مراسم عروسی آراز بقلم طبيب پويان

محضر مبارک عمو سيمور،
العفو که ما به جهت مشغلات کثيره مقاديري تاخير در کارمان افتاد. از آنجا که ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است، معلومات صادر شده را مي فرستيم خدمت آن سر کار عالي تا به کمک صنعت کپي- پيست در وب لاگتان بچسبانيد.
باقي بقايت.
پويان

عرض شود که ما از سر بند آن قضيه حنابندان چشممان ترسيده بود. تفحص کرديم کاشف به عمل آمد که شخص داماد مقاديري مسکرات سپرده اند دست عمو سيمور تا تقسيم کنند. «عموسيمور» و «دون ويتو» قبل از مراسم سور و سات را آماده کردند. ساعت هشت و نيم شب به اتفاق دون و سيمور از منزل عمو سيمور راه افتاديم به جهت دشت بهشت. الحمد لله طرق و شوارع خلوت بوده بدون مکافات به محل رسيديم. شخص داماد زنگ زده شکايت از تاخير داشت. پنداري که جماعت از ساعت 7 در آن مکان بودند.
محل دشت بهشت در سنه قديم ساخته شده لکن في الحال يک فقره اتوبان از کنارش در حال گذر است و مقاديري ساخت و ساز. پرسان پرسان محل سالون را يافته مرکب ايستانيديم. کمثل يک هيات ديپلوماتيک رفتيم داخل. کما في السابق جماعت ذکور و اناس در دو مکان جدا گانه به سر مي بردند. مقاديري داخل سالون مانديم. بساط مزغانچي گري بر پا بود. داماد تشريف آورد. فرد ياد شده کانهو آدم گير کرده در استاديم آزادي مجبور شد با قريب 500-600 نفر مصافحه کند.

مقاديري خرد جمعي به خرج داديم. گفتيم بياييم خارج بلکه داخل ماشين بشود اشربه اي زد. آمديم داخل ماشين. عموسيور خواست تا در شيشه را باز کند اما بعد از مقاديري سعي و تلاش موفق نشد. بعد تر دون ويتو تلاش کرد و انواع اقسام کليد و آچار و غيره به کار بسته شد وليکن هچ گونه نتيجه اي حاصل نشد. ياد «همينه ها» افتاديم. در همين بين يک هوتول تامينات چند متر آن طرف تر پارک کرد. بي خيال قضيه شده در و پيکر را قفل کرديم و رفتيم سمت سالون. عمو سيمور مصطفي را مسول آوردن چاقو جهت باز کردن در شيشه کرد. در هيمن بين عمو سيمور و دون ويتو در يک سفر اکتشافي يک فقره پارکينگ پيدا کردند. دور زديم رفتيم به آن سمت. نسبتا دنج بود. «علي سلي» و «شوهر خواهر» به اتفاق «مصطفي» هم آمدند. يک شيشه ديگر در آورديم به آب خوردني باز شد! مانديم در حکمت خدا. خورديم به سلامتي. ارتفاع مناسب بود. عمو سيمور خيلي کيفور نبود يحتمل به جهت استرس موجود. بغلي ها پر شد. موقع شام شد. رفتيم بالا. عمو سيمور به اسکلت يک ماهي خيره مانده بود.

بعد از شام يکي يک فقره گل در دست راهي منزل آراز شديم. رسيديم سر کوچه و ماشين را پارک کرديم. «رضا غف» گفت که شخص داماد زنگ زده که شما چگونه ساق دوشاني هستيد که جلوتر رفته ايد؟! در هيمن حيص و بيص درست نبش کوچه يک فقره پرايد سر به هوا زد به يک فقره «گل». عمو سيمور در بازديد کارشناسي فرمودند که گلگير گل دوجداره است و هچ گونه محل نگراني ندارد. اينجا بود که به حکمت دو کلمه vw در پشت آيدي شان پي برديم.
گروه مزغانچي ها هم رسيدند و التماس دعا داشتند جانب عمو سيمور. ايشان هم مقاديري اشربه ريخت داخل بطري آب معدني و مقادير متنابهي سودا قاطي کرد. خواننده مزبور بعد از يکي دو قلوپ جا زد و رفت رد کارش.
کم کم جماعت از راه مي رسيد.
راس ساعت 12 ناتل محل حادثه را ترک کرد. عمو سيمور ياد سيندرلا افتاده بود.

مقاديري بساط بزن و بکوب بود. و جماعت اتراک حسابي از خجالت حنا بندان در آدمند.چند نفر از اشخاص که در ته سالون نشسته بودند کانهو آمده باشند فيلم سينماتوگراف تماشا بکنند. مدام شاکي بودند که چرا جماعت رقصنده جلوي ديدشان را مي گيرند!! بعد چند فقره عکس عروس و داماد به محل آورده شد و توسط نزديکان داماد و عروس امضا شد.
چند فقره عکس فتوغرافي عکس برداري شد. و شخص داماد مقاديري از عکسهايشان را بين جماعت تقسيم کرد.
نهايت آنکه عروس و داماد را تا محل منزلشان مشايعت کرديم.
انشا الله خوش بخت باشند.



0 Comments:
Post a Comment
<< Home