلندگو عکس انداختند!! اين عکسها بقدري افتضاح بود که حتي بعنوان سوتي هم نميشه اينجا گذاشت!!

درخواست شد که آقايون بريزيد وسط و قرش بديد!! از ما هم خواسته شد که تنظيم ارتفاع افراد رو برعهده بگيريم که عمليات فوق الذکر بطرز خفني با مشکلات عديده و مبارزه با دشمن فرضي در چند مرحله انجام شد! افراد ارتفاع گرفتند ولي ما همچون يک ضدهوايي آماده بوديم دريغ از يک ميليمتر ارتفاع!! خلاصه برگشتيم به سالن و ريختيم دور دوماد و مقداري حرکات موزون ازخودمون ساطع کرديم و دوباره اومديم ارتفاع افراد رو بسنجيم که مبادا اين پاراگلايدرها با برجي، ساختمان مرتفعي و يا حتي پل در دست احداثي برخورد کنند!! در همين حين شستمون خبردار شد که شام در حال سرو شدن هست و دوباره به سالن رجعت کرديم! شام که تموم شد بلافاصله سالن خالي شد و عده خاصي براي ادامه مراسم به خانه دوماد دعوت شدند!!
* خيلي دوست دارم يک پرانتز اينجا باز کنم و اين توضيح رو بدم که بدون تعارف، آقا جون مراسم عروسي رو خيليها براي شامش تشريف ميارند، پس بهتره بجاي کلي خرج کردن در يک شب، عروس و دوماد با ماشين خودشون يک هفته فرصت بذارند و هر روز خونه چند نفر سر بزنند، بجاي کارت هم عکسشون رو بدند و مثل غذاي نذري غذا رو بصورت بسته بندي شده تحويل مدعوين بدند و اگر اعصاب اين کار رو ندارند، با آژانس اينکار رو انجام بدند! هم هزينه ها کمتر ميشه، هم رفت و آمدهاي شهري، هم کلي مزاياي ديگه اينکار داره که بخوام توضيح بدم ديگه کسي مراسم عروسي نميگيره!! خلاصه اين نظر ما بود که چندين جا مطرح کرديم و همه ازمون استقبال کردند! اما کو کسي که اجراش کنه!!

Wed

نکته قابل توجه در اين مرحله سوتي سالن در نگارش اسم و حرفه شادوماد بود که مشاهده ميفرماييد!! خلاصه جماعت که رفتند ما هم دسته گلهاي فراوان به دست، به سمت خونه دوماد راهي شديم!


2 Comments:

Anonymous khoje said...

:DDDDDDDDDD
jaye manam khaali!! ;)

Wednesday, 13 September, 2006  
Anonymous SARA said...

هي از اين عروسي بنويس.. هي دل ما رو آب کن...

Wednesday, 13 September, 2006  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home