Friday, June 20, 2008

عوارض مسافرت

يک شب با داش امير زديم بيرون و خاطرات سفر شخم ميزديم، همينطوري مشغول درد و دل بوديم که متوجه شديم مشکلات مشترک داريم، من قبلش فکر ميکردم خودم فقط هنگ کردم و عين اين آدمهايي که از منطقه جنگي برميگردند توي حال و هواي خودم هستم و بيخيال خيلي چيزها شدم و خيلي چيزها رو يکجور ديگه ميبينم، که متوجه شدم اين بلايي هست که سر جفتمون اومده و اميرو هم مثل خودمون تعطيل شده...
تعريف نباشه، ظاهرن سفرنامه جالب از آب درومده بود و رفقا حسابي خنديده بودند و حتي بعضيها در طول روز هم ميخنديد که بقول خودشون توي خيابون و محل کار همه چپ چپ نگاه ميکردند، از چندجاي عجيب و غريبم به سفرنامه لينک داده بودند که خدا رحم کنه!!! خلاصه کلي هم بهمون بهمون پيشنهادات باشرمانه و بيشرمانه شد که در سفرهاي بعدي همسفر داشته باشيم يا اونها ما رو با خودشون ببرن که مايه خوشحاليه که دوستان لطف دارند....


Tuesday, June 17, 2008

Home Sweet Home

آباجي ما بعد از 4 سال زندگاني در بلاد خارجه، دو هفته برگشت پيش وطن پيش ما و با اينکه چشم بهم زديم اومد و رفت، ولي خب بعد از 4 سال، 14 روز واقعن غنيمتي بود برامون! روزي که رفتيم فرودگاه دنبالش تا روزي که برديمش فرودگاه واقعن به اندازه يک شب برام بود و باورم نميشد اونقدر زود تموم شد، آخه اين آباجي گوگولي رو ما اصلن خودمون بزرگش کرديم و يکجوره ديگه دوسش داريم و له و لوردش هستيم! جوري که بييشتر داداشمونه تا آباجي! خلاصه سعي کرديم تا جايي که ميتونيم از دقايق استفاده کنيم و خوش بگذرونيم که آباجي دفعات بعدي زودتر بما سر بزنه!! بعد از چهارسال جمع شدن خانواده دور هم ديگه و غذا خوردن سر يک ميز يا عکسهاي دسته جمعي واقعن يک حال و هواي ديگه داره! تازه اونم عکسهايي که ما ميگيريم...
ما که خودمون از قبل ميدونستيم و مطمئن بوديم، خيلي جالب انگيزناک بود که آباجي غرب زده نشده بود! اونم تو اين دوره زمونه که مردم کيش ميرن و ميان لهجشون عوض ميشه!! شعور و شخصيت آباجيمون يکجوري هست که هميشه مايه افتخارمونه! آباجي برامون از زندگي در غرب گفت و ما براش از زندگي در خاورميانه! درد دل کرديم حسابي بعد از مدتها و حال و هوايي عوض کرديم، دوري سخته ولي خب فعلن که کاريش نميشه کرد، بايد صبور بود... قبلن که دلتنگ ميشدم عکسهاي 4 سال قبل رو شخم ميزديم، فعلن تا سال بعدي که اگه بتونه بازم بياد، عکس داريم... امان از اين دوري و دلتنگي، امان! بقول استاد من چه گويم...


Thursday, May 29, 2008

هلو تواني ناين

بدرود بيست و هشت و درود بر بيست و نه !! من اگر خدا بودم يازده ما رو خرداد ميکردم! پونزده روزش رو عيد!!! 11 روزش رو معادل ماههاي ديگه !! الباقي رو هم براي اتفاقات غير مترقبه!!
تشکر ويژه از همه دوستاني که آنلاين و آفلاين مثل هميشه با تبريکاتشون ما رو له کردند... انشاا... همتون پير بشيد ننه!!


Saturday, May 24, 2008

دوبي - اپيزود پنجم و آخر

اين دفعه ديگه واقعن آخرين روز اقامتمون در دوبي بود، صبح که از خواب بيدار شدم، حامد مسج داده بود که اگه پايه هستين بريم لب ساحل و با قايق بريم جايي شنا و آفتاب و اين حرفها که بهش خبر دادم ما له هستيم و حس و حالش نيست، بعد با بابک صحبت کردم و گفت ديشب حيف شد نيومدي کنسرت اسکورپيونز ، کلي بليت اضافه داشتم که سوخت!! ما هم يادمون افتاد که بابک مسج زده بود با اسکورپيونز حال ميکني، ما هم که رفته بوديم آقاي خودمون رو از نزديک ديده بوديم يک نع غليظ گفته بوديم و خلاصه کنسرتي که ملت براش خودشون رو ميکشتن مفتي از دستمون رفت!!!
خلاصه پا شديم و صبحونه رو خورديم و قرار شد با محمود بريم براي خونه جديدش ميز و صندلي سفارش داده بود، اونها رو ببينيم و نظر بديم و ازين صحبتها، خلاصه طبق معمول رفتيم در شهر و طبق معمول ترافيک بازي و اتوبان بازي!

Borj-al-Arab

چند نکته اندرباب معماري اونجا دستگيرمون شد که جالب بود، اولي بحث روز اونجا بود که خيلي داغ بود، موضوع مصاحبه با معمار برج العرب هست که وقتي ازش پرسيدن چه احساسي داري که طرحي که دادي اينطوري معروف و پرطرفدار شده؟ گفته که خيلي خوشحالم که يک سمبل مسيحي رو در يک کشور مسلمون کاشتم!! که منظورش برج العرب هست که تداعي کننده يک صليب هست!! ظاهرن قرار بوده که برج العرب تداعي کننده دکل يک کشتي باشه و در امتدادش يک مجموعه ديگه ساخته بشه که فرم کشتي رو کامل کنه، اما اونطوري که ما شنيديم سر اين حرف کل پروژه متوقف شده و معلوم نيست ميخوان در آينده چه غلطي کنند!

Borj-Dubai

نکته بعدي در مورد برج دوبي هست که قراره 2 کيلومتر ارتفاع داشته باشه!! بودجه پروژه 4.1 ميليارد دلار هست و اگه شما بخواي اونجا يک دفتر بزني متري فقط چهار هزار دلار ناقابله!!! در روزي که ما از جلوش رد شديم 640 متر ارتفاع داشت که بيشتر از 160 طبقش هم کامل شده!!! بد نيست بدونيد که سپتامبر 2004 استارت پروژه رو زدند و سپتامبر 2009 داره تموم ميشه! حالا مقايسه کنيد با برج ميلاد خودمون که اين همه ساله دارن زور ميزنن بسازن، هنوزم کلي کار داره! بعد اونها برج ميسازن با اون همه کاربري و ما برج ميسازيم از نوع مخابراتي که با ظهور ماهواره ها منسوخ شده!! اون همه زمين بيصاحب رو خبرتون شهرک سازي ميکرديد بهتر نبود؟؟!!!! بگذريم بابا اعصابمون رو خورد نکنيم بهتره...

Sky Line

نکته سومي هم که بنظرم اومد و خيلي ضايع بود پروژه منو ريلشون يا ترن هوايي بود که ارتفاع نامناسبش ترکمون زده بود توي خط ديد و نماي همه ساختمانها و فروشگاههايي که از جلوشون رد ميشه!! کافي بود 3 متر ارتفاعش رو بيشتر ميگرفتند که اين اتفاق نيوفته!!! بابا شما که مايه دار بوديد!! شهردار و ناظر و کارفرماي زاقارتميش هم که نداريد!!! فرض کن شما از جلوي کلي نمايشگاه ماشين رد ميشي، نميتوني لوگوها و بنرهاي تبليغاتي رو ببيني!!! تازه بد نيست بدونيد که اين پروژه هم يکسال زودتر از موعد تخمين زده پايان خواهد يافت!!! خيلي جالب بود پايه ها رو درجا قالب ميگرفتند و استراکچر بين دو تا پايه که دهنه هاي بسيار بلند و حدود 20-30 متري بود رو با يک تريلرهاي دو تيکه که حتمن ببينيد کف ميکنيد مياوردند و سوار ميکردند!! خلاصه اينم نکاتي اندر باب معماري براي رفقا و همکاران و همرزمان!!

بعدش رفتيم به IKEA که خودش به اندازه يک شاپينگ مال بزرگ بود! کلي اسباب و لوازم خونه با قيمتهاي فوق العاده خوب پيدا ميشد که مقاديري خريد کرديم، يک قسمت هم بود که طرحهاي آماده براي خونه هاي کوچيک و سوئيت داده بودند، فرض کن شما يک سوئيت 30، 40 و 50 متري رو چطوري ميتوني ديزاين کني که کامل ساخته شده بود و توش قدم که ميزدي فضا رو احساس نميکردي! متاسفانه عکاسي ممنوع بود و نميشد عکس گرفت، يک قسمتي هم بود که يک تعداد آرشيتکت نشسته بودند و شما ميرفتي براي خودت فضاهاي خونت رو با پازلهاي سه بعدي درست ميکردي و اونها راهنماييت ميکردند و برات نقشه ميدادند ...
خلاصه خريدها رو کرديم و اومديم بيرون! يک خوبي که اونجا داشت گداهاش عود ميفروختن و آدامس توي پاچه آدم نميکردند!! يک خانوم عربي هم با بچش نشسته بود و دنبال مستراح ميگشت و هرچي سوال ميکرد کسي نميفهميد چي ميگه! لهجش بد نبود، ملت خنگ بودند و اين آسياي شرقيها هم اگه توضيح ميدادن معلوم نبود چي ميگن!! بدبخت به انگليسي و عربي ميگفت کسي نميفهميد!! ازونجايي که ما مستراح رو به زبانهاي مختلف بلد بوديم و نقشه خوني هم بلد بوديم و قضاي حاجت هم امري بسيار پسنديده است، يک فروند نقشه بهش داديم و جاي مستراح رو بهش نشون داديم که خيل خوشحال شد!!

