پانوشت طبيب پويان از عروسی آراز
برادر سيمور،
آدم که پير مي شود خرفت هم مي شود و حافظه اش را از دست مي دهد! داشتيم براي خودمان خاطرات عروسي را مرور مي کرديم يکهو يادمان افتاد که مقاديري از اهم مباحث جا مانده، لذا به صورت يک فقره پ.ن. مي فرستيم خدمت آن جناب تا در وبلاگتان به چاپ برسد.
زياده عرضي نيست.
پويان
...................................................................
قضيه «ورري بيوتيفول»
در محل عروسي گاه و بيگاه جمله « ورري بيوتيفول» از جانب عمو سيمور صادر مي شد. حوصله امان سر رفت پا پي شديم که قضيه از چه قرار باشد. عمو سيمور فرمودند که گويا يک فقره از دوستان به همراه يکي ديگر از دوستان تشريف مبارک را برده بودند به بلد دوبي. از بد حادثه در جلو درب ورودي هتل يکي از خانمهاي مو طلايي متشخص ايستاده بود. دوست ياد شده مقاديري اين پا و آن پا کرد و بعد رفت جلو تر و گفت:
« ورري بيتيفول»
خانم هم گويا پشت چشمي نازک کرد و نگاهي به سرتا پاي فرد مزبور انداخت بعد فرد ياد شده گفت:
« هاو ماچ؟»
« 1000 درهم!»
« 1000 درهم؟1؟! اوه نو...وري ماچ.... آي گو تو ايران... ديسکانت...»
...
گويا خانم از سر دلسوزي مقاديري تخفيف لحاظ کرده بود و شخص ياد شده بنا داشت که برود که با دخالت آن يکي دوست از خر شيطان پياده شده. الله اعلم بالکنه الامور.
حسن شيخ هليکوپتر مي شود:
عرض شود که اين قضيه هليکوپتر هانوفر و موشک هامبورگ و قس علي هذا افسانه اي بيش نبوده ، هليکوپتر فقط حسن شيخ که در حين بزن بکوب چند باري روي زمين دراز کشيده و نقش هليکوپتر را ايفا کرد.
شارع کردستان!
در شارع کردستان مي رانديم. يکهو چند نفر به ستون يک وارد اتوبان شدند. پنداري که در شانزه ليزه قدم مي زنند يا اينکه يک گله باشند که جلو اي که راه افتاد بقيه هم بايد دنبالش بروند. في الحال عمو سيمور صبر از کف بداد و فرمود:
«مادرررررررررر *** از کجااااااااااا!؟»
و بعد هم شان نزول اين کلام را گفت که بساط انبساط خاطري بود.



5 Comments:
من به عنوان همراه آراز قضيه وري بيوتيفول رو بالكل منكر مي شم!
نخير آقا جان:
قضيه اين نبوده...
:)) ایول وری بیوتیفول
ايشالله هميشه به عروسي
eivaaal ! be hamegi !:> kheili khoob bood :>>
اي عموي بي معرفت بدون من رفتي عروسي.... ايشاا... عروسي خودت
Post a Comment
<< Home