Tuesday, April 27, 2004

ديروز بعد از دو ماه وقفه کلاسهاي تدريس کامپيوتر من و شاگردم از سر گرفته شد! شاگردم بعد از اينکه از سفر فرانسه برگشت، سرما خورده بود و نتونستم برم ببينمش فقط تلفني با هم تماس داشتيم و من انتظار ميکشيدم که بازم ببينمش! خلاصه ديروز بقول استاد با هم وعدهء ملاقات داشتيم. خلاصه عصري رفتم منزل شاگرد عزيز! از باغ که رد ميشدم گربه هاي خپل و لوس اون وسط داشتن براي خودشون صفا ميکردن و اگه کسي منو نگاه نميکرد به هرکدوم يه اوردنگي مشتي ميزدم که شوت بشن بالاي درخت يا برن وسط حوض! در رو باز کردم و وارد اتاق شدم. استاد پشت ميز نشسته بود و داشت يه کتاب خطي قديمي رو ميخوند. سلامي کردم و سرش رو بالا آورد و با لبخند عليک داد. مثل هميشه خوشتيپ و ژيگولي بود! از اونجايي که تپل مپلي هست و غبغب داره، منو ياد بامشاد ميندازه! چون شکمش تو همون مايه هاست! خلاصه نشستم و استاد به من گفت آقاي آرش شما بنظرم چاق شدي! :) با خودم گفتم وقتي به دخترها ميگن لاغر شدي ، حال ميکنن! به ما که ميگن چاق شدي خوشمان مياد! خلاصه استاد به صورت نوراني ما نگاهي کرد و به سبيل ما اندکي تامل کرد و گفت بله! شما عجب سبيل کلفتي گذاشتي و قاه قاه شروع کرد به خنديدن! منم استاد رو همراهي کردم! خلاصه رفتيم پاي کامپيوتر! گفت همه چيز يادم نرفته، بايد شما اجازه بديد تا من يادم بياد! خلاصه کامپيوتر رو روشن کرديم و کارهاي ابتدايي رو مجدد دوره کرديم. کلاس که تموم شد، استاد گفت اين کتف من يه کمي درد کذايي داره! گفتم شما بايد يه مقدار نرمش کنيد و ماساژ بدين خوب ميشه و استاد قاطعانه گفت که با ورزش رابطه اي نداره و من داشتم به انحناي شکمش نگاه ميکردم و با سرم حرفش رو تاييد کردم. ولي قرار گذاشتيم حالش که بهتر شد با هم بريم بعضي روزها پياده روي! چون دکترش هم بهش گفته پياده روي براش خيلي مفيده و لازمه! خلاصه با استاد خداحافظي کرديم و از محضرش مرخص شديم...


Friday, April 23, 2004

DreamWeaver!

بهترين کتاب آموزشي براي طراحان وب به قطر هزار صفحه که من بالاخره تمومش کردم و احساس خوبي دارم!
 از شير مرغ تا جون آدميزاد توش داره و واقعا" کتاب رو دستش نيست!
از انتشارات SAMS!

http://www.dreamweavermxunleashed.com


Tuesday, April 20, 2004

Razor Blade!

You're Love is a razor blade kiss!