Iraqi’s Food

بعدش محمود پيشنهاد کرد بريم يک رستوران عراقي که خيلي اکشن هست!! خلاصه جاي شما خالي رفتيم و ديدم که بعله، رستوران خيلي با صفايي بود، طبقه پايين سيستم ميز و صندلي بود و طبقه بالا يک جورايي لژ بود! يک قسمت که زميني و موکتي، بالشتي و پشتي به سيستم سنتي! دو اتاق هم بود که پرده جلوش داشت و مثلن VIP بود!!! خلاصه کفشها رو کنديم و سيستم هياتي نشستيم و شاگرد رستوران اومد و يک کيسه انداخت وسطمون و رفت و با دو ظرف غذا اومد که چلو مرغ بود که بسيار تند ولي خوشمزه بود، بعد هم سالاد آورد و يک چيزي هم آورد که شبيه نازخاتون بود اما فقط طعم فلفلش رو ميشد فهميد!! خلاصه همه چي تند بود و سس فلفلي هم برامون آورد و سالادش هم که طبق تصوير مشاهده ميکنيد، اصلن هم نفهميديم چرا ما که سه نفر بوديم بهمون دو تا غذا بود، احتمالن تيريپ پيتزا داوود بود که ميگه هرچندتا من بگم کافيه شما نميدونيد!! خلاصه غذا رو هم بايد با دست ميخورديم!! اونطرف هم يک آقايي با اهل بيت اومد و ما اذب اوغليها رو که ديد رفت توي يکي از اين اتاقها!! آقاهه واقعن شاهکار خلقتي بود!! هيکل فرض کن به اندازه سه تا خياباني!! صدا هم ترکيب پاوراتي و هالک!!! حرف که ميزد رستوران ميلرزيد!!! تم صداش ولي کميک بود!! يعني هر بار اين بنده خدا يک کلمه حرف ميزد ما از خنده ريسه ميرفتيم و اشکمون در ميومد!! صداش خر دسي بل بود!! يک بار شاگرد مغاره رو صدا کرد که نوشابه بياره، بدبخت مادرمرده آنچنان از طبقه پايين فشنگي اومد بالا که ما مرديم از خنده!!! ما که نفهميديم غذا چي خورديم ولي بجون شما 45 دقيقه فقط خنديديم!! بعد هم ميگفتيم تصور کن يارو بخواد توي خونه سر بچش داد بزنه يا اينکه بخواد با زنش بخوابه و صداهاي اروتيک از خودش خارج کنه !!! يو ها ها ها !!! خلاصه که انقدر خنديديم که گفتيم الان يارو مياد ميزنه ما رو شل و پل ميکنه!! سريع فيلينگ رو بستيم!!!
براي آخرين بار رفتيم سيتي سنتر چند عدد خريد جزيي داشتيم که اونها رو انجام داديم و آخرين قهوه استارباکس رو جاي شما خالي زديم و يادم افتاد که لوگوي مستراب رو براتون عکاسي کنم که در سيتي سنتر بصورت گشاد ايستاده بودند و براي ما جاي استفهام داشت...

WC

عملياتمون تموم شد و رفتيم خونه و زديم تو کار بستن چمدون و اين صحبتها! کلي هم دوباره به چمدون امير خنديديم و سوژه کرديم بنده خدا رو! شام رو زديم و رفتيم که بخوابيم، محمود يک کمي حال ندار بود و غش کرد و من و امير هم باورمون نميشد اين چند روز اينقدر سريع گذشته و ما رفتيم آقا رو از نزديک زيارت کرديم!! خلاصه دوباره توهم بهش دادم که فرض کن همش خواب بوده و زير دستگاهي و توي کما هستي و خنديديم و همينطوري درد و دل کرديم و کم کم زمان رفتن شد، يواشکي خزيديم و حاضر شديم، براي محمود و مريم هم يک نامه نوشتيم و تشکرات خودمون رو ابراز داشتيم، بعد هم رفتيم توي لابي و به نگهبان گفتيم برامون تاکسي بگير، اونم گفت بايد بريد واستيد وسط خيابون!!! خلاصه نگاهي عاقل اندر سفيه بهش کرديم و رفتيم وسط خيابون و تاکسي گرفتيم، خيلي خوشحال و خندون به هم لبخند زديم و به يارو گفتيم ايرپورت!! يارو هم چند ثانيه مکث کرد و گفت ترمينال يک يا دو ؟؟ ما رو ميگي!! سوسک شديم!!! خلاصه مغز يارو رو کار گرفتيم که ترمينال يک کدومه و دو کدومه! کدوم به کدومه و هرکدوم، کدوم سمت هست!! چند دقيقه فاصله داريم و ديدم يارو نخير تعطيله!! بعد سوال کردم هر کدوم چند طبقست که يارو گفت يکيش يک طبقه هست و يکيش دو طبقه!! گفتيم مارو ببر اون دو طبقه!! شايان دقت است که توي بليت کوفتي هم هيچي ننوشته بود کدوم قبرستوني هست!! خلاصه رفتيم ترمينال و اين تاکسي متر هم مثل بنز پول مينداخت!! خلاصه رسيديم و روي 60 درهم متوقف شد، امير رفت دابل چک کنه ببينه ترمينال رو درست اومديم، منم چمدونها رو برداشتم و وقتي امير برگشت و گفت درست اومديم، اومدم برم حساب کنم و 60 درهم دادم به يارو گفت ميشه 80 تا!! گفتم بابا الان 60 تا بود که، بعد نشون داد که 80 تاست!! خلاصه بي پدر نميدونم چيکار کرده بود که يک دقيقه که واستاده بود هم تاکسي متر پول انداخته بود!! خلاصه پول رو دادم بهش و دو تا هم فحش بهش دادم...
رفتيم تو و طبق معمول جلوي هر گيتي استيريپتيز کرديم و مجدد فحش به بن لادن داديم، خلاصه که رسيديم به گيت ايران اير کوفتي و ايرانيها هم که ماشاا.. تابلو! يک ساعت مونده بود به بازشدن گيت همه اونجا زنبيل گذاشته بودن!! خلاصه من و داش امير هم نشستيم و با هم اختلاط کرديم، يک خانوم سوپر دولوکس جواد هم نشسته بود پشت سرمون و من و امير هم رفته بود روي مخمون و يارو رو سوژه کرده بوديم و کليه فک و فاميلهاش رو تجسم ميکرديم و ميخنديدم، يک لاين اونطرفتر گيت هلند بود و شاهکارهاي خلقتي ديديم که اصلن ميخواستيم با داش امير بريم هلند و کيک فضايي بخوريم!! حيف که ايران کار داشتيم!! خلاصه نشستيم تا گيت باز بشه ...
تا گيت باز شد ملت انگار از زلزله دارن فرار ميکنن شروع کردن به هل دادن و جيغ و ويغ کردن!! من و امير هم واستاده بوديم ميخنديديم!! خلاصه شما فرض کن 5 لاين پذيرش مسافر بود و همه داشتن غر ميزدند!! بعد يهو اون وسط دو تا اسکول با هم دعواشون شد و اين ميگفت کال ده سيکيورتي و اون يکي ميگفت خودتي!! خلاصه مرده بوديم از خنده!! ما هم رفتيم اون وسط و اونها رو به آرامش دعوت کرديم... خلاصه نوبت ما شد و يک خانومي بود که خيلي خوب انگليسي حرف ميزد، اول من بار رو دادم و اوکي شد و امير اومد بده يارو گفت 4 کيلو اضافه بار داري، گفتم دو نفريم بزن بحساب من، گفت نميشه، گفتم پولش رو ميديم، گفت نميشه!! گفت بايد سبک کنيد! خلاصه رفتيم در چمدون رو باز کرديم و اين بسته پودر 8 کيلويي ننه آقا رو برداشتيم و اومديم، چمدون امير رفت روي باسکول و يارو ديد چهار کيلو هم از استاندارد کمتر شده!! اصلن کف کرد اساسي!! مونده بود چي شده!! ما هم بهش هيچي نگفتيم!! اما کيسه پودر در دست دهنمون صاف شد!! خلاصه به يارو گفتيم حداقل يک جاي خوب به ما بده که گفت حتمن! خلاصه دوباره کلي راه رفتيم تا برسيم به هواپيما! امير هم بقول خودش با اين تردميلها خداحافظي کرد!! رفتيم توي هواپيما و چشمتون روز بد نبينه!! صندلي يکي مونده به آخر روي دم هواپيما بهمون جا داده بود!! خلاصه هرچي فحش فارسي، انگليسي، عربي، ايتاليايي، آلماني و فرانسه بلد بوديم نثارش کرديم...
وسط اين هيري ويري يک خانومي که بسيار شبيه اسکاق در بيتر مون بود هم صندلي بغل ما در حال غرغر بود، اول گفت من اينجا نميشينم، بعد گفت ميخوام پيش شوهرم بشينم!! باورتون نميشه زن و شوهر دقيقن خود بيترمون بودند!!! خلاصه انقدر ورور کرد که صداي همه درومد!! خلاصه جاي سه نفر رو با هم عوض کرد تا خبر مرگش نشست صندلي بغل ما!! ما هم يک نگاه نفرت آلود بهش کرديم و بجون قاسم اگه شات گان دم دست بود، مخش رو سوراخ کرده بوديم...
هواپيما هم کلي با تاخير بلند شد و اونقدر تکون خورديم که دوباره فحشها رو به جد و آباد يارو حواله کرديم، بعدشم ديگه بيهوش شديم و يک بار براي صبحانه بيدار شديم و دوباره خوابيدم تا ايران که بيدار شديم... اومديم از هواپيما بيرون و جلوي گيت ورودي کلي صف بود! کلي هم سياهپوست اونجا بودند که فهمستيم تيم ملي فوتبالن که اومدن با ايران ديدار تدارکاتي انجام بدن!! خلاصه من از گيت رفتم تو و باز دوباره نحسي امير گل کرد و يارو بهش گير داد و بعد به سربازيش گير داد!! منم گفتم بابا ما تازه رفتيم! موقع خروج گير ميدن نع ورود! اين داش امير هم آيکيوش سوخته شما گير نده!! زنيکه هم به ما تذکر داد شما برو شش متر اونطرفتر وگرنه خودت ميدوني!! خلاصه سه تا بيسيم زد و دست از سر امير برداشت، اومديم پايين و چمدونها رو برداشتيم و رفتيم توي صف فضول خان!! امير پيشنهاد داد که پشت هم نريم و هرکدوم توي يک صف بريم... همينطوري ميرفتيم جلو و يک پيرزني هم پشت سرم بود که هي با چرخش ميزد پشت پام و دلم ميخواست دو تا کشيده آبدار بهش بزنم!! خلاصه نوبت من که شد دوباره مثل حکايت اون پيکانيه که ميزد پشت بنزه، دوباره پيرزنه کوبيد پشت پام و منم گفتم مادر بيا شما اول برو!! خلاصه يارو هم که بارها رو نگاه ميکرد خيلي خوشش اومد و گفت چقدر خريد کردي؟ قبيليها هرکي رد ميشد ميگفت صد ، دويست، سيصد!! اونم ميگفت بريد چمدونها رو باز کنيد!! خلاصه بمن که گفت چقدر خريد کردي؟ گفتم والا هزارتايي فکر کنم، پونصد بالا و پايين!!! يارو گفت شما بفرما !! خلاصه از وسط کلي آدم که چمدونها رو چک ميکردن ، رد شدم و ديدم هيشکي بامن کار نداره!! سرم و انداختم و اومدم بيرون!! طبق معمول امير بازهم خفت شده بود و يارو تا ته چمدونش رو گشته بود و بعد از نيم ساعتي داش امير اومد بيرون و يک تاکسي گرفتيم به سمت خونه ...
اين بود سفرنامه دوبي و زيارت آقا جان در پنج قسمت!!
با تشکر از محمود و مريم و داش امير!
با تشکر از آقا جان و گروهش بخاطر کنسرت ابوظبي!
تشکر ويژه از داش حامد و داش بابک در دوبي!
تشکر از دوربينهاي من و داش امير!
تشکر از دافهاي خارجکي اونطرف آب!
تشکر ويژه از خار و مادر بن لادن!
و از همه شما عزيزاني که خونديد...


