پشت صحنه مراسم ساقدوش
و اما صبح عروسي و مراسم ساقدوش يا دوش ساق فنگ!
شب قبل با شادوماد قرار گذاشته بوديم که ساعت نه صبح جلوي بهرام باشيم تا اون ماشينش رو براي گل زدن اونجا بذاره و من ورش دارم ببريمش حاضرش کنيم براي رفتن اندر ميان مرغکان! حدود چهار صبح بود که رفتم بخوابم و ساعت رو براي 8 تنظيم کردم! اما ساعت هفت از خواب بيدار شدم! خلاصه ترسيدم دوباره بخوابم و خوابم ببره و مراسم رو خراب کنم و ديگه نخوابيدم! آنلاين شدم و يکربع به ساعت نه جلوي بهرام بودم! صبح دلچسبي بود و هوا بسيار دوست داشتني بود، خلاصه شادوماد حدود نه و ربع سر و کلش پيدا شد و ماشين رو سپرد به مسوولش و يک شاخه گل هم بعنوان نمونه براي دسته گل عروس گرفت و قرار شد بريم آرايشگاه که عروس خانوم گل رو اوکي کنه! خلاصه عروس خانوم گل رو پذيرفتند و شادوماد رو برديم منزلش تا آماده بشه، قرار شد ساعت يازده و نيم ماشين عروس رو بگيريم و ساعت يازده قرار شد برم دنبال شادوماد!
اومدم خونه و يک دوشي گرفتم و همينطوري که داشتيم به سيماي ملکوتيمون نگاه ميکرديم، نا خودآگاه تصميم گرفتيم که تغيير چهره بديم و سيبيلهاي مبارکمون رو اطول کنيم و ريشهامون رو حذف کنيم! ژيرس زنگ زد که سيستم چطوريه و گفتم يازده و نيم جلوي بهرام قرار داريم! طبق معمول بعلت کاليبر بالا قرار شد بريم دنبالش و گفتم شايد نرسم و مجبور بشه خودش بياد! خلاصه ساعت يازده رسيديم دمه منزل شادوماد و آماده بوديم که شادوماد بياد پايين، خلاصه نيم ساعت دمه درب منتظر مونديم و شادوماد اومد پايين! اما چشمتون روز بد نبينه که شادوماد فقط دوش گرفته بود و اصلاح کرده بود، اما لباس نپوشيده بود!! گفتم پس چرا حاضر نشدي؟ گفت ما يک سنت مخصوص داريم بايد برويم در منزل پدري حاضر شويم!! خلاصه آراز رو برديم منزل پدري و منتظر مانديم تا شادوماد حاضر شود!
يکساعتي منتظر مانديم تا شادوماد با يک فقره ساقدوش ديگه به اسم آقا مصطفي با کلي سلام و صلوات ظاهر شدند! تو اين حد فاصل هم ژيرس هر ده دقيقه يکبار يا زنگ ميزد يا اس ام اس ميداد و بد و بيراه نثار ما ميکرد که با کت و شلوار اينجا واستادم وسط خيابون! منم گفتم برادر خوشتيپي و هزار درد سر! بجاي غرغر زدن سعي کن اونجا واستي شايد يک آبجي بيمرامي اومد و سوارت کرد و بختت باز شد!! خلاصه شادوماد رو برداشتيم و گاز رو بستيم به فاوه و سه سوت رسيديم به بهرام! جنب بهرام کوچه خاطراتي بود که با آراز ياد ايام قديم کرديم و حسابي خنديديم که اي بابا، چه ميکنه اين دست روزگار و اين شادوماد ما هم همچون عمو سيمور تپه نشاشيده در طهران ندارد!
به بهرام که رسيديم آق ژيرس در کت و شلوار دم کرده بود و حسابي صورتش گل انداخته بود، چونکه ما رو زياد تا بحال کاشته بود، وقت مناسبي براي تلافي کردنش بود و بقول زعما دوستمون تاديب شد و آراز حسابي دلش خنک شد! ماشين عروس حاضر بود! (راستي چرا ماشين عروس؟ غلطي است مصطلح! ماشين دوماد درسته بابا! هم مال دوماده هم دوماد ميرونه، اگه ماشينه عروسه خودش ماشينشو بياره و خودش هم برونه!!!) دوماد هنوز حاضر نبود و مشکل کمربند داشت چون کمربند کمي درازتر بود و همچنين دستمال مخصوص جيب کتش هم بعلت بسته بودن جيب کتش جاسازي نشده بود!



...
خلاصه وارد باغ شديم، و تصميم گرفتيم که عمليات ساقدوشي با قدرت تمام ادامه بديم، خانوم فيلمبردار بد اخلاق با يک لبخند مکش مرگ ما نزديک شد و به ما گفت شماها اولين ساقدوشهايي هستين که توي اين همه سال اجازه پيدا کردند بيان توي باغ چون تا حالا سابقه نداشته ما کسي رو راه بديم، ما سه تايي هم به حرفش هيژژژژژژژژ واکنشي نشون نداديم و گفتم ساقدوش هاي به اين خوش تيپي رو مگه ميتونستيد راه نديد! خلاصه رفتيم توي باقاليها و مشغول عکاسي از خودمون شديم، يک خانوم فيلمبردار برجسته هم وارد شد که من کلي سناريو براي ژيرس و مصطفي تعريف کردم و کمي هم بهشون توهم دادم که کم کم کار داشت به جاهاي باريک ميکشيد که خوشبختانه خانومه ازونجا نقل مکان کرد!! دوستان به من اطمينان خاطر دادند که ميتونم کارگردان موفقي بشم و فيلمهاي عروسي از نوع کمدي بسازم!!





0 Comments:
Post a Comment
<< Home