Sunday, April 18, 2004

عجب روزي بود امروز! شب طبق عادت جغدي ساعت 3 خوابيدم! 8 صبح کلاس داشتم! زنگ گوشکوب رو گذاشتم براي 6:45 ! صبح طبق معمول بلند شدم، زنگ رو خفه کردم و دوباره خوابيدم! 8 بيدار شدم و 9 رسيدم دانشکده! استاد داشت حرف ميزد و بچه ها همه خوابالو بودن و همگي به اتفاق استاد چاييده بودند و يک خط در ميون يکي عطسه ميزد. استاد لپتاپش رو باز کرد و يکي يکي کارهامون رو داديم بهش و کرکسيون کرديم!
 ...
کلاس که تموم شد رفتم بانک رفاه کارگران که براي نمايشگاه کتاب، کارت خريد کتاب بگيرم. کلي معطل شديم تا آقاي رئيس بانک که اصلن لهجه مهجه نداشت اومد و شروع کرد به عمليات صدور کارت!! ديدم سقف خريد فوق ليسانس مثل پارسال همون 60 چوب هست! بهش گفتم چرا زياد نميکنن؟ گفت همينش هم نميصرفه و ضرر داره و از اين مزخرفات! خلاصه ظاهرا" قرار هست امسال با دلار 350 چوبي کتاب عرضه بشه!!
...
سوار تاکسي شدم برم شرکت و جلو نشستم. چند لحظه بعد در باز شد و يکي گفت يا علي!!!!! اومد تو و انقدر پوشيده بود که دو تايي داشتيم له ميشديم!! خودش هم خندش گرفت گفت با اين يا علي که من گفتم ، حتمن فکر کردي کي اومده بشينه بغل دستت و سر حرف رو باز کرد. احساس کردم مثل خودم يه جورايي قاطي داره و شروع کرديم با هم به وراجي! ظرف نيم ساعتي که توي مسير بوديم از بارون مصنوعي و غيرمصنوعي گرفته تا شان نزول حديث و تفسير قران و معجزات پيامبر و مصر باستان و حوزه علميه قم حرف زديم و خنديدم. همينطوري که همه چيز رو مسخره ميکرديم نزديک يه اتوبوس بزنه ما رو له کنه ! منم گفتم اين نشانه اي بود براي اهل تفکر ! تا تو باشي ديگه کفر نگي فرزند! خلاصه کلي خنديديم و من پياده شدم.
...
اوضاع شرکت متفاوت بود! رئيس يه هفته رفته ماموريت و همه خوشحال بودن! چهار تا کامپيوتر داريم که شبکه کردمشون! خودم ميشينم پشت سرور! بعد از اينکه به خيال خودم سرور رو از لحاظ امنيتي تقويت کردم که سوسک نشيم، وصل شدم اينترنت و شروع کردم به آپديت کردن آنتي ويروسهاي تمام سيستمها! البته همه داشتن آپديت ميشدن و مسنجرهاشون هم باز بود! ;) !! خلاصه همينطوري که همه داشتيم آپديت ميشديم من و پدرخوانده هم آنلاين با هم حرف ميزديم و کار ميکرديم و به ريش بقيه ميخنديديم. يادم افتاد يه برنامه بگيرم که بتونم همهء سيستم ها رو کنترل کنم! هم لازم نباشه هي از جام بلند بشم و برم مشکلات بقيه رو حل کنم و هم اينکه کار بچه ها رو کنترل کنم. يه جورايي مثل دوران شبکه بازي که با دسترسي اموليت تو کاره همه فضولي ميکرديم. خلاصه يادم افتاد مجتمع فني که ميرفتيم اونجا از برنامهء Net Support School استفاده ميشد. خلاصه گشتم و سايتش رو پيدا کردم! يه فرم داشت که پر بکني و برنامه رو دانلود بزني! منم با اسم سيمور فرم رو پر کردم و برنامه رو دانلود زدم و نصب کردم و مشغول کار کردن باهاش شدم و مثل هميشه از ور رفتن با برنامه جديد لذت بردم.
...
دو ساعتي گذشت که تلفن زنگ زد! از شرکت نت ساپورت هستيم! با مستر سيمور کار داريم! همه هنگ کرده بودن و خودم هم گيج شدم!