Thursday, May 22, 2008

دوبي - اپيزود چهارم

طبق برنامه امروز آخرين روز اقامت ما در دوبي بود، اما ازونطرف چون تا اينجا همش وسط هفته بود و محمود همش سرکار بود، اصرار کرد که بيشتر بمونيم، دوستم حامد هم که اونجاست اونم ميگفت بيشتر بمونيد که بتونيم هماهنگ بشيم! امير همش ميگفت کار دارم و بايد برگرديم، منم صرفنظر از قضيه مزاحمت براي مريم و محمود بدم نميومد بيشتر بمونم، چون اصلن نفهميديم چطوري اون چند روز گذشت، خلاصه اين امير هي عشوه اومد و ناز کرد و بعد که متوجه شد من احتمالن ميمونم، بلافاصله تصميم گرفت بمونه، صبح که بيدار شديم، قرار شد بريم دفتر ايران اير و بليتهامون رو بندازيم عقب! محمودم يک مهمون براي شرکتشون از ايران اومده بود که يک مستر ترکي بود، قرار شد اول بريم اون رو برداريم و بعد بريم دفتر ايران اير، رفتيم سراغش! محمود که خيلي از دست يارو عصبي بود، روز قبل يارو نشسته بوده توي ماشينش و اومده بود کمربند ببنده، بجاي کمربند، برداشته بود کل زه درو کامل از جا کنده بود! قيافه محمودم وقتي به چيزهاي که دوست داره خسارت وارد ميشه ديدني ميشه!!
چند سال پيش که باهم کار ميکرديم، يک لپتاپ داشت که خيلي عاشقش بود و هر روز مثل راننده تاکسيها دستمال بهش ميکشيد، ما عادت داشتيم توي محل کار تياتر کار کنيم، بعضي اوقات با هم فايت ميکرديم، مثلن خطکش برميداشتيم و با جمله معروف: "خيلي خب ترسو! بنام ملکه انگلستان شمشيرت رو بکش!" يا "بسيار خب ابله! بنام پادشاه اسپانيا شمشيرت رو بکش" با هم فايت ميکرديم! بعضي اوقات هم قضاياي انتفاضه رو پياده ميکرديم و توي اتاق بمب ميذاشتيم که اون يکي بايد خنثي ميکردش يا اينکه اعدام انقلابي رو پياده ميکرديم که واقعن هرکي اون صحنه ها يا عکسهاش رو ميديد، شلوارش رو خراب ميکرد!! خلاصه يک روز در حين جنگ هسته اي با قند، يک فروند قند به سمت محمود پرتاب کردم که خورد به پشت لپتاپش و کمي درش فرورفتگي پيدا شد که محمود عربده ميزد و خودش رو چنگ ميزد! خلاصه حالا شما تصور کن يکي زه درب BMW 328CI رو از جا بکنه!!!
بله ميگفتم، يارو اومد سوار شد و من و امير عقب نشسته بوديم، منم از ترس اينکه يارو پنجره رو نکنه، تا نشست، کمربند رو شل کردم و دادم دستش!! اشک تو چشمهاي محمود جمع شد که چرا دفعه قبل من اونجا نبودم... خلاصه با آقاي مهمان مصافحه کرديم و يارو مقاديري از دور دنيا برامون خالي بست و ما رسيديم جلوي دفتر ايران اير! من و امير رفتيم بليتها رو عقب بندازيم و محمود اون بابا رو برد که هتلش رو اوکي کنه! يارو با اينکه پيري بود، ولي معلوم بود که اومده بترکونه چون هتل مسکو رو انتخاب کرده بود، خلاصه من و امير رفتيم داخول ايران اير و مثل بانکها دکمه زديم و شماره گرفتيم! عين بانکها که مثلن شماره ميگيري روش ميزنه 50 نفر توي صف هستند، زد 20 نفر توي صف هستند اما کلن سه نفر اونجا نشسته بودند!!! خلاصه نشستيم و تا نوبتمون بشه روزنامه ايراني ورق زديم، در مورد کنسرت آقا جان نوشته بود که رکورد زده و اين داستانها، بعدش هم اومده بود يک توضيحاتي در مورد گروه آقا بده که ترکمون زده بود! بعنوان مثال در سوژه ترين قسمت آلبوم Keep The Faith رو ترجمه کرده بود "حفظ جان" که با داش امير حسابي به مترجم و نويسندهء ابله مقاله فحش بستيم...
از پشت کانتر هي شماره ميخوند و هي هيشکي نبود، خلاصه شماره ما رو خوند و رفتيم پشت کانتر! يک خانومي که قيافش جنوبي و لهجش هندي بود، نشسته بود اونجا و پرسيديم فارسي بلدي؟ گفت آره خيالمون راحت شد! چون واقعن اونجا انقدر همه نفهم و ابله بودند که حرص آدم در مياد! خدا شاهده ايراد از انگليسي ما نبود، اونها آي کيوشون در حد قورباغه بود! مثلن ميخواستي بگي توي غذات گوجه ندازه يا اينکه به چيزبرگت قارچ اضافه کنه، يارو هنگ ميکرد، چه برسه به اينکه بخوايم به طرف بفهمونيم بليت رو بندازه عقب!! خلاصه ذوق مرگ شديم، خانومه گفت کي بندازم؟ امير گفت شنبه صبح دانشگاه داره، پس گفتيم جمعه که گفت شب ندارم و صبحش دارم که کله صبحه! گفتيم اوکي کن! خلاصه اوکي کرد و محمود هم رسيد و قرار شد بريم ما رو با اون آقاي پيري جلوي يک مال پياده کنه که خريد کنيم! امير هي فحش ميداد الان اين پيري ميچسبه به ما و ما نميتونيم عشق و حال کنيم و بايد اسکول اين کچل بشيم! منم گفتم بابا اين قيافش معلومه که اهل عشق و صفاست، انقدر غرغر نکن! خلاصه يارو چندجاي مختلف رو پيشنهاد کرد و محمود توصيه کرد که مال امارات از همه جا نزديکتر و بهتره، حالا فرض کن ساعت 10 صبحه هست، محمود از يارو پرسيد چقدر خريد داري و کي بيام دنبالتون؟ اونم گفت دوستان شما چقدر کار دارند؟ حالا امير هم بکگراند قضيه در حال غرغر کردنه!! خلاصه شما بگو، شما بگين! محمود گفت 2 خوبه؟ يارو گفت والا من خيلي کار ندارم، حالا که دوستان شما هم هستن، ميخواي همون 4 بيا دنبال ما!!! خلاصه محمود ما رو پياده کرد و هنوز از در نرفته بوديم تو که يارو پيري چشمش به يک فروند گوته باخ روس افتاد و در حالي که چشمش داشت مسير طرف رو دنبال ميکرد، به ما گفت خب، من مزاحم خريد شما نميشم و شما رو 4 اينجا ميبينم!! خلاصه ما رو دودر کرد و رفت و امير همينطوري هاج و واج مونده بود و به آدم شناسي ما ايمان آورد! خلاصه ما رفتيم و مقاديري چرخ زديم که موبايل داش امير زنگ خورد و قرار شد بره عشق دوران جوونيش رو بعد از 5 سال ببينه! منم کلي بهش فحش دادم و نصيحتش کردم که نرو اي خر!! يک تصور و تصويري ازون عشق توي مغزت داري که بري ببيني خراب ميشه و نرو! خلاصه اونم به گوشش نرفت و ما رو پيچوند در غربت و رفت، پيچوندني و رفتني!!
ما هم گفتيم به جهنم! رفتيم اندر باريس غاليري و جهت خريد عطرجات براي اهل بيت، با دخترکان عطرفروش مشغول مباحثه و تبادل اطلاعات شديم، اونها هم هي براي ما اشربه مياوردن و هي برامون عطر تست ميکردن، بطوري که مخمون هنگ کرد، خلاصه بهشون پيشنهاد دادم که من با اين بوها گيج شدم، ميرم يک ساعتي و يک دوري ميزنم و بعد از اينکه بوها فيکس شد، دوباره برميگردم و انتخاب خواهم کرد! خلاصه اومديم بيرون و مسجي به داش امير زديم و مقاديري بهش اخطار داديم که مراقب باش شيطون گولت نزنه و خبر مرگت زودتر برگرد! اونهم ظاهرن اوضاع و احوالش خوب بود و گفت فعلن کار دارم، خبر ميدم! خلاصه ما هم گفتيم اي دل، چه کنيم؟ در حال شش و بش بوديم که جلوي مگااستوري سر درآورديم که اسمش و رنگش هردو بي ناموس بود، اسم اين مگااستور "و ي ر ج ي ن" بود و متراژ فروشگاه حداقل هزار مترمربع بود!!! و درون انواع و اقسام کتب، فيلم، آهنگ ديده ميشد! همه فيلمها بسيار مودب در قفسه هاي مرتبط طبقه بندي شده بودند، از کلاسيک بگير تا فيلم روز! يک قسمت بسيار بزرگ فقط سريالها رو چيده بودند که پک فرندز رو که ديدم جاي دوستان عشق فرندز رو خالي کردم!! سريعن خودمون رو به بخش "ال" رسونديم که ضايع شديم چون لاست رو فقط تا فصل سوم داشتن که بدرد عمه جونشون ميخورد، در هر قسمت هم فيلمهاي پرفروش، يا فيلمهايي که توصيه شده بود چيده شده بودند! همين اتفاق در قسمت موزيکها هم تکرار شد! ما که اينجا هروقت خواستيم فيلم بخريم، از توي کيسه، چمدون، ساک و جعبه مقوايي و ديگه خيلي در حالت پيشرفته توي قفسه فيلم خريده بوديم، واقعن اونجا دوست داشتيم همه فيلمها و قفسه ها رو بغل کنيم و هاي هاي گريه کنيم! واقعن آدم لذت ميبرد وسط اون همه اورجيناليتي قدم ميزد!! کمي اونطرفتر هم يک قسمت بود که مرتبط با هرفيملي خنزر پنزرجات ميفروختند، مثل عروسکهاي دزدان درياي کارائيب و اينجور چيزها، در بخش فيلمهاي کلاسيک چهره نوراني استاد دنيرو روي فيلم روزي روزگاري در امريکا، ما رو له کرد و بعدش هم که پدرخوانده ها رو ديديم اونم اورجينال واقعن نابود شديم! خلاصه يک فقره سه گانه پدرخوانده رو براي يکي از دوستان عشق پدرخوانده که هميشه دوست داشت اورجينالش رو داشته باشه پيدا کرديم و بعد خودمون رو به بخش فيلمهاي روز رسونديم که اکثرش رو خودمون در وطن داشتيم و خيليهايش رو هم ديده بوديم و حتي ميتونستيم نظر کارشناسي بهشون بديم!! خلاصه سريعن خودمون رو به بخش موزيک رسونديم تا ببينيم از آقا جان چي دارن که ما نداريم؟ همينطوري که در بخش "بي" چشم ميچرخونديم يکهو ميخکوب شديم...

