اتو و سيمور
وقتي توي ماشين نشستي و در حال رانندگي هستي، ادمهاي مختلفي رو گوشه خيابون ميبني که بهت نگاه ميکنن که بسته به ماشيني که سوار شدي و وضعيت جوي اون نگاهشون خيلي متفاوت هست!!! من خوشم نمياد کسي رو سوار کنم و نع دخترش نع پسرش، کسي رو سوار نميکنم، البته اينهايي که روشون زياده جوري بهت اشاره ميکنن انگار تاکسي هستي، ميرم جلوتر واي ميستم، وقتي اومد سوار بشه، گاز ميدم و ميرم خيلي حال ميده!!! يه بار هم يک فروند از اين ملاهاي چاقالو بهم اشاره کرد، منم با سرعت تمام فرمون رو پيچوندم سمتش که عبا و عمامش افتاد و خودش شيرجه زد توي شمشادها!! روزهاي برفي و باروني هم که ماشاا... دختر خانومها انقدر مهربون ميشن و نگاههاي عاشقونه ميکنن که احساس ميکني الان توي ضربدر هفت نشستي!!! (توضيح: ضربدر هفت، اسلنگ اشکولي براي بي ام دابليو اکس سون هست!!!) همه مهربون با نگاههاي عاشقانه!! حالا همين آدمها توي روزهاي آفتابي جوري سرشون رو ميگيرن اونطرف انگار کراکي رد شده يا يک اتوبوس فرسوده داره رد ميشه!!!! بعضيهاشونم که ديگه خيلي بارون و برف يا ترافيک بهشون فشار بياره، مقدسات رو فراموش ميکنن و اشاره هم ميکنن که مارو سوار کن!!!!
تنها آدمهايي که من سوارشون کردم شامل پيرمردها بوده و يکبارهم سه نصف شب يک بابايي حسابي شنگول بود رسوندمش و يک بارهم داشتم با تلفن حرف ميزدم يک آقايي رو سوار کردم و همينطوري که گرم حرف زدن بودم يارو رو رسوندم در خونش که گير داد بيا بريم تو يه کافي با هم بزنيم!!! خلاصه مدتها بود که ما کاري به کار کسي نداشتيم، که يک روز داشتم ميرفتم سمت خونه که توي کوچه پس کوچه ديدم يک پيرزني واستاده با يک چرخ و بند و بساط و اينها!!! خلاصه ما هم خلف عادت کرديم و زديم بغل و وسايل خانوم رو ريختيم بالاها و مثل خانومهاي باشخصيت درب رو براش باز کرديم و بستيم و برديم رسونديمش!!! کلي هم تشکر کرد و نرسون و اينها، ما هم گفتيم حالا ما که داريم خوبي ميکنيم کاملش کنيم و مسيرمون رو هم دور کرديم و هم کج!!!
ماشين رو نگه داشتم و پياده شدم و عروس خانوم رو پياده کردم و خرت و پرتهاشم گذاشتم جلوي در خونش و اومدم باهاش خداحافظي کنم، گفتم مرسي پسرم، سايز پات چنده؟؟!!! يه نگاهي به پام کردم ببينم کفش پام هست يا اينکه کفشهام تميز هست يا پاره پوره شده که اين سووال رو پرسيد؟!؟! نگاهي کردم و ديدم خير همه چي ميزونه!! گفتم مادر سايز پاي من؟؟ بابا بيخيال، ما با اجازتون مرخص بشيم! با خودم فکر کردم اين عجيبترين سايزي بوده که تا حالا يک خانوم از ما پرسيده!!! خلاصه ازون اصرار و از من انکار که بابا سايز پا رو بيخيالشو!! خيلي اصرار کرد، گفتم لابد يک پسري اندازه من داشته، ميخواد مثلن کفشش رو بده بمن يا جوراب پشمي برام ببافه!! گفتم سايز پام فلان قدره! چطور حالا؟!؟! گفت آخه يک کفشي داشتم، تميزه در حد نو ميخواستم بهت بفروشم!! حيف که برات بزرگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منو ميگي، دست کردم جيب بغلم ببينم کلتي، ريوالوريري چيزي دارم، مخش رو بترکونم روي ديوار که هيچي نبود! خلاصه اين براي ما تجربه شد که ديگه پيرزنها رو هم سوار نکنيم!!! شانس و داري؟!؟! تيکه آخرش شاهکار بود!! حيف که برات بزرگه!! دلشم سوخته ننه!! سگ پدر!!!


