Wednesday, September 06, 2006

فلش بک از آراز و ملا سيمور

آنچنان که در تاريخ آورده اند، آغاز دوستي ملا سيمور و رضا آراز بالغ بر يک دهه گذشته باشد، آن زمان اين دو در يک محيط مجازي با يکديگر آشنا شدند، در آن زمان رضا آراز را به غوغا سالاريش ميشناختند و عمو سيمور هم با فکاهيات و خزعبلاتي که مکتوب ميکرد، اندر عرفا برخاسته بود که با دست نوشتجات امروزش توفير چنداني نداشت، البت در آن زمان هم مثل يوم امروز ملا سيمور، جغد شاخدار و شب زنده دار بود و همواره سعي ميکرد محبوب باشد تا معروف...اندر احوالاتش آمده است که بعدتر بعلت بازکردن بخت دخترکان ترشيده به حاج سيمور نيز معروف گرديد...

اولين باري که بقول علما ملا سيمور و آراز فيس تو فيس گرديدند، در همان سنوات گذشته بوده است، ثبت کرده اند که اجلاسي از فرهيختگان ادب و هنر در آن زمان برگذار گرديد و ملا سيمور به همراه ملازمان بيشمار خود در آن نشست مشاعرگونه حضور يافت و بعلت کمالاتي که داشت آراز را از قفايش شناسايي نمود و باب مصافحه را با او گشود....

ايام متوالي گذشت و الفتي بسيار في مابينهم متجلي گشت و با يکديگر رفيق گرمابه و گلستان شدند، جلسات عصرانه بسياري برگذار گرديد که بعلت گرايش سنتي مابانه هردو نامبرده، اين جلسات در تمامي سالها بجاي کافي شاپ، در سفره خانه هاي اقصي نقاط سراسر طهران قديم برگذار ميشد، در آن زمان تختي بود و قلياني، مخدعي و پارچي مملو از دوغ گوارا و سرشار از سبزيجات که طعم آن هنوز هم زير زبانمان باشد، يادش بخير! در همين جلسات بود که بين حضرات اتفاق قول افتاد تا بنيان شبکه هاي مجازي ور افتد و چندين شبکه کون فيکون گرديد همچنان بيگ بنگ در عالم هستي....

آراز غوغا سالار که تعاريف ملا سيمور را از بلاد شمال شنيده بود، قصد کار در بلاد مازندران کرد و ملا سيمور نيز مشغول سير آفاق و انفس گرديد، از نظرها پنهان گشت و در خفا مشغول تحصيلات عاليه و بازکردن بخت دخترکان ترشيده گرديد! لختي گذشت و دو يار قديمي را هواي ديدار افتاد و در تاريخ نگاشته اند که ملا سيمور چندباري در آن ايام به ديدار يار قديمي برفت و اين بار از آب و هواي طهران قديم بدو خبر داد و آراز نيز که در آن سنه اندامش نم کشيده بود، عطاي کار در آن بلاد را به لقايش سپرد و به طهران برگشت...

امان از گذر ايام که پنجسال پيش، گويي ديروز بود که آراز تصميم گرفت ديگر مجرد نباشد! در آن زمان ملا سيمور هرچه کرد تا آراز را پشيمان کنند موفق نگرديد چرا که اتراک بر تصميمشان مصمم باشند، سخن کوتاه که در آن زمان آراز در تصادفي ژانگولرانه با تراکتور و نجات يافتن از مرگ، مغزش تکاني خورد و بر تصميش مصمم تر گرديد...

لختي گذشت و روزي آراز و ملا سيمور همچون گذشته نشسته بودند و ملا سيمور از احوالات آراز دريافت که او مشکوک مينمايد، کمي با او کلنجار برفت و فتوغرافي اندر البسه او بيافت که آراز بدو دل داده بود و اندر احوالات ازدواج! پس از کمي بحث و مکاشفه، معلوم گرديد که عروس آينده از خانداني از اتراک است، ملا سيمور نگاهي بر عکس نمود و حديثي را بر آراز وارد نمود: " مستحب باشد گرفتن دختري از خانواده اتراک جهت رسم مبارک ازدواج! " بعد از گذر لختي ديگر از ايام، روزي آراز خوشحال و مشعوف ملا سيمور را خبر داد که مادر زوجه آينده بسي علاقمند است به تفريحات يکسان و تدخين قليان، اين مايه الفت و دوستي در ميان! في الفور مراسمي جهت عقد برگذار گرديد و در سرنوشت آراز چهار سال زندگاني متاهلي مجردانه نوشته شد تا چهار سال شبانه روزي با شيطان و انفاسش مبارزه کند و ماتحتش پاره گردد! درود بر شرافتش و احسنت بر وفاداري او....


1 Comments:

Anonymous آراز said...

tanQ :> :*

Monday, 11 September, 2006  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home