Destination Anywhere

با اثري مواجه شديم از آقا که خيلي دنبالش بوديم و خدا شاهده با اينترنت دايال آپ، يکسال طول کشيده بود تا چنصد مگابايتش رو بتونيم دانلود کنيم!! باورم نميشد که اونجا داشت به ما نگاه ميکرد، عين کارتون ژوراسيک مورچه خوار و پلنگ صورتي اينطرف و اونطرف رو نگاه ميکردم که يکهو کسي نياد برش داره که ديدم اصلن کسي دور و برم نيست! به سمت قفسه رفتم، پونصد يک دفعه خدا رو شکر کردم و نزديک بود جوگير بشم صليب هم بکشم!! در نهايت با عبارت "آي کن نات فاکينگ بيليو ايت" بهترين DVD عمرم رو برداشتم!! سه چهار دفعه زيرش و بغلش رو هم نگاه کردم که اگه ده تا ديگه هم هست برشون دارم، اما دريغ که همين يک دونه بود!!! اونقدر خوشحال بودم که اصلن به قيمتش نگاه نکردم، فيلمهاي روز حدود 80 درهم بودند و فيلمهايي که خيلي پرفروش نبودند حدود 40 درهم، اما فيلمهاي کلاسيک و فيلمهاي معروف گرونتر بودند، از ترسم گفتم برم اول از همه اين رو حساب کنم که خيالم راحت بشه ماله منه، رفتم پشت صندوق و نگاه کردم ديدم که روي بارکد قيمت 80 درهم خورده، با خودم گفتم اگه 800 درهم و يا 8000 درهم، هم بود من اينو ميخريدم و داشتم براي خودم فکر ميکردم که اگه هشتاد هزار، هشتصد هزار يا هشت ميليون درهم بود هم ميخريدم يا نع که آقاي فروشنده گفت 20 درهم بده !! خلاصه ما خوب نگاه کرديم و ديديم يک برچسب زدن روي DVD آقا که خيلي وقت بوده فروش نرفته و بهش تخفيف خورده!! خلاصه اشک توي چشمهامون جمع شد و پولش رو حساب کرديم و سري به نشانه رضايت هزار درصد از خريدي که داشتيم تکون داديم...
يک مسج به داش امير داديم و گفت هنوز مشغول وراجيه و ما خدا رو شکر کرديم که خدا با يافتن اين DVD ، پاداش ما رو داد و جانباز ديگه اي اونجا نبود که اون فيلم رو دودره کنه!! خلاصه يک دوستي داريم به اسم حامد که پايان نامش رو قبل عيد دفاع کرده بود و مثل همه دوستاني که من بهشون کمک کرده بودم، قرار بود به منم در پايان نامه کمک کنه، که اونهم مثل همه دوستاني که بهشون کمک کرده بودم، بلافاصله مملکت رو دودره کرده بود و ما رو پيچونده بود! البته داش حامد وثيقه براي سربازي گذاشته بود که قرار بود برگرده اما وقتي رفته بود، ديگه علاوه بر عمو سيمور، حتي سربازي رو هم پيچونده بود و اونجا موندني شده بود!! خلاصه با حامد صحبت کردم و بهش گفتم که من دو روز بيشتر موندني شدم و قرار شد بياد دنبالم و باهم ديگه چرخي بزنيم... از امير هم خبري نبود و موريانه هاي شکم عمو سيمور در غربت قارقار ميکردند، خلاصه رفتيم نشستيم و تنهايي غذايي بر بدن اعمال کرديم و بعدش از جيب مبارکمون اين کاغذهايي که روش عطرها رو برامون تست کرده بودند، درآورديم و شروع کرديم به بوييدن و اصلن مست و نابود شديم، خلاصه که برگشتيم بخش عطرجات و چندين فقره عطريات بسيار خوشبو که ماشاا... همه آخرين ورژن بودند رو براي اهل بيت خريداري کرديم!
همين وسطها بود که محمود زنگ زد بياد دنبالمون که گفتم ما در اينجا کار داريم، خلاصه مقادير ديگري چرخ زديم و داش امير گفت ميخواد برگرده، خلاصه اومدش و رفتيم اون پيست اسکي معروف رو نگاه کرديم و کم کم سروکله داش حامد هم پيدا شد، رفتيم نشستيم در استارباکس و سفارش داديم! امير يکي رو ديد و گفت الان ميام و رفت که رفت!! خلاصه ما مقاديري خاطره شخم زديم و ياد گذشته ها کرديم، حامد از سرگذشتش تعريف کرد و از زندگي در اونجا گفت و بنظر ميومد راضي بود، خلاصه امير هم بعد از نيم ساعت برگشت و گفت مخ يک مانکن رو پياده کرده، اما مثل بقيه مخهايي که کار گرفته يارو نع در دوبي هست و نع ايران و داره ميره يک قبرستون ديگه!! نشستيم و مقاديري از خودمون فتوگراف کرديم که به طرفداران داش حامد در اينطرف مرز برسونيم! بعدش رفتيم سوار ماشين داش حامد شديم و اولين آهنگي که توي ماشينش پخش شد يک همچين کلامي داشت که "نميخوام برم سربازي!!" که ما از خنده روده بر شديم و حس کرديم چرا حامد اين آهنگ رو مرتب گوش ميکنه!!
حامد پيشنهاد داد بريم يک جايي به اسم مدينته الجميرا که خيلي باحاله، رفتيم اونجا و طبق معمول يک مقداري فروشگاه داشت که خوشبختانه همه تعطيل بود!! يک فقره بار داشت که خارجيها نشسته بودند توش و مشروبات الکلي بر بدن اعمال ميکردند و الکي ميخنديد!! ما هم ميخواستيم بشينيم اونجا و باهاشون معاشرت کنيم که ديديم اصلن جا نيست، رفتيم يک مقدار اونطرفتر که مقاديري مبلهاي راحتي و ميز بود، دو تا داف هم با لپتاپشون نشسته بودند و الکي هرهر ميکردند، حالا نه اينکه فکر کني ما بخاطر اونها نشستيم، نع والا، ما قليون ديديم و نشستيم!! صاحبش اومد و ما بهش گفتيم چقدر اين ميز کثيفه! بيا اينو تميز کن تا ما سفارش بديم، اون نفهم هم گفت اينجا اگه بشينيد حداقل نفري بايد دويست درهم خرج کنيد و شام بخوريد و اين صحبتها! ما هم مشتي بر دهانش زديم و گفتيم نفهم! ما قليون ميخوايم!! خلاصه مثل اينکه خودش داشت روي مخ دافها کار ميکرد و ميخواست ما رو دک کنه! ما هم گفتيم نون اون سگ پدر يا بقول اعراب "سغ بدر" رو آجر نکنيم و بلند شديم رفتيم کافه بالايي!! جاي شما خالي اونجا پر از توريست اروپايي بود و يک محوطه با ميزهاي چوبي بود که نشستيم اونجا و سفارش قيلون داديم، محوطه بين ورودي و خروجي دو تا سالن بود و مرتب حوري و پري ميومد و رد ميشد! ما هي فکر ميکرديم ديگه ازين بهتر خدا خلق نکرده که يکي ديگه ميومد رد ميشد!! همينطوري که شيلنگ قليون بر دست با داش حامد اختلاط ميکرديم، داش امير ندا سر داد که دو تا دختر در حال نخ دادن که چه عرض کنم کابل دادن ميباشند!! ما هم سرمون رو آورديم بالا و ديديم دو تا حوري سياه و سفيد ميبنيم! نميدونم خواهر بودن يا با هم البسه رو ست کرده بودن، خلاصه هرچي بودند بسيار خوب بودند!! نگاهي به ميز ما کردند و رفتند ميز روبرويي نشستند!! ما هم طبق معمول شروع کرديم به داش امير توهم دادن که بيا برو اينها عاشقت شدند و مخ رو بکوب!! امير داشت با خودش شيش و بش ميکرد که بره يا نره! قيافش وقتي بهش توهم ميدادم خيلي ديدني بود، منم دوربين رو برداشتم و از قيافه امير با ابرهاي بالاي مخش عکس گرفتم...
چند دقيقه اي نگذشته بود که ديدم يکي ازون دو دختر که خوشگلتر هم بود بلند شد و از جلوي ميز ما رد شد و اومد پشت سر من و سرش رو آورد کنار گوشم و شروع کرد به حرف زدن!! امير دهنش سي سانت باز موند و همينطوري عين سکته کرده ها موند!! من اول فکر کردم توهم گرفتم، سرم رو بردم اونطرف ديدم حامد هم سکته کرده!!! من از کف کردن امير و حامد خودم هم کف کردم و سرم رو 45 درجه چرخوندم ببينم واقعن يارو بغل گوشه منه!! ديدم بعله! مقاديري بو کشيدم که ببينم خوابم يا بيدارم که ديدم متاسفانه بيدارم!! حالا شما خيلي دوست داري بدوني اون چي گفت اما من ميخوام بهت نگم چي گفت! اما الان چون حس فضول شما گل کرده بنطرم اگه نگم چه اتفاقي افتاده يا بگم بعدن ميگم خيلي شما حالت گرفته ميشه و خيلي بمن حال ميده!! ولي چون دوستان و ياران غار ما ميدونند که اوضاع شانس ما چطوريه و برامون حرف در نيارين و نگيد سانسور کردي و اين صحبتها ما تعريف ميکنيم چي شد ...
خانومه خيلي محترمانه از عمو سيمور سووال کرد که شما از ما عکس انداختيد؟ ما هم گفتيم خير! از داش امير در حال قليون عکاسي کرديم، سپس محترمانه سوال کرد ممکنه عکس رو ببينيم که گفتيم بلي و نشونش داديم! بعد انگشتش رو از بغل چشم و گوش و دماغ و حتي دل ما برد بسمت LCD و يک نخود رو نشون داد و گفت ما اينجا معلوميم!! لطف کنيد براي اينکه براي ما اينجا مشکل درست ميشه، اين عکس رو پاک کنيد! ما هم گفتيم با اينکه شما اصلن اينجا معلوم نيستيد اما براي اينکه خانوم محترمي هستيد و مودب هستيد ما هم اين رو دو دفعه پاک ميکنيم!! شايان ذکر است که کليه محاورات و مکالمات بالا به زبان انگليسي رد و بدل شد!! خانومه لبخندي به ما زد و تشکر کرد و رفت! البته من اگه جاي اون بودم و با آقاي به اين محترمي و جنتلمني و باشخصيتي برخورد داشتم حتمن حداقل چند دقيقه فرنچ کيسش ميکردم!!
خلاصه خانوم رفت و من ديدم امير و حامد هنوز توي هنگ هستند و دهنها هنوز بازه!! امير گفت داااااش!! چي شد؟؟ چي گفت؟؟ خلاصه ما متوجه شديم اونها انقدر کف کرده بودند که چند دقيقه چيزي نديدند و نشنيدند!! شرح ماوقع رو به دو دوست سکته کرده گفتيم! حامد گفت، همووون! بيخود نبود کف کرده بودم! تو رو چه به اين حرفها!! البته امير با معرفت تر بود، گفت خاک بر سرت! پاک نميکردي!! بعد که توضيح دادم محترمانه درخواست کرده، گفت ابله ميخواسته نخ بده!! نميدونسته چطوري سرحرف رو باز کنه! من الان ميرم مخش رو ميزنم!! خلاصه امير رفت و از خانومه مربوطه به زبان انگليسي پرسيد شما اهل کجا هستيد و خانومه هم گفت اهل همونجا که شماييد!! خلاصه ما نفهميديم ايراني بودند يا اينکه متلک بار داش امير کردند، در هر صورت بلند شدند و رفتند...
يک آقايي هم ميز بغلي ما نشسته بود که خيلي خوشتيپ بود و همينطوري داشت صحبت ميکرد! ما وسط حرفهاش دستگيرمون شد که آقا فتوگرافي ميکنه و اومده دوبي استوديو باز کنه، خلاصه به داش امير گفتيم بپر که بختت باز شد! خلاصه سر حرف رو با آقاهه باز کرديم و فهمستيم که امريکن هست و اهل سانفرانسيکوست! البته به داش امير نگفتيم که مواظب سانفرانسيسکويي ها باشد!! خلاصه با يارو حرف زديم و بيزينس کارت رد و بدل کرديم و يارو بسيار آدم باحال و خونگرمي بود و از هرچي آدم معروف و کمپاني معروف بود عکس گرفته بود!
يک خوبي که قليون کشيدن اونجا داشت اين بود که بسيار باشعور مرتب ميومدن و ذغال و قليون رو رديف ميکردند و ما واقعن از اين همه شعور و محبت خوشحال بوديم... به مقدار کافي دود بر بدن اعمال کرديم و با محمود ارتباط برقرار کرديم که برنامه چيه و محمود گفت همونجايي که شما هستيد يک ديسکويي هست که ميگويند عجيب تر از علم است، همونجا باشيد ما هم ميايم اونجا! خلاصه ما سه نفر احساس کرديم که سينه هامون از دود گرفته و به محمود متذکر شديم که يک بطري 2 ليتري شربت سينه بيار که حالمون خرابه و براي ديسکو نفس کم مياريم! محمود هم اعلام کرد که خوردن شربت سينه فقط در خونه ممکن ميباشد و در ملع عام ممنوع ميباشد! خلاصه ما مقاديري فحش داديم و قدم زديم تا محمود اومد! عرض شود که همه جا در دوبي پارکينگهاي طبقاتي داشت که تا چشم کار ميکرد جا داشت، اين محلي که ما بوديم فقط دو طبقه پارکينگ داشت که پر بود و اصلن جا نبود!! خلاصه محمود و مريم هم اومدند و نشستيم توي ماشين و توي پارکينگ حدود يکساعت تمام چرخ زديم و شربت سينه خورديم تا جاي پارک پيدا شد!! رفتيم بر در عمارت ديسکو و متوجه شديم يک فقره DJ از اروپا اومده که خيلي کارش درسته!! ما که اصلن نميشناختيمش و بقول معروف باهاش آشنايي نداشتيم!! گفتيم آخه ما رو چه به اين حرفها و موزيک اين مدلي! خلاصه دوستان محمودم که اومده بودند اونجا اصرار کردند که بريم بسيار حال ميده و رفتيم داخولش!