الوووو! بفرماييد! من سيمورم!! (حالا همه دارن به من چپ چپ نگاه ميکنند!) سلام ! ظاهرا" شما برنامهء ما رو دانلود کرديد و فرم پر کردين! از سايت اصلي با ما تماس گرفتن! ما نمايندگي اين شرکت در ايران هستيم و خلاصه در خدمتيم! حالا من خندم گرفته بود و داشتم منفجر ميشدم! گفتم آقا چه جالب! ما اين همه فرم پر کرده بوديم اين اولين باره که کسي به ما زنگ ميزنه! طرف هم اون طرف از خنده رفت هوا! گفتم خب ما اين نرم افزار رو رجيستر کنيم چقدر ميشه ؟ گفت چنتا سيستم دارين ؟ گفتم چهار تا ! گفت اجازه بدين محاسبه کنم ما قيمتهامون به پوند هست!! چيک چيک چيک ! 420 هزار چوب! 20%  هم هزينه نصب و خدمات و آموزش و اينا ميشه 500 هزار چوب! گفتم اي بابا ! بيا دلار رو نمايشگاهي حساب کن و خودم قاه قاه زدم زير خنده و اونم ترکيد! خلاصه کلي گپ زديم و تفريح کرديم و خنديديم! بيخود نيست ميگن کار ، کاره انگيليساست! به همين خاطر بوده !!
....
امروز از اون روزها بود که من از لحاظ روابط اجتماعي در وضعيت هايپر بودم!! داشتم ميومدم خونه يه پيري ديدم تو مايه هاي 55 ، 60 سن داشت. گفت آقا اين آدرس کجاست؟ گفتم بيا با هم تا يه جايي بريم بهت ميگم. خلاصه داشتيم قدم ميزديم و سر حرف باز شد!
آره پسرم من ديگه پير شدم ، کجايي جووني که يادت بخير! اون موقع عرق ميزديم واسه خودمون، ميرفتيم ميرقصيديم، انقدر دنبال دخترها ميوفتاديم که کفشمون سوراخ ميشد! کلي حال ميکرديم ! يادش بخير رژيم سابق و ... ! گفتم بابا شما که واسه خودت حداقل نصفش رو حال کردي ما چي بگيم آخه! گفت آره ! حق داري بابا ! ميگن از اوني که داره بگير بده به اوني که نداره !!!! :)))))) البته تو اين مملکت اينطوريه! ما مسلمونا تا جوون هستيم و تشکيلاتمون کار ميکنه ميريم حال ميکنيم. انقدر ميجنبه و ميجنبونيم که همه چي يادمون ميره! پير که ميشم و علم اسلاممون راست نميشه و مرغ سينمون نميتونه بپره ميريم يه تسبيح تخم شتري ميگيريم دستمون و بقيه رو نصيحت ميکنيم که اين کارها بده ! آخر و عاقبت نداره ! اي مادر فلان! خواهر فلان ! عمت رو فلان ! خجالت نميشکي! يادت رفته چيکارها ميکردي! " من که از خنده داشتم ميمردم! همينطوري هرهر ميخنديدم. گفت چرا ميخندي؟ ... و شهر گفتم؟ گفتم نه بابا ! حرف حساب جواب نداره ! راست ميگي ! گفت متشکرم ! معلومه جوون باشعوري هستي! :)))))) گفتم خيلي باهات حال کردم! معلومه حسابي زندگيت رو حالي کردي! يه نصيحتي به ما کن بلکه بختمون باز بشه ! گفت : « ما از هر کي خوشمون ميومد بهش ميگفتيم : کن يو گيو مي ا کيس؟ يعني يه جفت ماچ به من بده ! [ نکته : a = جفت!!! ] طرف اگه ميگفت اوکي که يعني همه چي رديفه و .... ! اگر هم ميگفت نه به فلانمون!!!! » تو هم اين يادت باشه، بختت باز ميشه!! خلاصه بعد از يک پياده روي در هواي عالي و ياد گرفتن فوت و فن مخ زني از يکي از مردان موفق سالهاي گذشته، با هم خداحافظي کرديم و من بي صبرانه منتظرم از اين دستور العمل استفاده کنم!

کن يو گيو مي ا کيس؟

منتظر شنيدن نظرات شما هستم! LOL ! :)))


Saturday, April 10, 2004

In The Name Of Rock 'N Roll !
Test !
Test !
Test !

Thursday, April 01, 2004

Fucked Up VW!

يک لحظه غفلت کني، تصادف ميکني و اينطوري له ميشي! بدبخت شدم!