Sander Kleinberg

خلاصه رفتيم داخولش و يک عده انسان از خود بيخود که همگي در فضا بودند رو مشاهده کرديم! يک بار اون وسط بود که ملت چسبيده بودند بهش! در طرفين چهار عدد سکو وجود داشت که سه تاش VIP بود و يکيش هم مستر DJ اون بالا بود و آهنگ ميزد و دود ميداد و ليزر ميومد و ميرفت!! داش حامد گفت مواظب باشيد که اينجا عکس ميگيرن و فرتي ميذارن روي سايتشون!! حرکت خفني نزنيد!! خلاصه چشم چرخونديم ديديم هرچي آدم چت و اسکول هست، اونجا جمع شده! يک خانومي يک ليوان توي دستش بود و يک سيگار بالاي سرش گرفته بود، انگار سردرد يا دندون درد شديدي داره و همينطوري مونده بود و خودش رو تکون ميداد!! اين وضعيت اونقدر ادامه داشت تا سيگار تموم بشه! بعدي رو روشن ميکرد و يک قلوپ ميخورد و به حرکت ادامه ميداد!! خلاصه که تا آخر برنامه که چند ساعتي طول کشيد يارو توي هنگ بود!!! ازونجايي که اونجا همه روي فضا بودند و ما عاقل بوديم گفتيم بريم دوري بزنيم و با همه جا آشنا بشيم! در بخشهاي VIP دخترها بيشتر بودند و روشون به سمت بيرون بود و از پشت يکي بهشون چسبيده بود و همش عين اين ويديوکليپهاي جواد سياه پوستي در حال بمال بمال بودند!!! خلاصه ما نااميد شديم و رفتيم اون وسط!! اون وسط يک عده پاتيل بودند و سيگار و سيگاري بر دست خودشون رو تکون ميدادند! يکي که خيلي شنگول بود و به تيريپيش ميخورد ازين هوليگانهاي انگليسي باشه، اومد جلو و شروع کرد خودش رو جلوي ما تکون دادن!! خلاصه ما هم کم نياورديم و چنتا حرکت زديم که يارو کف کرد! خلاصه ازش پرسيدم چي خوردي انقدر خوشحالي که شيشه رو به ما نشون داد!! شيشه رو ازش گرفتيم و ديديم اسميرنوف 5 درصد هست!! بهش فهمونديم که اگه ما جيش کنيم ده برابر ايني که تو خوردي، درصد توش داره که يارو از خنده مرد!! خلاصه اين وسطها ممد خرداديان هم اومد با ما سلام و عليک کرد و رفت!!!!!!! يک اسکولي هم بود که از عينکش تا کفشش چراغ آويزون کرده بود و مرتب فلش ميزد!! واسه خودش مثل مار بين جمعيت ميرفت و ميومد و فلاش ميزد!! خلاصه اگه ممد بوقي ديده بودين، اين ممد فلش بود!!! !

Club

اين وسطها هم يک عکاس اومد و خيلي دوست داشت از ما عکس بگيره که ما ژست ميگرفتيم تا ميومد بگيره، يکهو پشتمون رو ميکرديم يا دولا ميشديم و يارو فکر ميکرد ما پاتيليم و دوباره ميگفت عکس بگيريم که ما هي اسکولش ميکرديم!!! خلاصه که جو عجيب غريبي بود!! خلاصه گفتيم کانال بزنيم بريم جلو نزد آقاي مستر ديجي ببينيم چه خبره!! رفتيم جلو ! رديف اول يک سري اسکول واستاده بودند که کاملن مشخص بود عرب بودند! با اينکه لباس عربي نداشتند اما از سيبليهاي يکي در ميونشون و دمپايي مستراحشون معلوم بود که عربند!! هرکدومشون هم يک دختري رو گرفته بودند اونجا و مشغول فرنچ کيس بودند که واقعن آدم اون صحنه رو ميديد که يک بچه عرب يک و نيم متري با سيبيل سه تا درميون و دمپايي مستراح داره از يک داف دو متري بلوري فرنچ کيس ميگيره آدم ميخواست همونجا بالا بياره يا اينکه عضو شريفش رو دربياره بشاشه روي کله جفتشون!! البته آقايون سيکيوريتي مرتب ميومدند بين جمعيت و تذکر ميدادند و حواسشون بود اين صحنه ها و صور قبيحه اتفاق نيوفته، اما ظاهرن با اين ملخ خورها همدست بودند، يک تذکر شفاهي ميدادند و ميرفتند و قضيه ادامه داشت!! يکهو ديديم از پشت سرمون صداي همچون فيلمهاي پورن مياد!! کمي پيشروي کرديم و ديديم يک خانوم بي ادبي بود که همش آخ و اوخ ميکرد اونجا و انگشت دوست پسرش توي دهنش بود!! خلاصه به نشانه اعتراض صحنه رو ترک کرديم و رفتيم جلو نزديک مستر ديجي!! ازونجا که همه نعشه يا پاتيل بودند کسي مستر ديجي رو تحويل نگرفته بود!! خلاصه ما دو تا واسش هورا کشيديم و دست بندري زديم که يارو ذوق مرگ شد و کم مونده بود بياد ما رو ماچ کنه!! خلاصه ديديم روش زياد شده، دستها رو سه نفري با علامت راک برديم بالا و تکون داديم تا بفهمه ما راکر هستيم!! اونم واسمون يک کم بيشتر دود و ليزر اومد و خلاصه ترکوند! البته موزيکش همش يک ريتم مسخره داشت که تکرار ميشد و ما خيلي شعور درکش رو نداشتيم.... خلاصه برنامه کم کم تموم شد و اومديم بيرون و رفتيم خونه که زودتر بخوابيم...


Wednesday, May 21, 2008

دوبي - اپيزود سوم

فرداي کنسرت بسيار خسته و کوفته بوديم، محمود که رفت سرکارش و ما گرفتيم تا لنگ ظهر خوابيديم و به بدن استراحت داديم، بعدش بلند شديم و طبق معمول روزهاي گذشته مريم خانم برامون صبحانه تدارک ديده بود، صبحونه سبکي زديم و تصميم گرفتيم بريم استخر هم مقاديري آفتاب بگيريم و تني به آب بزنيم و از رخوت در بيايم...
با داش امير يک کمپلکس فعال با آب هويج گاز دار درست کرديم و رفتيم کنار استخر يک دوشي گرفتيم! اينو داخل پرانتز بگم که در دوبي آبگرمکن معني نداره! شما شير آب رو که باز ميکني در وضعيت پيشفرض آب داغ مياد بيرون! اگه تکنولوژِي باشه، بجاي آبگرمکن آب سردکن وجود خواهد داشت که در بهترين حالت از شير آب سرد، آب ولرم مياد بيرون! توجه به اين نکته جهت شستشوي اعضاي شريف و طهارت بسيار مهم ميباشد، چون يکهو بخودت مياي و ميبيني که دچار سوختگي موضعي شده و ديگه خيلي ديره و حالا بيا و درستش کن!! بعله ميگفتم!! دوشي گرفتيم و آب هويج گاز دار (بخونيد ويسه کي) و به توصيه مريم خانم روغن هويج بر بدن ماليديم و دراز شديم و شروع کرديم آفتاب گرفتن! همينطوري هم با داش امير حرف ميزديم و دلسترهاي خوش دما ميخورديم! حالا شما فرض کن روزهاي قبل در استخر پرنده پر نميزد، اما اون روز همونطوري که ما نشسته بوديم و با داش امير در حال اختلاط و مزاح و مرور خاطره هاي شب گذشته بوديم، يکهو ديديم که يک خانم بسيار خوش هيکل اومد داخول محوطه استخر! با اينکه عينک بزرگي به چشمش بود، اما قشنگ معلوم ميداد که نخ ميده!! لامصب اونقدر عينکش گنده بود که نميشد نژادش رو تشخيص داد!! خلاصه من و داش امير هم خيلي نشون نداديم که داريم آمار ميگيريم! ما هم واسه خودمون ميرفتيم هي دوش ميگرفتيم و هي ميومديم دراز ميکشيديم! بعد مقداري حوصلمون سر رفت، من دو تا دلستر شوت کردم توي آب و با داش امير پريديم توي آب که دلسترها رو نجات بديم! خانومه هم تو کف حرکات ما مونده بود، بعد يه حرکت پر امتياز ديگه انجام داديم و با داش امير نوبتي همديگه رو تاي ماساژ داديم که خانومه اصلن نابود شد!! اونم کم کم از طريق آب اومد به سمت ما!! لعنتي هنوزم عينکش به چشمش بود! توي همين اوضاع بود که مريم هم اومد و اونم واسه خودش مشغول شنا کردن شد و خانومه مربوطه يه کمي از مواضعش عقب نشيني کرد! بعد يک خانوم ديگه که قيافش به آسياي ميانه ميخورد اومد و واسه خودش اونجا ولو شد و وقتي صحنه تاي ماساژ رو ديد، دلش ضعف کرد، بعد يهو در باز شد و شش هفتا بچه قد و نيم قد هم اومدن توي محوطه، خلاصه من و داش امير هم ديگه ماساژ رو تموم کرديم و رفتيم توي آب! مخ بچه ها رو کار گرفتيم و فهمستيم که اهل قزافستان هستن، خلاصه طبق معمول که هروقت يک قزاق رو ميديم ازشون پرسيديم که شما بورات رو ديدين؟ که اونها هم نديده بودند و ما حسابي بهشون خنديديم و گفتيم حتمن برن و ببينند...
محمودم از سرکار برگشت خونه و گفت برنامه چيه؟ گفتيم ما فعلن اينجا خوبيم و تو هم برو آماده شو بيا! خلاصه محمودم اومد و شروع کرديم دوتايي به امير توهم دادن که برو سمت اون خانم عينکي! خلاصه امير هم لبه استخر رو گرفت و دنده عقب همينطوري رفت پيش خانومه و سرحرف رو باز کرد! خلاصه من ديدم ديگه خيلي دارن حرف ميزنن و خانومه به اين طرف هم نگاه ميکنه ما هم دو تا دلستر برداشتيم و رفتيم سمتشون! خانومه چيني بود و چهل سالش بود، اما واقعن باورتون نميشه که خيلي دست بالا ميگرفتين فکر ميکردين 30 سالش باشه! واقعن خوب مونده بود، انگليسيش هم انصافن به نسبت يک چيني خيلي خوب بود و فهمستيم شوهرش انگليسي هست! خلاصه من که گفتم باورم نميشه چهل سالت باشه و وقتي عينکش رو برداشت بازم اصلن بهش نميومد که چهل سالش باشه! بعد گفتيم تو سن ما رو حدس بزن که به امير گفت تو خيلي کوچولويي و احتمال زياد ويرجين هستي که من از خنده مردم و براي اينکه دادشمون ضايع نشه رفتم زير آب دو دقيقه خنديدم! بعد که اومدم بالا به من گفت تو با اين سيبيلهات از بروبچز سيسيل هستي و سنت زياد ميخوره، خلاصه حدود 30 تخمين زد! ما هم سر حرف رو باز کرديم و از فنگ شويي تا کاماسوترا رفتيم و برگشتيم!!!! قدرت مانور رو داشته باشين فقط!!! خلاصه گفت شما دو تا چرا اينجا تنها هستين و دختري باهاتون نيست! خوشبختانه بعد ازون تاي ماساژ مبسوط بهمون نسبت "جي اي واي" نداده بود! ما هم گفتيم که ديگه کار دنيا اينطوريه و يک ضرب المثل فارسي هست که ميگه کلاغا لونه دارن ما نداريم!! بعد خانومه مربوطه پيشنهاد داد که من چندتا دختر روس ميشناسم که خيلي خوب هستند و قيمتشون هم خوب هست که من و امير کف کرديم!! بعد ما مجبور شديم براش کلاس تئوري بذاريم و عقايد علمي، فرهنگي و فلسفيمون رو درباره پرهيز از روابط با زنان خراب توضيح بديم! منم هم يک صحنه از فيلم "لو لي تا" براش اومدم و فلسفه ايرانيون رو در مورد روابط جنسکي براش توضيح دادم که بسيار به مذاقش خوش اومد و حالي کرد...
کم کم بحث رو تموم کرديم و صورتجلسه نوشتيم و خانومه تاکيد کرد که حتمن فردا هم ببينتمون، ما هم گفتيم فردا ما عازم ايران هستيم و انشاا... در بازيهاي المپيک ميبينمش!!! خلاصه مقداري ناراحت شد و ما گفتيم حالا غصه نخور، "گاد ايز گود" از استخر زديم بيرون و رفتيم خونه و مريم خانوم از قبل نهار رو حاضر کرده بود که مثل هيولا بلعيديم و مقاديري استراحت کرديم، بعدش تصميم گرفتيم بريم و دوباره مقاديري ويندو شاپينگ کنيم...
خلاصه با داش امير رفتيم به يک پاساژ ديگه که فکر کنم اسمش جيان بود که شايد معادل عربي Giant بود، اونجا خيلي بزرگ بود و هر قسمتش به سبک يک کشور ساخته شده بود، خلاصه اين قسمت شبيه ايران بود و يک سري بادگير يزدي داشت و سقفهاي چوبي که امير همش فحش ميداد و حرص ميخورد، اينجا آب و هوا خيلي خوب بود و دافولاريته بسيار خوب بود، ازون داف لامايي عربها خيلي کمتر بچشم ميخورد، ما هم طبق معمول با اين کافي شاپ استارباکس خيلي حال کرديم و رفتيم يک کافي زديم و چندتا برند ورزشي از جمله آديداس و نايکي رو سر زديم، منم طبق معمول رفتم سراغ پيرهن آرژانتين، ماله اينجا ديگه ته اورجينال بود و نسبت به جاهاي ديگه که ديده بوديم خيلي متفاوت بود و قيتمش فقط سيصدهزار تومن بود!! خلاصه فروشگاهش اونقدر بزرگ بود که واقعن آدم اونجا واسه خودش حال ميکرد، عباس آقايي رو هم اونجا ديديم و مقاديري سلام و عليک کرديم، بعد رفتيم سراغ قسمتهاي ديگه، داش امير دنبال نمايندگي زوپيني ميگشت که اونم پيدا کرديم، امثال زنجيرهايي که مد هست، مثل همين زنجيرهاي سينک ظرفشويي بود که خيلي مال نبود، زوپيني بيشتر دستبندهاش و آويزهاش قشنگ بودن، ما هم مخ داش امير رو کار گرفتيم و آويز مربوط به ماهش رو براش خريديم که خودش هم حال کرد...
بعدش ديگه خسته شديم و رفتيم توي خيابون مقاديري قدم زديم تا رسيديم به سينما، اونجا حسابي شلوغ بود و يک سري عرب اسکول اونجا ميومدن با ماشين صف واي ميستادن و دختر بازي ميکردن!! همشون هم دوتايي توي ماشين مينشستند و تا دختري رد ميشد يکي پياده ميشد با اون دمپايي مستراحيش و شافتولک روي کله رو جابجا ميکرد و دوباره مينشست توي ماشين و به اين شکل مسخره ابراز وجود ميکرد! من و داش امير هم نشسته بوديم روي صندلي و خستگي در ميکرديم و همينطوري با چند نفري هم حرف زديم که اون اسکولها کف کرده بودند!! يکيشون که اونقدر ابله بود که جلوي bmw مدل 525 از اين گاردها بسته بود که توري داره و جلوي پاترول و جيپ ميبندد!! از خنده مرده بوديم، ميخواستم ازش عکس بگيرم که از بس تابلو بودش بيخيال شدم، بعدش محمود و مريم زنگ زدند و همون نزديکها بودند و اومدن دنبالمون، رفتيم خونه و شام خورديم، بعدش يک چيني موادفروش اومد و يک کيف پر از فيلمهاي کپي از نوع پرده اي با خودش آورد و از انگليسي فقط دو تا کلمه "اوکي" و "يس" بلد بود، خلاصه مغزمون سرويس شد و بچه ها مقداري براي خودشون فيلم انتخاب کردند، ما قبلن سه فيلم در يک دي وي دي ديديم که اين مردک يک سري فيلم داشت که چهل فيلم در يک دي وي دي بود!!! همشم ماله جکي چان بود، خلاصه جاي ژيرس اوغلان رو خالي کرديم... منم اون وسطها چنتا فيلم رو به محمود پيشنهاد کردم و خوابم برد! بيدار که شدم ديدم محمود مثل ابوالهول ميخ تلويزون شده، اول فکر کردم فيلمي از استاد تينتو براس هست که اينطوري شده بعد ديدم از اين فيلمهاي چيني ميني بود که تو مايه هاي لينچان و شمشير در سنگه!! خلاصه خواب رو ادامه داديم...


Tuesday, May 20, 2008

دوبي - اپيزود دوم | Destination Anywhere, New Jersey Or Abu Dhabi I Don't Care

طبق معمول شبهاي گذشته من و داش امير خوابمون نميومد، پس دراز کشيديم و دو تا دلستر سبز خوش دما باز کرديم و تصميم گرفتيم يک نامه به جان بنويسيم و در مورد اينکه ما چقدر اين همه ساله ذوبش هستيم و شب و روز با آهنگهاش خاطره داشتيم و زندگي کرديم بنويسيم، براش از احساسات مشترکمون بنويسيم و اينکه چطوري کلامش و موزيکش رو درک کرديم و احساس کرديم وقتي شعري ميگفته يا مينواخته چه حسي داشته ، خلاصه همينطوري داشتيم واسه خودمون در عالم خودمون مينوشتيم که محمود اومد و ما رو سوژه کرد و نامه رو قاپ زد و شروع کرد به دلقک بازي و مسخره کردن ...

دير جان ، ريچي، ديويد ، تيکو اند مستر حقجو
دير جان ، دير جااااااااان !!!
امير ايز اه فاير فن فرام افکانستان اند آرش ايز اه ملتد فن فرام ايرااان !! اند محمود ايز آلسو انادر فايرفن فرام ايران بات ليوينگ اين دوبي ويت هيز بيوتيفول وايف ، وي آر يور فن فور مور دن فيفتين يرز
ايت ايز وري هارد تو بي اه فن اين اه کانتري دت در ايز نو اکسس تو اينترنت اند يو ماست دانلود موزيک فرام اينترنت ويت دايال آپ مودم وري ايلي گالي!
دير جان، دير جاااااان !!!
دو يو نو هاو ماچ ايز ده پرايس آف فودد اين ايران؟ ايت ايز وري اکسپنسيو !!
ايت ايز وري هارد فور آس تو باي اند گت ده تيکت فور يور کانسرت، وي شود سل آر کيدنيز اند واک تو دوبي
سو پيليز وي وانت يو تو گيو آس يور سان گلاسز ، يور ترازرز ، يور واچ، ريچيززز گيتاااار ، اند جااان پيليز آندرستند دت وي آر تيري فاير فن ، اند پيليز گيو آس آل ده منشند آيتمز 3 تايمز
دير جااان، دير جاااااااان !!!
وي آر پوووور اند در ايز نو ماني لفت فور آس! سو پيليز بيرينگ آس هوم ويت يور پرايوت جت !
آلسو ، آرش ايز تايرد فرام هيز فادر اند هي وانتز يو دير جان ، تو بي هيز فادر ، اور اکسپت آرش تو بي يور برادر !!
دير جان، پيليز کام تو ايران ، اند ران اه کانسترت اين آزادي استاديوم پيليز
تنکيو دير جان
دونات فورگت تو گيو آس ده منشند آيتمز
تنکيو اگين
يور فاير اند ملتد فن
آرش، آمير اند محمود
...

خلاصه ما هم زديم تو کار مسخره بازي و نزديک دو ساعتي فقط خنديديم! فيلمي هم ازين داستان تهييه کرديم که اگه ببيني احتمالن از خنده ميترکي!! بعد ديگه اونقدر خنديديم که اصلن بيخيال نوشتن نامه شديم و نگاه کرديم ديديم قوطيهاي خالي دلستر تعدادشون دو رقمي شده و ديگه چرتي زديم که صبح بلند بشيم...

صبح که شد، زود بيدار شديم و رفتيم شاپينگ مال امارات دنبال رتق و فتق امور کنسرت، من و امير قرار داشتيم از ايران با خودمون نوشته و پلاکارد و اينها ببريم که بعلت فشرده شدن برنامه و قطع برق ضايع شديم، خلاصه در دوبي تصميم داشتيم که تصميمون رو پياده کنيم، اول تصميم گرفتيم که خودمون رو رنگ کنيم که بعلت خنگ بودن فروشندگان فروشگاه در فهميدن اينکه رنگي که بشه باهاش رو بدن نقاشي کرد بيخيال شديم، البته رنگها رو پيدا کرديم ولي بيخيال شديم چون عين آب دهن مرده بود!! بعدش قرار شد يک وايت بورد بخريم و با جان ديالوگ برقرار کنيم که بعد اون رو هم بيخيال شديم!! در نهايت بوم نقاشي خريديم و تصميم گرفتيم روش با ماژيک بنويسيم... از فروشگاه که بيرون ميومديم ديديم يک خانومي نوشته روي پيرهن پرينت ميکنه و تصميم گرفتيم که سه تا آستين حلقه اي مثل هم بخريم و روش پرينت کنيم و بپوشيم، انتخاب يک نوشته از بين اون همه شعر و آهنگ واقعن کار سختي بود، من چون آلبوم زندگيم Destination Anywhere هست يک جمله ازون رو انتخاب کردم که خودم خيلي باهاش حال کردم! امير و محمودم از آلبوم These Days انتخاب کردند! البته امير مخش هنگ کرده بود و من بهش يک پيشنهاد دادم که قبول کرد و ظاهرن خوشش اومد...

Arash: Destination Anywhere, Abu Dhabi Or New Jersey I Don’t Care!
Amir: 2nite Is The Nite I’m Gonna Prove It 2 U, Do I Have To Say Words, Do I Have To Say It Not? If That’s What It Takes, That’s What I Do…
Mahmud: Tonight Is My Saturday Night…

Destination Anywhere!

همين موقعها بود که بابک يکي از دوستانم که در دوبي زندگي ميکنه، هم اومد و براي نهار با هم بوديم، نهار رو رفتيم KFC و يکي از منوهاش به اسم WRAP STAR رو تست کرديم که خيلي خوشم اومد، تيکه هاي فيله مرغ رو تصور کن توي نون پيچيده شده باشه، با سس مخصوص و يک ترکيبي هم مثل سالاد توش بود که خيلي حال ميداد! در واقع يک چيزي تو مايه هاي شاورماي عربي بود، اما صد درجه بهتر... خلاصه نهار رو زديم و بابک رفت دنبال کارش و ما هم سريع گوله کرديم به سمت خونه که حاضر بشيم براي کنسرت، مريم هم مرتب به من و امير ميگفت زود باشيد، من بخوام حاضر بکشم طول ميکشه و اونوقت دير ميرسيم، ما هم گفتيم ما با کنسرت آقا جان شوخي نداريم، بخواي دير حاضر بشي ما رفتيم! مريم هم باورش نميشد ممکن باشه ما يه همچين کاري کنيم، بعد که منو و امير مقاديري از بلاهايي که سر آبجيان بيمرام در ارتباط با مهمتر بودن آقا جان انجام داده بوديم، رو براش تعريف کرديم کاملن باورش شد که ما خواهيم رفت و جا خواهد موند ...
البته اين رو بگم که شب قبلش وقتي داشتيم ايده هاي مختلف رو بررسي ميکرديم که خودمون رو رنگ کنيم يا پلاکارد درست کنيم، من به شوخي گفتم، براي اينکه جان فکر کنه ما از راکرهاي دهه هشتاد هستيم، بياين موهاي سينه رو با موزر بزنيم و شکل JBJ رو درست کنيم، بعد امير گفت ما که مو نداريم چيکار کنيم، گفتم ماله منو بگيريد بچسبونيد!! خلاصه سر اين قضيه ساده، سوژه اي درست شد که با محمود و امير اونقدر خنديديم که دلدرد گرفتيم! محمود پيشنهاد کرد من يه B روي سينه خودم درست کنم و امير، موهاي ريخته رو بصورت J بچسبونه رو خودش و براي اينکه کلمه JBJ درست بشه، هي بپره راست من و هي بپره چپ من!!! خلاصه اونقدر خنديديم که اشکمون درومد و من گفتم اگه جان روي صحنه يه همچين حرکت چندشي رو ببينه که روي سينه ها بجاي تتو، پشم و پيلي هست، گروه رو تعطيل ميکنه و ميره ميشينه بچه هاش رو بزرگ ميکنه...
خلاصه رسيديم خونه و عين اين زنها که ميخوان برن عروسي، دو ساعت رفتيم حموم و ريش ميشها رو زديم! ما هم جوگير شديم وسط ريشها يه چهاراه به عشق Lost Highway باز کرديم و به شکل اکبر قاتل با يک جفت سيبيل مافيايي درومديم! اين وسطها هم با داش امير دلستر بود که ميزديم بر بدن! خلاصه تا محمود از سر کار بياد خونه، دو تا باکس دلستر خورديم!! محمود اومد و نهارش رو خورد و منم يک فلش از آهنگهاي گروه پر کرده بودم که زديم به سيستم صوتي خونه محمود و شروع کرديم جيغ و داد کردن! خلاصه رکابيها رو از زير پوشيديم و وسطش آهنگ برات ميميرم شهرام شب پره رو گذاشتيم و شروع کرديم به اسکولي رقصيدن! البته من از اين صحنه يک ويديو گرفتم که اگر اين ويديو رو بذارم روي سايت يوتيوب فکر کنم ما سه تا رو با هم ببرن هاليوود!! واقعن کولاکه! هر بار که ويديو رو ميديم از خنده ميمرديم و چشمامون پر از اشک ميشد... حالا بايد با محمود و امير صحبت کنم، شايد ويديو رو آپلود کردمش!
محود هم بالاخره حاضر شد و يک سري کمپلکس فعال هم براي مسير و توي کنسرت درست کرديم و رفتيم سوار اتول داش محمود شديم، توي ماشين منو داش امير مشغول نوشتن روي بومها شديم، يکي رو که همون چيزي که روي رکابي من بود نوشتيم... اينم تصوير بومي که وصفش اومد، البته دو تا بوم نوشتيم که يکيش وسط کنسرت له شد و اصلن يادمون نمياد روي اون چي نوشتيم! فقط يادمون مياد که يک کلمه فينالي توش بود، شايد مال آهنگ لاست هاي وي بود، چون محمود اصرار داشت که فاينالي يکدونه ال داره و ما هي ميگفتيم دو تا داره برادر ...

Board

محل اجراي کنسرت امارت پلس يا همون قصر امارات بود که در ابوظبي واقع شده! خلاصه نزديک 150 کليومتري با دوبي که ما بوديم فاصله داشت، هرچي ميرفتيم نميرسيدم و دلسترها هم کم کم داشت ميپريد! مقاديري از کمپلکس فعال ليمويي سه دفعه ديستريل شده رو بر بدن اعمال کرديم و ماشين و سرنشينانش از کف جاده ارتفاع خوبي گرفتند!!! اين وسطها هم من يک چرت مشتي زدم که خيلي حال داد ... امير هم توي دنياي خودش بود و معلوم نبود کجاست، شروع کردم بهش توهم دادن، گفتم شايد از ذوق اومدن به کنسرت و اون شبهايي که نخوابيديم منو تو الان توي کما باشيم و توي بيمارستان کنار هم توي دو تا تخت زير دستگاه خوابيده باشيم و اينها همش هالوسينيشن باشه!! امير هنگ کرد و خودش رو ميزد و محمود و مريم از خنده ترکيدند...
کم کم رسيديم به ابوظبي و اين قصر وامونده توي مسيري بود که هر سيصد متر يک چراغ قرمز داشت!! واقعن اعصابمون خراب شد و شروع کرديم به فحش دادن!! خيابون هم وحشتناک شلوغ بود، عين زماني که ميرفتيم استاديوم! خلاصه آهنگهاي جان رو ميذاشتيم و واسه خودمون ميخونديم و ملت هم کلي حال ميکردند و يک سري هم که داشتن ميرفتن کنسرت با ما همصدا ميشدند، داش امير هم از سقف رفت بيرون و توي فضا بود!! اين وسط يهو از پشت دو تا دختر مو فرفري بلوند رو ديديم که داشتن حرکات موزون انجام ميدادند و يک لحظه با امير فکر کرديم ازون هلوهاي معروف کنسرتهاي جان هستند و وقتي برگشتند، ديديم دو تا مرد سيبليو هستند که پوستيژ گذاشتند و دارند دلقک بازي درميارند!! خيلي خنديديم...
اينم نقشه محل کنسرت و قصر امارات که سرويس شديم تا برسيم بهش و ماشين رو پارک کنيم! فضايي بود که بيا و ببين!!

Emirate Palace

بند و بساط رو جمع کرديم و رفتيم داخل! بليتها رو چون آنلاين خريداري شده بودند، رفتيم تحويل گرفتيم بدين شکل که حال کرديم والا ! بليت به اين قشنگي تا حالا نديده بوديم آقا ...

BJ Ticket

بعد يک ضدحالي خورديم که دوربين بزرگ نميذاشتند ببريم تو، و دوربين رو مثل بچه آدم تحويل داديم، البته بعدش من خيلي پشيمون شدم، چون ميتونستم جاسازي کنم و ببرم تو!! اون وسط دست يکي دوربين فيلمبرداري بود!! خلاصه بليتهامون چک شدند و بهمون دستبند VIP زدند بدين شکل...

VIP

بعدش بايد از قسمت سيکيوريتي عبور ميکرديم! قبلش يک بطري کمپلکس فعال داشتيم که اون رو کرديم توي پاچمون و بغل عضو شريفمون جاسازي کرديم، جاسازي کردني! خلاصه از گيت مربوطه رد شديم و خانوم سيکيوريتي يک شافتولکي دستش بود که گرفت سمت ما و گفت وسيله الکترونيکي داري؟ گفتم موبايل هست، گفت موردي نداره، بعد نگاهش متمايل شد به سمت عضو شريفمون که ما هم سرفه اي کرديم و سوتي زديم و از اين قسمت رد شديم... بعد رسيديم به آستانه مقدس آقا جان که ابولفضي اشک توي چشمهامون جمع شد و ديگه پريديم داخول محوطه...

BJ Gate

داخول محوطه توي تپه ماهورهاي چمني، آهنگ برايان آدامز پخش ميشد و يک سري بار بود که مشروبات الکلي ميفروختند که ما اصلن به اونها کاري نداشتيم، يک قسمت ديگه بود که محصولات مرتبط با آلبوم از قبيل تي شرت، سنجاق سينه، گردنبند و لوگوي آهنربايي ميفروختند که امير جوگير شد و 4 تا تي شرت برداشت که چند روز بعد فهميد چيکار کرده و تي شرتها رو کرد توي پاچه ما! من از تنها چيزي که خوشم اومد گردنبدنش بود که يکي برداشتم که اين باشد...

 BJ Merchandise

امت واسه خودشون حالي ميکردند، واقعن جاي همه خالي! آخرين حرکت ورود از گيت VIP بود و گيت رو بايد رد ميکرديم و ميرفتيم داخول! محل اجراي کنسرت يک شبه استاديوم بود که خيلي باحال بود، بروبچز رفتن دلستر بخرن و ما رفتيم جلو که وارد بشيم، يک حرکت جالبي که اونجا انجام ميشد، اين بود که نميذاشتند خوردني يا نوشيدني با قوطي و شيشه ببري تو، مثل بچه آدم ليوان بزرگ يکبار مصرف گذاشته بودند و ازت ميخواستن که نوشيدنيت رو بريزي تو ليوان و با خودت ببري تو! من و داش امير هم واستاديم و بچه ها با دلسترهاشون اومدند و آقاي سيکيوريتي بهشون گفت قوطيها رو خالي کنيد توي ليوان، منم اونجا داشتم امت رو نذاره ميکردم، يک دختري اومد و تي شرتهايي که خريده بوديم رو دست ما ديد، عشوه اومد و گفت يکيشو همينطوري بده بمن! داش امير هم گفت نميدم! دختره هم عين بچه مدرسه ايها خودش و لوس کرد و بعد که سيبيلهاي ما رو ديد و اون قسمت پايين قضيه رو، ديگه خودشو لوس نکرد و رفت! من داشتم روي ميز آقاي سکيوريتي رو نگاه ميکردم ديدم يک کلاه بشکل عجيبي اونجاست! کلاه رو برداشتم ديدم زيرش دو تا قوطي دلستر آبيه!! ناقلا مثل اينکه دلسترها رو واسه خودش پيچونده بود! ما هم که اهل استاديوم و اين صحبتها با يک حرکت مثل شمشير زنهاي دو دست، در دو تا قوطي رو باز کرديم و يکيش و داديم به داش امير و يکيش رو هم خودمون هورت کشيديم بر بدن!! آقاي سيکيوريتي از اين حرکت فر خورد! ازونجايي که ما آدم ريلکسي بوديم دو عدد بيلاخ خارجي بهش نشون داديم و بعدش هم عزت تپونش کرديم باهاش حرکت "هاي فايو" يا "گيو مي فايو" رو انجام داديم! اينم سايت پلان مربوطه به محل اجراي کنسرت و بروبچزمون...

JBJ

ما چهارتايي رفتيم داخول و همه جا پر از آدم بود! خلاصه ازون وسط يک کانال زديم و رفتيم جلو و اونجا يکي از دوستهاي محمود به اسم امير با اهل بيتش واستاده بودن! ما هم اونجا مستقر شديم، البته هرچي زور زديم که پيشروي کنيم، ملت نميذاشتن و مقاديري مگسي شديم و به محمود که دير از سر کار اومد و ترافيک و چراغهاي قرمز فحش ناموسي داديم... رکورد کنسرت دوبي با هفده هزار نفر در اون شب شکسته شد! روي صحنه سه تا پروجشکن خر اينچ دو تا در طرفين و يکي در وسط پشت گروه قرار گرفته بود! خلاصه همه جا يک هو خاموش شد و فقط نور دوربينها بود و جيغ و داد ملت و بعد از چند ثانيه هيجاني، آقا جان اومد پشت ميکروفن و بروبچز رفتن پشت اداوات موسيقي و يکهو همه جا روشن شد و شروع کردن به زدن آهنگ Lost Highway ! ديگه همه جا ترکيد و رفتيم فضا ! جان ميخوند و گروه مينواخت و ما عشق ميکرديم و فرياد ميزديم و باهاشون ميخونديم و اين ترانه هايي که باهاشون زندگي کرديم، شب و روز رو باهاشون بهم تبديل کرديم و هفته ها رو ماه کرديم و ماهها رو سال، مثل يک دفتر جلوي چشممون ورق ميخورد و ميرفت جلو! جان هم که انصافن سنگ تموم گذاشت و توي اون هواي گرم، اونقدر بالا پايين پريد و از اينطرف سن رفت اونطرف و برگشت و با طرفدارش آي کانتکت برقرار کرد که ما مرديم! خلاصه اين وسطها من رفتم روي کول محمود و امير اون بالا فرياد ميزدم، بعد امير رفت بالا، بعد محمود رو فرستاديم بالا! خلاصه ترکونديم و حالي کرديم وصف نکردني! يه سري هم با موبايلهامون فيلم گرفتيم و عکس گرفتيم که خيلي جالب در نيومد و حسابي فحش داديم! اينم ليست آهنگها که واقعن بهمون حالي دادن و بيشتر از بيست آهنگ برامون خوندن، البته يک بار خداحافظي کردند و بعد برگشتن و دو تاي ديگه هم خوندند...

JBJ

LOST HIGHWAY
BORN TO BE MY BABY
YOU GIVE LOVE A BAD NAME
SUMMERTIME
SLEEP w/ Rockin' All Over The World & Start Me Up
RUNAWAY
(YOU WANT TO) MAKE A MEMORY
WHOLE LOT OF LEAVIN'
IN THESE ARMS
WE GOT IT GOIN' ON
IT'S MY LIFE
BAD MEDICINE w/ Shout
I'LL BE THERE FOR YOU - RICHIE VOX
BED OF ROSES (Original Version)
WHO SAYS YOU CAN'T GO HOME
HAVE A NICE DAY
KEEP THE FAITH
SAVE A PRAYER

ENCORE:
CAPT. CRASH
WANTED DEAD OR ALIVE

اندر باب توضيحات تکميلي عرض شود که :
کنسرت حدود دو ساعتي طول کشيد!
ما شنيديم که کليه بليتها حدود 25 دقيقه فروخته شده بود و اونقدر استقبال زياد بوده که 1000 تا اضافي کرده بودند! هرچند بازهم جاي سوزن انداختن نبود!
در مورد انتخاب آهنگهايي که ميخواستند اجرا کنند، از قبل مشخص نبود و يک مصاحبه از ريچي خوندم که گفته بود، انتخاب آهنگها تصادفي هست، جان پشت ميکروفن مثل بازيکنهاي ليدر فوتبال امريکايي براي خودش انتخاب ميکنه و گروه ميزنه!
جان سه دفعه رفت لباس عوض کرد و اومد!
ريچي توي اون گرما کلاه سرش گذاشته بود!
ريچي با خودش دوازده تا گيتار آورده بود که بين آهنگها مرتب گيتارش رو عوض ميکرد! اون دابل نک خداش رو هم آورده بود!
گروه معمولن In These Arms رو اجرا نميکنن! وقتي اجرا کردن، من اشک تو چشمهام جمع شد و رفتم ده سال پيش و حسابي له شدم! فقط تونستم همصدا با جان فرياد بزنم!
يکبار که جان رفت نفس چاق کنه، ريچي آهنگ I’ll be there for you خودش رو سولو اجرا کرد که حدود دوازده دقيقه بود و واقعن زندگي کرديم! يک داش آرش عشق ريچي هم داشتيم که بهش زنگ زديم براش لايو پخش کنيم که موبايلش رو جواب نداد
هنوز از فضاي In These Arms و I’ll Be There For You با خاطرات عمر رفته دور نشده بوديم، که جان يک حرکت اساسي ديگه زد و Bed Of Roses اورجينال رو خوند که خيلي اگه حال ميداد توي کنسرتهاش آکوستيکش رو ميزد و ديگه واقعن من داشتم ميمردم که ديدم امير اون وسط اشکش درومده! سرش و گذاشتم روي شونم و دوتايي با هم زمزمه کرديم و به معناي واقعي کلمه عر زديم و مرديم...

JBJ

آهنگ Keep The Faith رو جان کولاک اجرا کرد، اين شافتولکهاشم دستش بود و تکون ميداد و آخرش مثل باستاني کارها انداخت چند متري بالا و گرفتش!
بعد از اينکه يک سري خداحافظي کردند، جان قبل از اينکه Wanted رو بخونه، گفت ميخوام براتون يک آهنگ بخونم که نميدونم شنيديد يا نع و گروه شروع کرد به نواختن! بعد کل جمعيت شروع کردند فرياد زدن و جان ميکروفن رو گرفت به سمت ملت و چندين مصرع اول رو فقط جمعيت فرياد ميکرد، بعد حسابي حال کرد و ميکروفن رو برد بالا و بقيه رو خودش ادامه داد...
دفعه اول که الکي خداحافظي کردند و برگشتند، قبل از اينکه برگردن، ملت اين زيراندازها رو پرت ميکردند هوا و به سمت صحنه، وقتي برگشتند و اجرا ميکردند اين داستان ادامه داشت، جان داشت گيتار ميزد و اجرا ميکرد که يکي ازين بالشتکها رفت سمتش، اونم خيلي ريلکس روي هوا قاپيدش و مثل فريزبي دوباره شوتش کرد سمت جمعيت!
تنها نکته اي که روي اعصاب من بود اين طرفداراي قراضهء آسياي شرقي بودن! همش در حال غر زدن بودن که دست و پاتون ما رو ناراحت ميکنه! به يکيشون گفتم شات آپ! اين کنسرت راکه نع پاپ! بمير اصلن! يا مثلن وقتي يک سري آهنگ بود که ملت با هم ميخوندن، مثلن دست بغل دستيت رو ميخواستي بگيري روي هوا ، دستها رو تکون بديد، خودشون رو لوس ميکردند! سگ پدرها هم مثل مور و ملخ اونجا زياد بودن!
آخرش هم طبق معمول همه اومدند وسط و قبل از خداحافظي دستهاي همديگه رو گرفتند و رفتند و جان نفر آخر با کلمه شب بخير ابوظبي از ملت خداحافظي کرد!
ملت باورشون نميشد کنسرت تموم شده و عربده ميزدند Always ولي خبري نشد و خسته شدند و همينطوري که جمعيت خارج ميشد همه داشتند با هم always رو زمزمه ميکردند...

BJ GoodBye

از کنسرت که اومديم بيرون، انگار از منطقه جنگي برگشته باشيم، همه توي فاز خودمون بوديم! خلاصه رفتيم توي ماشين و امير که مثل بچه گربه خوابيد و وقتي رسيديم دوبي بيدار شد! توي راه همينطوري که داشتيم ميومديم و حرف ميزديم يکهو يک بنز CLS از پشت سر به محمود چراغ داد که برو کنار! حالا فرض کن سرعت مجاز 120 هست و ما داشتيم 160 ميرفتيم! بي ام وه محمودم 328CI از نوع سفارشي بود، خلاصه داش محمود شاکي شد و دنده رو بحالت سوپرترونيک درآورد و شما تصور کن که ماشين توي سرعت 160 يهو از جا کنده بشه و بپره! خلاصه با 220 تا ميرفتيم و يارو بنزه کم آورد و رفت کنار! البته از جلوي يک دوربين هم رد شديم که خوشبختانه فيلمش فکر کنم تموم شده بود، چون ازمون عکس نگرفت...

Labels: